X
تبلیغات
هیئت محبان حضرت ابالفضل العباس (ع)

هیئت محبان حضرت ابالفضل العباس (ع)

هیئت محبان حضرت ابالفضل العباس (ع)

کرامات امام حسین (ع)

شفاي مادر شهيد
 

مادر شهيدي روز اول محرم به اتفاق خانواده به يکي از روستاهاي اطراف قم مسافرت کردند و در اثر حادثه‌اي به زمين افتادند، پس از درمان‌هاي اوليه و عکسبرداري مشخص شد پاي ايشان دچار شکستکي گشته و احتياج به گچ گرفتن دارد ولي وي از گچ گرفتن خودداري کرده و با مراجعه به پيرمرد شکسته بندي به نام حاج محمد پاهاي خود را بست و درد را تحمل مي‌کرد و به توصيه معالج به استراحت پرداخت تا پايش جوش گرفته و شکستگي برطرف گردد.
در روز هفتم محرم نيز به خون دماغ مبتلا گشتند ،در روز هشتم در مسجد الهادي واقع در بلوار معين به خانم‌هايي که براي آماده سازي تدارکات پذيرايي از عزاداران امام حسين در شب عاشورا زحمت مي‌کشيدند کمک کرده و به منزل برگشتند و در روز تاسوعا نيز عصا زنان به مسجد رفته و کمک کردند.در شب عاشورا حالشان به شدت منقلب گشته و به سيدالشهداء (ع) و حضرت زهرا (ع) متوسل شدند و از ايشان شفاي خود را خواستند و عرض کردند:«يا امام حسين (ع) اگر اين مقدار زحمت من قابل قبول شماست، شما از خدا بخواهيد به من شفا بدهد و اگر من تا صبح فردا شفا يابم و پايم به زمين برسد ديگ‌هاي مسجد المهدي و ديگ‌هاي مربوط به عزاداريت را در منزل عمه‌ام خواهم شست.»
بار ديگر عرض کرد:« يا امام حسين (ع) صبح عاشورا شد ولي خبري از پاي من نشد!!»هنوز هوا تاريک بود که مجدداً خوابيدند.
هيئتي فوق‌العاده منظم با لباسهاي سفيد، سربندهاي مشکي و کفني تقريباً خون‌آلود به گردن وارد مسجد شدند و شهيد سيد محمد سعيد آل طه نوحه‌خواني مي‌کنند و بقيه سينه مي‌زنند، با خود گفت:«سيد محمد که شهيد شده بود! يک مرتبه متوجه شدند فرزند شهيدشان محمد معماريان نيز در جلوي هيأت حرکت مي کنند و بقيه هم از دوستان شهيد فرزندشان مي‌باشند، به اين ترتيب برايشان مسلم شد که هيأت مربوط به شهداست. بعد از اتمام سينه‌زني فرزند شهيدش جمعيت را دور زد و کنار پرده به طرف مادر آمد و همديگر را در آغوش گرفتند. در اين هنگام يکي از شهيدان نزديک آنان آمده و گفت:« سلام حاج خانم! خدا بد ندهد! چه شده است؟»
محمد گفت:«نه! مادر من مريض نيست مادر اينها چيست (که به پايت)بسته‌اي؟»
گفت:« چيزي نيست چند روزي است پايم درد مي‌کند و با عصا راه مي‌روم انشاء‌الله خوب مي‌شود.»
محمد گفت:« مادرجان چند روزي است که با دوستان به کربلا رفتيم از ضريح امام حسين (ع) شال سبزي براي شما آورده‌ام و مي‌خواستم به ديدن شما بيايم ولي دوستان گفتند،صبر کن با هم برويم و امشب که شب عاشورا بود رفتيم به زيارت امام خميني (ره) و آمده‌ايم تا نماز صبح را در مسجد المهدي همراه با زيارت عاشورا بخوانيم و شما را ببينيم و برگرديم.»
در اين هنگام دست را بالا آورد و از سر تا پاي مادرش را دست کشيد ،باندها را از پاي مادر باز کرد و شال سبز ضريح مطهر را به پاهايش بست و گفت :« مادر پايت خوب شده است و اگر مقداري درد مي‌کند از عضله است که آن هم خوب مي‌شود....»
در همين حال از خواب بيدار شدند و دچار اضطراب گرديدند و قدرت تکلم نداشتند به پاهايش نگاه کرد تمام باندها باز شده و به جاي آن شال سبزي به پاهايش بسته شده است، برخاست باورش نمي‌شد. اهل منزل را مطلع ساختند و براي انجام نذر شستن ديگ‌ها به طرف مسجد حرکت کردند.خانم‌هاي حاضر شال معطر را گرفته و مي‌بوسيدند و يکي از خانم‌ها که اتفاقاً مدتها به سردردي مزمن مبتلاء بود آن را به سر خود کشيد و گفت :« به سر مي‌بندم تا انشاء‌الله خوب شوم و سرم درد نگيرد همان لحظه سرش خوب شد.»
خبر در سطح شهر پيچيد و از طرف حضرت آيت‌الله العظمي سيد محمدرضا موسوي گلپايگاني (ره)‌فرزند معظم له به ملاقات ايشان آمده و با مشاهده شال سبز معطر از ايشان دعوت کردند تا خدمت آن مراجع عظيم‌الشأن برسند.
روز دوازدهم محرم به اتفاق خانواده به محضر آيت‌الله العظمي گلپايگاني (ره) رسيدند و جريان را عرض کردند و شال را خدمت آن بزرگوار تقديم کردند ،آن مرد بزرگ آن شال را بوسيد و فرمود:«بوي جدم حسين (ع) را مي دهد»
بعد چندبار دوباره آن را بوسيدند و گريستند و فرمودند:«شما قدر اين شال را بدانيد و کمي از اين شال را به من بدهيد که اين سند واثري از مقام شهداست و در تاريخ چنين چيزي نادرو کم‌نظير است».
بعد از آن دستور فرمودند:«تربت مخصوص را که قبلاً‌ توسط بعضي از علماء برايشان آورده حاضر کنند »وقتي آن را آوردند فرمود:« يک مقدار از اين تربت را به شما مي‌دهم کمي از شال را با تربت در شيشه‌اي بريزيد و به مريض‌ها بدهيد انشاء‌الله خداوند شفا مي‌دهد».

بوي سيب سرخ
 

يکي از دوستان شيخ رجب علي خياط نقل مي‌کند که : همراه ايشان به کاشان رفتيم، عادت شيخ اين بود که هرجا وارد مي‌شد به زيارت اهل قبور مي‌رفت هنگامي که وار قبرستان کاشان شديم .
شيخ گفت:«السلام عليک يا اباعبدالله (ع)» چند قدم جلوتر رفتيم فرمود:«بويي به مشامتان نمي‌رسد؟»
گفتيم :«نه! چه بويي؟»فرمود:«بوي سيب سرخ استشمام نمي‌کنيد؟»
گفتيم :«نه!»
قدري جلوتر آمديم و به مسئول قبرستان رسيديم ،جناب شيخ از او پرسيد:«امروز کسي را اينجا دفن کرده‌اند؟»
او پاسخ داد:«پيش پاي شما فردي را دفن کرده‌اند» و ما را سر قبر تازه‌اي برد. در آنجا همه ما بوي سيب سرخ را استشمام کرديم .
پرسيديم :« اين چه بويي است؟»
شيخ فرمود :«وقتي که اين بنده خدا را در اين جا دفن کرده‌ند وجود مقدس سيدالشهدا (ع) تشريف آورده‌اند اينجا و به واسطه اين شخص عذاب از اهل قبرستان برداشته شد».

اعجاز در اسارت
 

در اردوگاه موصل 4، برادري بود به نام عبدالله که چشم او به مرور زمان آن قدر ضعيف شد که عينک ته استکاني مي‌زد. بيش از هشتاد درصد بينايي خود را از دست داده بود.
اسيري ديگر به نام ياسر- که اکنون در عينک‌سازي کار مي‌کند- مددکار چشم‌پزشک عراقي بود. روزي عبدالله پيش ياسر مي‌رود و از او مي‌خواهد که پزشک عراقي وي را معاينه کند. ياسر هم به عبدالله نوبت مي‌دهد و روزي که پزشک به اردوگاه مي‌آيد، ايشان را نزد او مي‌برد. چشم پزشک هم به احترام ياسر، چشم عبدالله را معاينه‌اي دقيق مي‌کند و مي گويد : اين چشم، ديگر براي تو چشم نخواهد شد، حتي اگر متخصص‌ترين جراح آن را عمل کند.
مدتي مي‌گذرد تا اينکه نوبت زيارت عتبات عاليات، به اسراي موصل 4 مي‌رسد. عبدالله هم در جمع زائران به کربلا مي‌رود و توفيق پيدا مي‌کند قتلگاه شهداي کربلا را زيارت کند. او پس از زيارت،‌به همراه اسراي ديگر به اردوگاه برمي‌گردد.
شب بازگشت از کربلا، عبدالله در حالي که دلش گرفته بود، دو رکعت نماز مي‌خواند و پس از نماز با خدا راز و نياز مي‌کند و خدمت امام حسين (ع) عرض مي‌کند:
آقاجان! من تا حالا شفاي چشم و رفتن به ايران را از شما نخواستم. اين مدت، اسير بودم و وظيفه‌ام بود. که اسارت را بگذرانم و سعي من هميشه بر اين بوده که به وظيفه‌ي خود عمل کنم. امروز به برکت عنايت شما داريم به ايران مي‌رويم و من با اين چشم راهي ندارم جز اينکه دست گدايي پيش اين و آن دراز کنم و اين براي من سخت خواهد بود. اگر در اينجا بميرم برايم خيلي راحت‌تر است.
شما را قسم مي‌دهم به حق مادرتان زهرا (س) که نظري بفرمايي تا من بتوانم بينايي چشمم را از شما بگيرم که محتاج کسي نباشم. عبدالله پيشاني را بر روي مهر مي‌گذارد و اشک مي‌ريزد. سر را که بلند مي‌کند، مي‌بيند بينايي چشم او برگشته است. او شماره‌هاي ريزي که روز ظرفهاي غذاي آسايشگاه نوشته شده است را از دور مي‌بيند و به راحتي آنها را مي‌خواند.
فردا صبح، پيش ياسر ميرود و به او مي‌گويد : از دکتر عراقي بخواه تا يکبار ديگر چشمهاي مرا معاينه کند. پزشک مسيحي، به محض اينکه چشمهاي عبدالله را معاينه مي‌کند يک دفعه صدا مي‌زند : يا عيسي بن مريم! اين چشمها توانايي چشمهاي سالم يک جوان پانزده ساله را دارد. به هر حال، آن پزشک مسيحي اعتراف کرد چشمهاي عبدالله شفا يافته و اين کار حتي با عمل جراحي محال بوده است.
 

آتش‌ گلستان شد
 

در هندوستان ياد و نام امام حسين (ع) منزلت ويژه‌اي دارد ،عده بسيار زيادي از بازرگانان و ثروتمندان هند از مذاهب مختلف اعتقاد فوق‌العاده‌اي به حضرت سيدالشهدا دارند و براي برکت اموالشان همه ساله مقداري از ثروت خود را نذر سوگواري آن حضرت مي‌کنند.
يکي از آنان هر ساله همراه سينه‌زنان حرکت مي‌کرد و همراه با آنان بر سر و سينه مي‌زد، هنگاميکه آن مرد بازرگان از دنيا رفت بنا به رسوم مذهبي خودشان بدن او را در آتش مي‌سوزانيدند تا خاکستر بدن را دفن نمايند.اما با کمال تعجب و شگفتي ديدند آتش در دست راست و قسمتي از سينه‌اش ابداً اثري نکرده است.پس بستگانش آن دو قطعه از بدن را به قبرستان شيعيان آوردند و گفتند:«اين دو عضو از آن حسين شماست»...

ساكت شدن درد چشم
 

من در بروجرد که بودم به درد چشم مبتلا شدم و هرچه معالجه کردم درد چشمم مرا رها نکرد تا آنجا که پزشکان بروجرد مرا از بهبودي مأيوس کردند.
مدتها گذشت تا اينکه ماه محرم و روز عاشورا فرا رسيد و عزاي سالارشهيدان برپا شد و دسته‌جات عزاداري به حرکت درآمد. يکبار يکي از دسته‌جات عزا از طرف منزل ما عبور مي‌کرد من در حاليکه به عبور دسته چشم دوخته بودم مي‌گريستم احساس کردم بايد از آن گلهايي که عزاداران به سر خود مي‌مالند بر چشم بگذارم آن ‌روز آرامش خاصي داشتم بعد از اين ماجرا ديگر هيچ گاه چشمم درد نکرد.
راوي آيت‌الله بروجردي
دکترهاي متخصص چشم تعجب مي‌کردند که ايشان در سن 90 سالگي با توجه به آن همه مطالعه ابداً نيازي به عينک ندارد و اثري از ضعف چشم در ايشان ديده نمي‌شود.
منبع : کتاب کرامات و مقامات عرفاني امام حسين (ع)

شفاعت از آيت‌الله حائري يزدي
 

يکي از عجايبي که در مورد مرحوم آيت‌الله العظمي شيخ عبدالکريم حائري يزدي (ره) مؤسس حوزه علميه قم نقل مي‌کنند چنين است:
ايشان در مواقعي که سرپرستي حوزه علميه اراک را بر عهده داشتند براي "آيت‌الله حاج آقا مصطفي اراکي "(ره) نقل کردند : «هنگامي که در کربلا مشغول تحصيل علم بودم در خواب ديدم شخصي به من گفت:«شيخ عبدالکريم! کارهايت را انجام بده و وصيت کن چرا که سه روز ديگر خواهي مرد». من از خواب بيدار شدم در حاليکه متحير بودم به خود گفتم:« اين يک خواب معمولي بود و تعبيري ندارد و آن را فراموش کردم.»
روز سه‌شنبه و چهارشنبه مشغول درس و بحث بودم و خوابي را که ديده بودم کاملاً از ياد برده بودم ،روز پنج‌شنبه که درس‌ها تعطيل بود با بعضي از دوستان به باغ بزرگ مرحوم سيد جواد رفتيم ،در آنجا قدري گردش و تفرج و مدتي را با مباحث علمي گذرانديم. نهار را همانجا صرف کرديم و ساعتي خوابيديم من نيز در گوشه‌اي به خواب رفتم ناگهان لرزه شديدي سراسر وجودم را فرا گرفت دوستانم به سويم دويدند و هرچه عبا و روانداز همراه داشتند روي من انداختند ولي همچنان بدنم لرز داشت و در ميان آتش تب افتاده بودم، حالت عجيبي بود حس کردم که حالم بسيار وخيم است به اطرافيانم گفتم:«کاري از دست شما ساخته نيست زودتر مرا به منزلم برسانيد».
آنان وسيله‌اي فراهم کردند و مرا به شهر کربلا رساندند و وارد منزل نمودند در منزل، بي‌حال و بي‌حس در بستر افتاده بودم، بسيار حالم دگرگون شده بود در اين ميان به ياد خواب سه شب پيش افتادم علائم مرگ را به وضوح مشاهده کردم و با در نظر گرفتن خوابي که ديده بودم مرگ را احساس کردم. ناگهان ديدم دو نفر ظاهر شدند و در طرف راست و چپ من نشستند نگاهي به يکديگر کردند و گفتند:«اجل اين مرد رسيده است مشغول قبض روحش شويم» در همان حال عجيب با توجه قلبي به ساحت مقدس حضرت اباعبدالله‌الحسين (ع) متوسل شده و عرض کردم:«اي حسين عزيز! دستم خالي است و کاري نکرده‌ام و زاد و توشه‌اي براي آخرت خود تدارک نديده‌ام، تو را به جان مادرت زهرا (س) از من شفاعت نما تا خداوند مرگ مرا تأخير اندازد تا فکري به حال خود نمايم».
بلافاصله پس از اين توسل ديدم شخصي نزد آن دو نفر آمد و گفت : «حضرت سيدالشهدا (ع) فرمودند شيخ عبدالکريم به ما متوسل شده و ما نيز در پيشگاه خداوند از او شفاعت کرديم تا مرگش را به تأخير اندازد و خداوند متعال تقاضاي ما را اجابت نموده است هم اکنون از نزد او خارج شويد!»
در اين موقع آن دو نفر به هم نگاه کردند و گفتند :«سمعا و طاعه»
پس ديدم آن دو نفر به همراه فرستاده امام حسين (ع) (سه نفري) صعود کردند و رفتند.در اين وقت احساس سلامتي کردم و به خودم آمدم صداي گريه و زاري اطرافيانم را شنيدم و متوجه شدم که بستگانم در اطرافم جمع شده و به سر و صورت خود مي‌زنند.
خواستم دستم را حرکت دهم ولي از شدت ضعف نتوانستم آرام چشم گشودم و ديدم که به رويم پارچه‌اي کشيده اند، خواستم پايم را جمع کنم ولي متوجه شدم که دو انگشت بزرگ پايم را بسته‌اند، (گويا مرا آماده غسل و کفن کرده بودند).
به هر زحمتي بود دستانم را تکان دادم و در آن حال شنيدم که کسي مي‌گويد:«ساکت شويد! گريه نکنيد، گويا بدن حرکت دارد!» همگان آرام شدند و رواندازي که به رويم کشيده بودند برداشتند و چشمم را گشودند و پاهايم را دراز کردند با دست اشاره به دهانم کردم که به من آب بدهيد کم‌کم از جا برخاسته و نشستم تا پانزده روز ضعف و کسالت داشتم و بحمدالله پس از مدتي کوتاه بهبود يافتم و اين موهبت به برکت مولايم حضرت امام حسين (ع) حاصل شد.

حسين (ع) چاره بلا
 

مرحوم حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي (ره) فرمود :« زماني که در سامرا مشغول تحصيل علوم ديني بودم اتفاقاً اهالي سامرا به بيماري وبا و طاعون مبتلا شده بودند و همه روزي عد‌ه‌اي مي‌مردند.
روزي جمعي از اهل علم در منزل استادم مرحوم سيد محمد فشارکي (ره) بودند، ناگاه مرحوم آقا ميرزا محمد تقي شيرازي (ره) که در مقام علمي مانند مرحوم فشارکي بود، تشريف آوردند و صحبت از بيماري وبا شد که همه در معرض خطر مرگند.
مرحوم ميرزا فرمود:«اگر من حکمي بکنم آيا لازم است انجام شود يا نه؟» همه اهل مجلس تصديق نمودند سپس فرمود:«من حکم مي‌کنم که شيعيان ساکن سامرا از امروز تا ده روز مشغول خواندن زيارت عاشورا شوند و ثواب آن را هديه به روح شريف نرجس خاتون والده محترم ماجده حجه‌بن‌الحسن (ع) کنند تا اين بلا از آنان دور شود».
اهل مجلس اين حکم را به تمام شيعيان ابلاغ نمودند و همگان مشغول خواندن زيارت عاشورا شدند. از فرداي آن روز تلف شدن شيعيان موقوف شد با اينکه همه روزه عده‌اي از غير شيعه مي‌مردند به طوري که بر همه آشکار گرديد که اين واقعه بي‌علت نيست.
برخي از شيعه‌ها از آشنايان شيعه خود مي‌پرسيدند:«سبب اينکه ديگر از شما کسي تلف نمي‌شود چيست؟» آنها در پاسخ مي‌گفتند:«زيارت عاشوراي امام حسين (ع) ما را نجات داد».
پس آنها هم متوسل به امام حسين (ع) شدند و همانند شيعيان مشغول خواندن زيارت عاشورا شدند.
پس از مدتي بلا از آنها نيز برطرف شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 17:29  توسط رضا پورنجفی  | 

کرامات حضرت عباس (ع)

   نوجواني را سيم برق گرفته، خشك كرده است

جناب حجه الاسلام آقاي شيخ محمدتقي نحوي واعظ قمي در تاريخ 16 محرم الحرام 1417 ق از مرحوم پدرشان، آقاي حاج شيخ ابوالقاسم نحوي، ماجراي زير را نقل كردند:

مرحوم نحوي، در آن زمان كه به امر حضرت آيه الله العظمي بروجردي (ره) همراه پسرشان در نجف اشرف اقامت داشتند، در ايام زيارتي مخصوصة حضرت سيدالشهدا اباعبدالله الحسين عليه السلام كه مصادف با شب نيمة شعبان است به كربلا مي‌رفتند و در آنجا نخست به حرم حضرت امام حسين عليه السلام سپس به حرم سردار كربلا حضرت قمر بني هاشم عليه السلام مشرف مي‌شدند. يك روز كه براي عتبه بوسي به حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام رفته بودند، مشاهده مي‌كنند نوجوان 13 - 14 ساله‌اي را سيم برق گرفته، خشك كرده است.

پدر بچه داشت با حضرت قمر بني هاشم عليه السلام حرف مي‌زد و مي‌گفت: آقا جان، تو مي‌داني من مي‌خواستم بيايم به پابوس شما، اما مادر بچه راضي نبود كه او را با خود بياورم. حالا اگر بدون او به خانه برگردم، جواب مادرش را چه بگويم؟! مرحوم نحوي مي‌فرمود: يكدفعه ديدم كه بچة مرده، به كرامت حضرت قمر بني هاشم عليه السلام به حركت آمد! آري، نوجوان زنده شد و همراه پدرش به منزل بازگشت.

 

   بلي غير از ما دكترهاي ديگري نيز وجود دارد

حجه الاسلام آقاي حاج شيخ محمد معين الغربائي، فرزند آيه الله شيخ عمادالدين و نوة مرحوم آيه الله معين الغربائي خراساني، فرمودند:

تقريبا چهل سال قبل كه هنوز ازدواج نكرده بودم، يك شب جمعه، از نجف اشرف پياده به كربلاي معلي رفتم و دعاي كميل را در حرم مطهر حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام خواندم. وسط دعا خوابم برد و دقايقي بعد سر وصدا و شيون فوق العاده مرا از خواب بيدار كرد. ديدم دختر عربي را به ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بسته‌اند و او، كه مرض جنون دارد. به مردم جسارت مي‌كند پدر و مادر و بستگانش اطراف او را گرفته بودند و براي شفاي اين دختر ديوانه به حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شده بودند.

يك نفر كه در همان جا خود را دكتر روان پزشك معرفي مي‌كرد و ايراني هم بود. به من گفت: بگو اين دختر را بياورند فندق الحرمين كه من در آنجا مي‌باشم، تا اين مريض را معاينه كنم. من گفتة دكتر ايراني را به پدر دختر تذكر دادم. پدر دختر به زبان عربي گفت: لعنت به پدر كسي كه عقيده به حضرت ابوالفضل عليه السلام ندارد! بنده خجالت كشيدم و رفتم و نشستم مشغول خواندن بقيه دعاي كميل شدم، كه دوباره در حال خواندن دعا خوابم برد. مجددا از سر و صدا بيدار شدم و اين بار ديدم كه اطراف آن دختر را گرفته‌اند و دختر مورد عنايت حضرت ابوالفضل عليه السلام قرار گرفته و حضرت دختر ديوانه را شفا داده است. مردم هم ريخته‌اند و لباسهايش را پاره پاره مي‌كنند و او از عباي پدرش براي پوشيدن خويش استفاده مي‌كند.

در آن حال، دكتر ايراني را ديدم كه دو دست بر سر مي‌زند و گريه مي‌كند و مي‌گويد: بلي، غير از ما دكترهاي ديگري نيز وجود دارد!

 

   حضرت اباالفضل عليه السلام فرمود: بگو يا صاحب الزمان!

جناب حجه الاسلام آقاي مكارمي  فرمودند:

نقل شده است در يكي از شهرهاي شيراز شخصي همراه عمويش براي ماهي‌گيري به كنار ساحل مي‌رود و در آنجا يكدفعه غرق مي‌شود. عموي وي، نگران از مرگ برادرزاده ، ناگهان مي‌بيند كه وي روي آب آمد! باري، شخص غرق شده كنار ساحل مي‌آيد و عمويش از او مي‌پرسد: چگونه نجات يافتي؟  مي‌گويد: در حال غرق شدن ، به ياد روضه‌ها افتادم، پس از آن عرض كردم: يا اباالفضل!

ديدم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام تشريف آوردند و در گوشم فرمودند: بگو يا صاحب الزمان! من هم متوسل به حضرت امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف ) شدم و عرض كردم يا صاحب الزمان! آقا امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) تشريف آوردند و مرا نجات داده كنار ساحل آوردند.

دشمن از او مي‌خواست تا تسليم گردد

مردي كه اهل خيمه را، سيراب مي‌خواست                خود را از تاب تشنگي، بيتاب مي‌خواست

آمد سراغ شط، وليكن تشنه برگشت                        مردي كه حتي خصم را، سيراب مي‌خواست

با مشك خالي، امتحان دجله مي‌كرد                        دريا تماشا كن كه از شط، آب مي‌خواست!

دشمن از او مي‌خواست تا تسليم گردد                     بيعت ز درياي شرف، مرداب مي‌خواست!

عمري چو او، در خدمت خفاش بودن                     اين را ، شب از خورشيد عالمتاب مي‌خواست!

در قحط آب، از دست خود هم دست مي‌شست         مردي كه باغ عشق را، شاداب مي‌خواست

ديشب كه شوري در دلم افكنده بودند                    طبعم به سوگ عشق، شعري ناب مي‌خواست(1

 

   در قبر گفت: السلام عليك يا اباالفضل العباس عليه السلام

جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ عبدالله مبلغي آباداني نقل كردند:

در سال 1355 شمسي، يكي از وعاظ شهر يزد، به نام شيخ ذاكري، به بندرعباس مي‌آيد و از آنجا جهت تبليغ به دهكدة سياهو، در اطراف اين شهر، عازم مي‌گردد و در روز 9 محرم الحرام در اثر سكته قلبي درمي‌گذرد. جنازة آن مرحوم را به بندرعباس منتقل مي‌كنند و در جوار يكي از امامزاده‌ها به خاك مي‌سپارند.

اينكه بقيه ماجرا را از زبان حضرت حجه الاسلام و المسلمين آقاي مبلغي بشنويد:

ايشان مي‌گويد:

من موقع تلقين خواندن، قسمت دست راست مرحوم ذاكري را تكان مي‌دادم كه ناگاه چشم خود را باز كرد و با صداي بلند، به گونه‌اي كه همه شنيدند گفت: السلام عليك يا اباالفضل العباس عليه السلام! و سپس بست.

همزمان با اين حادثه شگفت، بوي عطر خوشي به مشام من و حضار رسيد كه بر اثر آن افراد حاضر شروع به صلوات بر پيامبر و خاندان معصوم وي سلام الله عليهم اجمعين نمودند. اين بود مشاهدات اين جانب كه خود در حال تلقين ميت ، ناظر آن بودم.

آنقدر نرفتيم، كه مرداب شديم                     همرنگ سكوت، محو مهتاب شديم

هر بار نشستيم و، مروت كرديم                    از شرم لبان تشنه‌ات، آب شديم!(1)

 

   صد دينار حواله حضرت اباالفضل العباس عليه السلام

ثقه الاسلام جناب آقاي حاج شيخ علي رضا گل محمدي ابهري زنجاني، شب 27 جمادي الثانيه سال 1416 هـ ق در حرم مطهر كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه عليها السلام نقل كرد:

يكي از اهالي كربلا، عربي را مي‌بيند كه در حرم حضرت قمر بني  هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام كنار ضريح مطهر ايستاده و با حضرت سخن مي‌گويد.

آقا جان، صد دينار از شما پول ‌مي‌خواهم؛ مي‌د‌هي كه بده و اگر نمي‌دهي مي‌روم به حرم حضرت سيدالشهداء امام حسين عليه السلام شكايت شما را به آن حضرت مي‌كنم.

سپس سرش را به طرف ضريح مطهر برده و مي‌گويد: فهميدم، فهميدم! و از حرم بيرون مي‌رود. عرب مزبور به بازار رفته و به يكي از مغازه داران مي‌گويد: آقا فرموده است صد دينار به من بده. او مي‌گويد: نشاني شما از آقا چيست؟ مي‌گويد: به اين نشان، كه پسر شما مريض شده و شما صد دينار نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كردي؛ بده! و او هم صد دينار را مي‌دهد.

ناقل مي‌گويد: به مرد عرب گفتم: چطور شد با حضرت صحبت كردي و نتيجه گرفتي. گفت: به حضرت گفتم اگر پول ندهي، ميروم شكايت شما را به برادرت امام حسين عليه السلام مي‌كنم. اينجا بود كه ديدم حضرت، داخل ضريح ظاهر شد و در حاليكه روي صندلي نشسته بود، حواله‌اي به من داد.من هم رفتم و از بازار گرفتم.

 

   كفي از آب برداشت

شب سي‌ام رمضان المبارك سال 1418 هـ ق در مسجد جواد الائمه عليه السالم در سادات محله(بابل) جناب آقاي دكتر حاج سيدعلي طبري پور اظهار داشتند:

شخصي رفت كنار نهري وضو بگيرد؛ كفي از آب برداشت و نزديك لبهايش آورد كه بخورد، به ياد سقاي دشت كربلا، حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام افتاد و آب نخورد. آب را روي آب ريخت و همزمان، اشك زيادي هم در عزاي آن حضرت از چشم جاري ساخت. همان شب، زن مريضش در خواب مي‌بيند كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آمد و وي را شفا داد. به اين طريق كه، پايش را به پشت كمر خانم گذاشت. خانم پرسيد: مگر شما دست نداري؟ فرمود: من دست ندارم . گفت: تو كي هستي؟ فرمود: شوهرت به چه كسي متوسل شده است؟ حالا شناختي كه شوهرت به چه كسي متوسل شده است؟!

 

   رشته سبز را از بازويت بازنكن...

جناب حجه الاسلام ، خطيب فرزانه، آقاي حاج سيدحسين معتمدي كاشاني گفتند:

نعمت الله واشهري قمصري از فرزندش محسن نقل كرد كه:

اواخر خدمت سربازي، مرا به ايستگاه قطار تهران آورده بودند. حضور من در ايستگاه راه آهن مصادف با زماني بود كه اسراي عراقي و زخميها را با قطار مي‌آوردند. در آنجا يك اسير عراقي را از قطار خارج كردند كه رشتة سبزي بر بازويش بسته بود. با او مصاحبه كردند و ضمن مصاحبه از او پرسيدند: شما رشته سبزي به بازويت بسته‌اي ، آيا سيد؟ گفت: نه، و توضيح داد:

چند روز قبل از آنكه ما را به جبهه ببرند تا به دستور صدام عليه ايرانيها جنگ بكنيم، مادرم مرا به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برد و يك رشته سبز رنگ را از يكي از خدام حرم گرفته، يك سر آن را به بازوي من بست و سر ديگرش را به ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباس قمر بني هاشم عليه السلام گره زد و شروع كرد به گريستن. در حين گريه حضرت را قسم داد و گفت: اين بچه‌ام را ميخواهند به جبهه ببرند، من از زخمي شدن و اسير شدن او حرفي ندارم، اما نمي‌خواهم كشته شود يا ابوالفضل، شما يك نظري بفرماييد، هر چه به سر بچه من بيايد مسئله‌اي نيست، ولي كشته نشود و دوباره به سوي من برگردد. سپس به من گفت رشته را از بازويت بازنكن كه من از حضرت عباس عليه السلام خواسته‌ام تا محفوظ مانده و به من برگردي.

وقتي كه به جبهه آمديم، با چند نفر در يك مكان به ايرانيها حمله كرديم. ايرانيها ما را محاصره كردند. وضع بسيار سختي داشتيم و از چهار طرف تير به طرف ما مي‌آمد. چند نفر از رفقاي من در اثر تيرخوردن كشته شدند، ولي من كه دستها را روي سرگذاشته و براي تسليم آماده شده بودم، به لطف خداوند متعال و نظر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام و دعاي مادرم از كشته شدن نجات پيدا كردم.

 

   بابا مرا بر زمين بگذار

جناب حجه‌الاسلام و المسلمين آقاي سيداحمد قاضوي در تاريخ 26 صفر الخير 1417 ق نقل كردند كه مرحوم آيه الله حاج شيخ محمد ابراهيم نجفي بروجردي مي‌فرمودند:

زماني كه در عراق بوديم، يك روز در صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام با عده‌اي از رفقا نشسته بوديم، كه ناگهان ديديم عربي وارد صحن مطهر شد. وي پسر بچه‌اي 6 - 7  ساله را بر روي دست حمل مي‌كرد كه به نظر مي‌رسيد جان خود را از دست داده و مرده است. پدر بچه اشاره به ضريح مطهر حضرت كرده و گفت: اي عباس بن علي عليهما السلام، اگر شفاي پسرم را از خداوند نگيري شكايت شما را به پدرت علي عليه السلام مي‌كنم.

با ديدن اين صحنه، به ذهن ما رسيد كه به او بگوييم اگر درخواستي هم داري بايد با حضرت مؤدبانه صحبت كني و اين گونه عتاب و خطاب با اين بزرگوار درست نيست. هنوز فكر كردن ما به پايان نرسيده بود كه ديديم بچه چشمانش را باز كرده، به پدر گفت: بابا مرا بر زمين بگذار!

همة ما از مشاهدة اين صحنه بسيار منقلب شديم و به چشم خود ديديم كه بچه شفا يافته است.

 

   يكي از كبوترهاي حرم اباالفضل عليه السلام

ششم ذي الحجه الحرام سال 1417 ق مطابق با 25 فروردين 1376 ش در مدرسه آيه الله العظمي آقاي حاج سيد محمدرضا موسوي گلپايگاني(ره) با جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج سيدرسول مجيدي، مروج و حامي مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ملاقاتي دست داد. فرمودند:

جناب آقاي حاج آقا رضا كرماني صاحب فروشگاه گز عالي در اصفهان براي من نقل كرد كه، من بچه‌اي 10 - 12 ساله بودم. ديدم كودكي يكي از كبوترهاي صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را گرفت. دم كبوتر كنده شده و كبوتر فرار كرد. كودك هم دم كبوتر را كه در دستش مانده بود، رها كرد؛ دم كبوتر پشت سرش به هوا رفت تا به دم اصلي چسبيد. اين هم يكي از كرامات آقا قمر بني هاشم عليه السلام.

 

   بابا مگر اربابت باب الحوائج نيست؟!

سلالة السادات جناب آقاي سيدعلي صفوي كاشاني، مداحل اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام از جناب آقاي هاروني نقل كرد كه گفتند:

يكي از عزيزان سقاي هيئتي كه در ايام محرم (عاشورا) دور مي‌زد و آب به دست بچه‌ها مي‌داد، نقل مي‌كند خدا يك پسر به من داد كه يازده سال فلج بود. يكي از شبها كه مقارن با شب تاسوعا بود وقتي مي‌خواستم از خانه بيرون بيايم، مشك آب روي دوشم بود؛ يكدفعه ديدم پسرم صدا زد: بابا كجا مي‌رودي؟ گفتم: عزيزم، امشب شب تاسوعاست و من در هيئت سمت سقايي دارم؛ بايد بروم آب به دست هيئتيها بدهم. گفت: بابا، در اين مدت عمري كه از خدا گرفتم، يك بار مرا با خودت به هيئت نبرده‌اي. بابا، مگر اربابت باب الحوائج نيست؟ مرا با خودت امشب بين هيئتيها ببر و شفاي مرا از خدا بخواه و شفاي مرا از اربابت بگيرد.

مي‌گويد: خيلي پريشان شدم. مشك آب را روي يك دوشم، و عزيز فلجم را هم روي دوش ديگرم گذاشتم و از خانه بيرون آمدم. زماني كه هيئت مي‌خواست حركت كند، جلوي هيئت ايستادم و گفتم هيئتها بايستيد! امشب پسرم جمله‌اي را به من گفته كه دلم را سوزانده است اگر امشب اربابم بچه‌ام را شفا داد كه داد، والا فردا مي‌آيم وسط هيئتها اين مشك آب را پاره مي‌كنم و سمت سقايي حضرت ابالفضل العباس عليه السلام را كنار مي‌گذارم اين را گفتم و هيئت حركت كرد.

نيمه‌هاي شب بود هيئت عزاداريشان تمام شد، ديدم خبري نشد. پريشان و منقلب بودم، گفتم: خدايا، اين چه حرفي بود كه من زدم؟ شايد خودشان دوست دارند بچه‌ام را به اين حال ببينم، شايد مصلحت خدا بر اين است. با خود گفتم: ديگر حرفي است كه زده‌ام، اگر عملي نشد فردا مشك را پاره مي‌كنم. آمدم منزل وارد حجره شديم و نشستيم. هم من گريه مي‌كردم و هم پسرم گريه مي‌كرد.

مي‌گويد: گريه بسيار كردم، يكدفعه پسرم صدا زد : بابا، بس از ديگر، بلند شو بابا! بابا، اگر دلت را سوزاندم من را ببخش بابا! بابا، هر چه رضاي خدا باشد من هم راضيم!

من از حجره بلند شده، بيرون آمدم و رفتم اتاق بقلي نشستم. ولي مگر آرام داشتم؟! مستمرا گريه مي‌كردم تا اينكه خواب چشمان من را فرا گرفت در آن هنگام ناگهان شنيدم كه پسرم مرا صدا مي‌زند و مي‌گويد: بابا، بيا اربابت كمكم كرد. بابا، بيا اربابت مرا شفا داد. بابا.

آمدم در را باز كردم، ديدم پسرم با پاي خودش آمده است. گفتم : عزيزم، چه شد؟! صدا زد: بابا، وقتي تو از اتاق بيرون رفتي، داشتم گريه ميكردم كه يك دفعه اتاق روشن شد ديدم يك نفر كنار من ايستاده به من مي‌گويد بلند شود! گفتم : نمي‌توانم برخيزم. گفت: يك بار بگو يا اباالفضل و بلند شو! بابا، يك بار گفتم يا اباالفضل و بلند شدم،‌ بابا. بابا، ببين اربابت نااميدم نكرد و شفايم داد! ناقل داستان مي‌گويد: پسرم را بلند كرده، به دوش گرفتم و از خانه بيرون آمدم، در حاليكه با صداي بلند مي‌گفتم : اي هيئتها بياييد ببينيد عباس عليه السلام بي‌وفا نيست، بچه‌ام را شفا داد!

   او را به حرم امام حسين عليه السلام دخيل بستند

جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي سيدمرتضي نواب، به نقل از مادرش كه در حرم حضرت ابالفضل عليه السلام بوده است، آورده‌اند:

شخصي را به حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام آورده بودند كه قسم بخورد. چون قسم دروغ خورد، بلند شد و به زمين خورد. خدام و غيره آمدند. او را گرفتند. بعد شال سبز آوردند. و وي را به حرم امام حسين عليه السلام دخيل بستند تا حضرت سيدالشهداء عليه السلام او را شفا بدهد.

 

   شفاي نيمه بچه

سيد عطاء الله شمس دولت آبادي نقل كرد:

يكي از علما براي آمدن حاجتش، ده شب در حرم مطهر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بيتوته كرد ولي نتيجه نگرفت. سپس به حرم حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام رفت و ده شب در كنار مرقد آن حضرت بيتوته كرد، باز هم نتيجه نگرفت.

همچنين ده شب در حرم آقا ابالفضل العباس عليه السلام بيتوته كرد و در آنجا نيز نتيجه نديد. در آخرين شب بيتوته در حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ديد كه زني وارد حرم شد و يك طفل ناقص را كنار ضريح انداخت و گفت: يا ابوالفضل، من از شما اولاد خواستم؛ اينكه خدا به من يك بچه ناقص و نيمه داده است، من از اينجا نمي‌روم مگر اينكه معجزه كني و طفل كاملي از براي من بگيري! ناگهان غوغا برپا شد و گفتند بچه نيمه، طفل سالم گرديد! زن بچه را در آغوش گرفت و بيرون رفت.

اين مرد عالم خيلي دلتنگ شد، آمد كنار ضريح و گفت: يا ابالفضل العباس عليه السلام، ببين من يك ماه است كه كنار قبر پدر و برادرت و نيز خود تو از خدا حاجت خواسته‌ام و حاجتم را روا نكرديد، ولي زن عرب باديه نشين آمد و فورا حاجتش را داديد. چندي بعد، كنار ضريح خوابش برد. در عالم رؤيا حضرت به او فرمود: هر كس به قدر معرفت خود حاجت مي‌خواهد و خداوند هر نوع صلاح بداند به او كرامت مي‌كند چه او همين اندازه نسبت به ما آشنايي دارد، اما حسابشان جداست و ما با نظر لطف به تو مي‌نگريم و صلاح شما را در اين حال مي‌بينيم.

 

   من اين فرزند را نمي‌خواهم

خاطره ديگر مربوط به دختركي كور و معلول است. ما ناظر بوديم كه مادر وي در حالي كه او را درون كوله بار خود نهاده بود به حرم مطهر درآمد و دخترك را دربرابر ضريح بر زمين گذاشت و به حضرتش عرض كرد كه: «من اين فرزند را نمي‌خواهم»؛ اين سخن گفت و بازگشت. هنوز به ميان صحن نرسيده بود كه طفل نابينا و معلول شفاي كامل يافت. من مادرش را ندا دادم كه: بيا، دخترت را همراه ببر! زن عرب بازگشت و چون فرزند خود را سلامت يافت خطاب به حضرت عرضه داشت : مولاي من!‌ خدا تو را پاداش نيك دهد.

آري، آستانة باب الحوائج عليه السلام «دارالكرامت» است و براي بهره‌مندي از اين خوان گستردة الهي بايد كه نيتها را خالص كرد.(1)

 

   الله بالالرين ساخلاسن

جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ ابوالحسن ابراهيمي همداني، در تاريخ 30/4/76 چنين نقل كردند:

اين جانب يكي از ارادتمندان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مي‌باشم و افتخار نوكري در خانة آنها را دارم، گرچه گناهانم زياد، و تقصيرم از حد بيرون است و نتوانسته‌ام وظيفة خويش نسبت به آن بزرگواران انجام دهم، ‌ولي از درگاه خداوند رحمان و رحيم و مقربان درگاهش ائمه طاهرين عليهم السلام اميد رحمت و عنايت دارم.

حقير، با آنكه در وجودم لياقتي نمي‌بينم، اما براي من ثابت شده است كه اين بزرگواران هيچگاه از دوستان و ارادتمندان خويش غافل نيستند، گرچه ما گاه از آنها غفلت داريم، اما آنها همواره ما را در نظر دارند و نظر لطفشان شامل ماست؛ الطاف آن عزيزان، دفعات بسياري شامل حال اين حقير شده است كه ذيلا يكي از آنها را كه شامل يكي از فرزندان اين جانب شده است نقل مي‌كنم:

در سالهاي قبل از انقلاب، مدتي را در ماه محرم الحرام بين ساوه و همدان به ترويج دين اسلام و عزاداري اهل بيت اطهار عليهم السلام اشتغال داشتم. آن روزگار،‌ مدتها بود كه فرزندم دچار مرض شده و هميشه در حال رفت و آمد به مطب دكتر بوديم، ولي روز به روز حالش بدتر مي‌شد تا آنجا كه اميد ما از همه جا قطع گرديد.

ظاهرا شب تاسوعا بود، روضة حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را خواندم و اصلا به يادگرفتاري فرزند خويش نبودم. بعد از منبر، از مسجد به منزل رفتم و در همان شب، واقعة‌ كربلا را در خواب ديدم كه خيمه‌هايي هست و ما هم با عيال خود در يكي از آن خيمه‎ها قرار داريم و جنگ شروع شده است. در اين صحنه، قمر بني هاشم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را ديدم كه قد رسا و بلندي دارد و شمشيري در دست گرفته و مشغول جنگ است. از قامت رساي آقا هر چه بگويم؟! هرچ بگويم و بنويسم، زبان و قلمم قاصر است، ولي آنچه كه ديدم مي‎نويسم. در برابر آقا، دشمن به شمارش نمي‎آمد. قد مبارك آقا در مقايسه با قد و قامت دشمن به قامت جوان خيلي بلند و رشيد و نوراني‎يي مي‎مانست كه با بچه‎هاي هفت و يا هشت ساله روبروست. شمشير آقا نيز خيلي طويل و ضخيم بود و وقتي كه شمشير مي‎زد و دره و تپه يكسان مي‎شد. دشمنان آقا در حين فرار به هم مي‎خوردند و نابود مي‎شدند. ما كه در خيمه بوديم ترس و خوف شديدي سراسر وجودمان را فرا گرفته بود. در خيالم گذشت اين طور كه اين آقا شمشير كشيده و مي‎جنگد، الان ما و خيمة ما هم از بين خواهد رفت! همين كه اين خيال را كردم، آقا شمشير را به كنار انداخت و به خيمة ما تشريف آورد و فرمود آب در خيمة شما وجود دارد؟ عرض كردم. بلي. فرمود: يك كاسه آب به من بدهيد. من يك كاسه آب به ايشان تقديم كردم. ميل فرمودند و بعد از نوشيدن، به زبان تركي، فرمودند:

الله بالالرين ساخلاسن يعني خدا فرزندانت را نگه دارد!

بعد از اين خواب، من سه روز بي اختيار گريه مي‎كردم، تا اينكه بعد از سه روز از سفر برگشتم و حال بچه را پرسيدم، گفتند سه روز است كه خوب شده است.

الان در حدود بيست سال است كه از وقوع اين ماجرا مي‎گذرد و دراين مدت يك بار هم مريض نشده است و پيش دكتر هم نرفته است، و اين يكي از كرامات آن حضرت است كه شامل ما شده است. افزون بر اين، كرامات و عنايات ديگري نيز از آن حضرت و اين خاندان، هم در خواب و هم در ظاهر، شامل حال، شده است كه از گفتن آن معذوريم و اميدواريم ان شاء الله زيارت و شفاعتشان در دنيا و آخرت نصيب ما و همة آرزومندان و جميع مؤمنين و مؤمنات گردد.

 

    آقا جان! اگر به من عنايت نكني...

آيه الله آقاي حاج سيدمهدي حسيني لاجوردي قمي، در تاريخ 25 جمادي الثانيه سال 1418 هـ.ق از قول يكي از اهالي قريه حصار حسن بيك ورامين، كه از جوانان متدين و اهل هيئت مي‌باشد، نقل كردند كه مي‌گفت:

من گاو شيردهي داشتم كه به حسب نرخ بازار، مبلغ پانصد هزار تومان ارزش داشت. گاو مزبور يكدفعه مريض شد. دكتر دامپزشك پس از معاينة گاو مريض گفت: زودتر آن را بكش تا ضرر زيادي نبيني. وقتي ديدم چنين است با حالتي متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدم و در حاليكه عصباني هم بودم عرض كردم : آقا جان، اگر به من عنايت نكني، ديگر سفره برايت نمي‌اندازم!

پس از اين گفتگو، گاو مريض استفراغ كرده و يك كليد همراه با يك تكه آهن از شكم وي بيرون آمد و پس از آن بسرعت خوب شد. وقتي همان دكتر دامپزشك مجددا گاو را معاينه كرد، گفت:

اين ، چيزي نيست مگر كرامت و عنايت قمر بني هاشم عليه السلام!

 

    من خادم عباسم!

پدر شهيد حجه الاسلام و المسلمين آقاي شيخ عبدالرضا صافي ( از روحانيون كربلاي معلي) كه از خدمه بود نقل نمود:

دزدان سني در بيابان به من حمله كردند. همين كه گفتم: انا من خدام العباس عليه السلام يعني من از خدام حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هستم، از من دست برداشتند!

به طور كلي، اكثريت مردم روي زمين اعم از مسلمان و مسيحي و ساير اهل كتاب اجمالا به موضوع توسل و كمكهاي غيبي عقيده دارند و فكر نمي‌كنم حتي غير اهل كتاب هم كه كمي روحشان پاك باشد نسبت به اين اصل مهم كه خدائوند جزء فطرت آدميان قرار داده است بي‌تفاوت باشند.

 

   دستي پيدا شد مرا گرفت

2. ديگر از كرامات باهرة حضرت اباالفضل العباس عليه السلام اين است كه : خيابان جديد الاحداثي به نام خيابان محتشم در كاشان تأسيس شد. قبل از آسفالت آب انداختند، براي اينكه در كاشان چاههاي عميق زيادي وجود دارد كه عمق هر چاه شايد چهل متر باشد. بچه‌هاي مدرسه، صف بسته، از اين خيابان عبور مي‌كنند. يكي از چاهها فرو مي‌ريزد و يكي از بچه‌ها را كه جواد اخباري نام داشت با خود فرو مي‌برد. تمام مردم پريشان شدند. مقني آوردند و 3 روز از آن چاه خاك برداشتند تا به بچه رسيدند. ديدند بچه زنده است! بچه را از چاه بيرون آوردند. دور او را گرفتند و او را سؤال پيچ كردند: چطور شد كه زنده ماندي؟!

جواب داد: وقتي رفتم ميان چاه، گفتم : يا اباالفضل العباس عليه السلام؛ دستي پيدا شد مرا گرفت و ميان طاقچه‌اي گذاشت. گفتند: اين چند روز كه بي‌غذا بودي چه مي‌كردي؟! گفت: براي من شير مي‌آوردند. پس از اين معجزة آشكار، چند روز در كاشان چراغاني بود و تمام مردم براي ديدن بچه مي‌آمدند.

 

   بيمهء حضرت اباالفضل العباس عليه السلام

جناب آقاي حاج ابوالحسن شريفي دربارة بيمه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام چنين مي‌نويسد:

1. اين جانب وقتي تابلوي بيمه با حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را بر روي كاميونها و غيره مي‌ديدم، ترديد داشتم كه آيا بيمه با حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مدركي دارد يا نه؟ صحيح است يا خير؟

در همين افكار به سر مي‌بردم كه شبي در عالم مكاشفه بين خواب و بيداري ديدم در صحرايي قرار گرفته‌ام كه انساني ديده نمي‌شود و يك گوسفند در ميان جمعي از گرگها محاصره شده و گرگها مشغول خوردن آن هستند، در حاليكه گوسفند زنده است و فرياد مي‌زند و كسي نيست كه نجاتش دهد. من خواستم جلو بروم، ديدم گرگها تهديدم كردند، به فكرم رسيد كه اين گوسفند مال چه كسي است كه گرفتار گرگها شده است؟ در همين حال به گوش خود شنيدم كه مال حضرت عباس عليه السلام است. برايم شبهه‌اي پيش آمد كه چرا حضرت عباس عليه السلام از گوسفند خود دفاع نمي‌كند؟ پس بيمة با حضرت عباس عليه السلام چه فايده‌اي دارد؟ كه ناگهان ديدم يك اسب قوي هيكل در مقابلم قرار دارد و شخصي سوار آن اسب است كه پاهاي وي در ركاب و همچنين زين اسبش معلوم است ولي خود او كه چهره‌اش در هاله‌اي از نور قرار دارد قابل مشاهده نيست. اس مزبور سر خود را به زمين مي‌زد و قصد حركت داشت ولي نمي‌توانست. در همين حال كلماتي از آن شخص سوار كار كه چهره‌اش در حاله‌اي از نور قرار داشت شنيدم كه فرمود:

چيزي كه مربوط به ما باشد براي ما فرقي نميكند آن را انسان بخورد يا حيوان. ولي چيزي را كه به ما بسپارند حفظش مي‌كنيم.

اين را گفت و ناپديد شد. وقتي به خودم آمدم و بيدار شدم، متوجه شدم كه آن سوار، حضرت عباس عليه السلام بودند و با اين صحنه، مرا آگاه ساختند كه بيمة با آن جناب صحيح است و افرادي پيدا مي‌شوند كه با حيوان فرقي ندارند، بلكه طبق آية شريفة قرآن كريم از حيوان هم پست تر و گمراهتر هستند: (اولئك كالانعام بل هم اضل سبيلا)

 

   گفت شما را به خدا شما هم يا اباالفضل بگوييد

جناب حجه الاسلام والمسلمين آقاي حاج شيخ محمدنجفي زنجاني، از علماي زنجان، در يادداشتي كه به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده است چنين مي‌نويسد:

در تاريخ 1348 هجري شمسي به عنوان تبليغ در ايام ماه مبارك رمضان از قم به منطقة‌ طارم كه از توابع زنجان است رفته بودم. آنجا در روستايي به نام زهتور آباد انجام وظيفه مي‌نمودم و بعد از پايان ماه مبارك رمضان درصدد برآمدم كه به زنجان برگردم. آن زمان، وسيله نقل و انتقال غير از اسب و قاطر در روستا نبود، لذا به اتفاق چند نفر مكاري (كرايه دهندة اسب و قاطر) از آنجا به طرف زنجان حركت كرديم. آنان به اين جانب خيلي احترام كردند و كتاب و وسايل مرا حمل نموده و خودم را نيز بر قاطري سوار كردند. پس از عبور از رودخانة قزل اوزن مي‌بايست ازكوهي عبور مي‌كرديم. جاده فوق العاده ناهنجار بود و پرتگاهي عميق داشت. اين آقايان براي صرف غذا و دادن علوفه به حيوانات همراه توقف كردند. در اين بين يكي از قاطرها كه بارش پارو و دستة بيل بود، در اثر كج شدن بار از پهلو به زمين افتاد و به سمت دره معلق زد، به طوري كه همگي گفتند اگر به دره بيفتد ديگر سالم نمي‌ماند. صاحب قاطر هم جواني بود كه از نظر مالي ضعيف بود. وي با دلي سوزناك فرياد زد: يا اباالفضل العباس ادركني! و رو به ما كرده و خطاب به ما گفت: شما را به خدا، شما هم يا اباالفضل بگوييد! ما هم همگي يكصدا فرياد زديم: يا اباالفضل العباس، ادركني! يكدفعه بار قاطر به طرف طول منحرف شد و دستة بيلها به زمين فرو رفت ومتوقف شد! اگر يك چرخ ديگرزده بود به دره مي‌افتاد، آن وقت ديگر قابل نجات نبود.

بارها را باز كردند و قاطر رااز آن خطر هولناك نجات داده به جاده آوردند، صاحب قاطر شديدا گريه مي‌كرد و از كرامت حضرت قمر بني هاشم عليه السلام ياد مي‌كرد.

 

   اين كار 25 مرتبه تكرار شد

حضرت آيه الله سيدمحمد علي روحاني قمي، امام جماعت محترم مسجد امام حسن عسكري عليه السلام در روز شنبه سوم مرداد 1373 مطابق 14 صفر الخير 1415 اظهار داشتند:

مرحوم پدرم فرمود: روزي در حرم مطهر حضرت قمر بني هاشم عليه السلام بودم، مردي وارد شد در حاليكه يك مجيدي در دست داشت و مي‌خواست در داخل ضريح بيندازد.

يكي از خدام آمد و با اصرار به وي گفت: پول را به نام آقا به من بده، او متقابلا امتناع مي‌كرد و مي‌گفت: چون نذر كرده‌ام بايد مجيدي را به داخل ضريح مطهر بيندازم. عاقبت به خادم گفت: من يك نخ قند (نخ سطلي) به پول مي‌بندم و پول را به داخل ضريح مي‌اندازم تا نذر من ادا شده باشد، سپس شما آن را درآوريد. و او پذيرفت. مجيدي را با نخ بستند و صاحب نذر آن را داخل ضريح مطهر افكند. پس از آن خادم هر چه نخ را كشيد مجيدي بالا نيامد مرتب در وسط راه گير مي‌كرد!

پدرم اضافه كرد: من شمردم اين كار 25 مرتبه تكرار شد؛ هر دفعه گير مي‌كرد و آخرش هم بالا نيامد. عاقبت خادم گفت: يا قمر بني هاشم، پول مال شماست، ولي نخ مال ماست! لااقل نخ را بدهيد بيايد! و اينجا بود كه نخ صحيح و سالم بالا آمد و پول داخل ضريح افتاد!

  كودك مرده زنده شد!
حجت‌الاسلام والمسلمين جناب آقاي سيد محمود حسني طباطبايي بروجردي دو كرامت از كرامات باب‌الحوائج قمر بني هاشم(ع) ذكر كرده‌اند كه از ايشان تشكر مي‌شود,
1. از پدرم، مرحوم مغفور حاج سيد ضياءالدين حسني طباطبايي (قدس سره) شنيدم كه ايشان فرمودند: در دوران جواني، كه به قصد زيارت اعتبا متبركات عراق همچون مولي الموالي علي(ع) و سالار شهيدان حضرت ابي عبدالله الحسين(ع) به ن ديار رفته بودم، روزي به قصد زيارت قمر بني هاشم(ع) همراه جمعي وارد صحن مطهر شديم.
ما عده‌اي زن و مرد بوديم كه مي خواستيم وارد حرم مطهر شويم. در آن روزها سيمهاي قطور برق در كنار صحن مطهر قرار داشت و چند سيم لخت برق با فاصله اي اندك از كنار هم مي‌گذشت. در عرق آن روزها تازه بادبادك آمده بود. چند طفل عرب تعدادي بادبادك داشتند و با هم بازي مي كردند. آنها دو عدد از اين بادبادكها را به هوا كرده بودند كه يك عدد آنها روي سيم برق گير كرده بود. يكي از اين بچه ها مي رود بالاي بام كه خم شود و بادبادك خود را بردارد از بالاي بام روي اين سيمهاي لخت افتاده و در آنجا خشك مي‌شود.
پدرم فرمودند: به چشم خودم ديدم زني اعرابي سراسيمه خود را به جلوي ايوان رسانيد و در حالي كه انگشت ابهام را به حالت تهديد حركت مي داد و فرياد مي زد و به ضريح قمر بني هاشم(ع) اشاره مي نمود، سخناني گفت. سپس به سوي كودكش برگشت و جمعيت هم به دنبالش به راه افتاد. هنوز دو سه قدم فاصله بود تا به زير جنازه فرزندش كه بالاي سيمهاي برق بود برسد كه ناگاه مثل اينكه كسي كودك را بردار و جلوي مادر بر زمين بگذارد كودك آن زن از بالا جلوي مادرش افتاد و شروع به فرار نمود اما جمعيت به او مجال نداده و بر او هجوم آوردند و در مدت كوتاهي تمام لباسهاي اين كودك تكه تكه گرديد و آنها را به عنوان تبرك بردند.

   اباالفضلِ مسافران، مرا از خواب بيدار كرد!
2. راقم اين سطور (سيد محمود حسني طباطبايي) خود جرياني را كه اعجب از كرامت فوق است از راننده‌اي شنيدم. او مي گفت: يكي از شبها كه از جاده هراز عازم شمال بودم هنگامي كه اتوبوس را از گردنه‌اي بالا مي‌بردم ناخودآگاه خوابم برد.
وضع جاده، به اين ترتيب بود كه بعد از صعود بر بالاي گردنه جاده شيب پيدا مي كرد و درست مقابل سرازيري گردنه، دره بسيار گودي وجود داشت كه بايد وسيله نقليه اي كه از بلندي سرازير مي شد در انتهاي سرازيري كاملا گردش به چپ كند و الا در دره سقوط مي كرد. راننده مزبور مي گفت: من كه به رفته بودم، يا ابوالفضلِ مسافرين مرا از خواب بيدار كرد تا چشم بار كردم دستي بزرگ را ديدم كه گويا زير اتوبوس رفت و اتوبوس را بلند كرد و پايين دره سالم بر زمين گذاشت! وي قسم ياد مي كرد كه حتي شيشه‌هاي اتوبوس هم در آن پايين دره سالم بودند!
جمعيت با سلام و صلوات از عنايات قمر بني هاشم(ع) استقبال كرده و هر يك با زباني از حضرت تشكر مي كرد. مسافرين با ماشينهاي مختلف از آنجا به سوي مقصدشان حركت كردند و ما پس از دو روز ماشين را با وسايل مختلف بالا آورديم.

   دكتر گفت: حضرت عباس(ع) خوب عمل كرده است!
حجت‌الاسلام والمسلمين آقاي حاج سيد جعفر مير عظيمي، موسس كتابخانه و مسجد حضرت ابوالفضل العباس(ع) در محله زندآباد قم مي باشند كه در جلد دوم اين كتاب شريف در باب مسجد و كتابخانه ياد شده مفصل بحث خاد شد. ايشان چند كرامت را به شرح زير مرقوم داشته اند كه مي خوانيد:
1. روزي شخصي به نام قربان عروجي به مسجد حضرت ابوالفضل(ع) آمد و يك انگشتر طلا داده و گفت: مال حضرت عباس(ع) است. او گفت: نذري است و ماجرا را چنين توضيح داد:
شب سيخ كباب به چشم دخترم فرو رفت. وقتي او را به خدمت آقاي دكتر كرماني چشم‌پزشك در قم بردم گفت: فردا بياوريد كه بايد عمل بشود. از مطب دكتر به طرف منزل روانه شديم. مقابل مسجد كه رسيديم دخترم پرسيد بابا دكتر چه گفت: گفتم: دخترم فردا چشم شما را عمل خواهد كرد. دخترم به طرف مسجد توجه نموده و گفت: اي علمدار كربلا، اي ابوالفضل العباس(ع) مرا شفا بده كه فردا لازم به عمل جراحي نباشد يك انگشتر طلا به مسجد شما تقديم مي دارم.
فردا وقتي به بيمارستان كامكار قم نزد دكتر رفتم وي دستور داد دختر را در اطاق عمي بي‌هوش كردند ولي وقتي چشم را دوباره معاينه كردند خيلي با تعجب گفت: اين همان دختر است؟! گفتم: بلي. گفت: از ديشب تا به حال چه كرده‌ايد؟ گفتم هيچ! فقط شب وقتي كه از كنار مسجد حضرت ابوالفضل(ع) عبور مي كرديم متوسل به حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس(ع) شديم دكتر كرماني گفت حضرت عباس(ع) خوب عمل كرده است!

  آقا در عالم خواب، آدرس اين مسجد را داد
2. روزي، جواني از اراك يك فرش با دو هزار تومان پول، به مسجد حرت ابوالفضل العباس(ع) آورد و گفت: من مريض بودم دكترهاي معالج گفتند شما ديگر صحت نمي يابيد و من هم از همه جا نااميد شده و متوسل به حضرت ابوالفضل(ع) شدم. در خواب، جمال زيباي حضرت قمي بني هاشم(ع) را زيارت كردم. حضرت فرمود: اين فرش و دو هزار تومان پول را براي مسجد حضرت ابوالفضل العباس(ع) واقع در قم، خيابان امامزاده ابراهيم، ببر؛ من ترا شفا دادم.
وقتي از خواب بيدار شدم ديدم خوب شده ام و من اصلا اين مسجد را نمي‌شناختم خود آقا در عالم خواب به من آدرس اين مسجد را داد!

  به بركت حضرت عباس(ع) بچه‌دار شد
3. داستان سوم مربوط به شخصي به نام حاج رضا شفايي است كه مردي بسيار خوب و باتقوي مي‌باشد. يك سال پس از بازگشت از مكه معظمه با دوست عزيز جناب آقاي جاع علي نهار به منزل ايشان رفتيم.
وقتي نهار صرف شد آقاي حاج علي گفت: آقاي شفايي 10 سال است كه ازدواج كرده و بچه‌دار نشده است. در همين جا يك دعا در حق ايشان بكنيم. ما هم همانجا متوسل به ابوالفضل العباس(ع) شديم. همان سال خداوند به بركت حضرت ابوالفضل العباس(ع) يك دختر به ايشان عنايت فرمود.

  حضرت عباس(ع) شوهرم را شفا داده است!
4. در سال 1355 شمسي به حج واجب رفته بودم. در مدينه منوره شب جمعه در مسجد النبي(ص) مشغول دعاي كميل بوديم كه حاجيه خانمي با گريه و ناله گفت: شوهرم رو به قبله است دكترهاي مدينه و دكترهاي ايران او را جواب گفته‌اند اگر شوهرم بميرد من جواب بچه هايش را در ايران چه بگويم؟! مي گفت و گريه مي كرد و از گريه اش همه را به گريه انداخت.
من به آن خانم گفتم: يك مسجدي در قم وجود دارد كه به نام حضرت ابوالفضل العباس(ع) نامگذاري شده است نذري براي آن مسجد بكن. خانم گفت: اگر شوهرم خوب شد منيك فرش براي آن مسجد مي دهم. روز بعد كنر قبرستان بقيع مشغول روضه بودم كه يك مرتبه آن خانم و شوهرش آمدند و گفتند: حضرت عباس(ع) شوهرم را شفا داده است!
پس از بازگشت از مكه معظمه آنها يك فرش 12 متري بافت كاشان براي مسجد حضرت ابوالفضل العباس(ع) آوردند كه حاليه در مسجد مزبور مورد استفاده نمازگزاران قرار دارد.

    پرچمي به نام قمر بني هاشم(ع)
حجت‌الاسلام والمسلمين جناب آقاي سيد جعفر طباطبايي شندآبادي فرمودند:
در ماه مبارك رمضان سال 72 شمسي، در يكي از قراي جاده قزوين ـ رشت، كه به گردنه كوهين معروف است، مشول تبليغ بودم. يكي از اهالي آنجا، به نام حاج تقي غفوري نقل كردند:
در اواخر سلطنت پهلوي اول (كه وسايل حمل ونقل بين شهرها منحصر به ارابه بود كه به اسب مي‌بستند) از شهرستان ابهر به زنجان گندم بار كرديم و از آنجا مامورين ما را به شهرستان ميانه فرستادند. وقتي كه در بين راه به كوه رسيديم ديديم كه در آنجا كوه به صورت دماغه جلو آمده و به لب رودخانه رسيده است. به طوري جاده باريك شده بود كه امكان عبور با وسيله مشكل بود. فكر كرديم كه به چه نحور بايد عبور كنيم؟ يكي از رفقا گفت: گونيها را با ماسه پر كنيد بچينيم به طرف رودخانه، تا چراغ ارابه روي گونيها قرار گيرد و عبور آسان گردد. پيشنهاد او را اجرا كرده و در حالي كه جلوي هر كدام از ارابه ها پرچمي به نام قمربني‌هاشم‌(ع) نصب كرده بوديم ارابه ها را حركت داديم. در حين عبور ناگهان يكي از رفقا گفت: آن سوار را كه در سينه كوه به آن نگاه مي كند مي بينيد؟ همگي گفتند: آري. جوان زيبايي سوار بر اسب سفيد ديده مي شد كه گويا يك سكويي در كوه بودو او در آنجا مستقر شده بود. وقتي آن چند ارابه را با موفقيت عبور داديم و وارد جاده شديم ديديم جوان بزرگوار از نظر غائب شد. معلوم گشت كه صاحب پرچم، حضرت قمر بني هاشم(ع) ناظر عبور ما بوده است.

   تنها كسي‌ كه‌ مي‌تواند دخترم‌ را شفا دهد شماهستيد!
مدّاح‌ اهل‌ بيت‌ عصمت‌ و طهارت‌عليه‌السلام‌در قم‌، جناب‌ آقاي‌ حاج‌ حسن‌ كوچك‌ زادة‌ قنّادمي‌كند:
تقريبًا20 سال‌ قبل‌ براي‌ زيارت‌ عتبات‌ عاليات‌ به‌ كربلا مشرّف‌ شدم‌. پس‌ از زيارت‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌براي‌ زيارت‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌رفتم‌.وقتي‌ كه‌ از درب‌ قبله‌وارد حرم‌ مطهّر حضرت‌ شدم‌، ديدم‌ كنار ضريح‌ مطهّر جمعيت‌ زيادي‌ ايستاده‌اند. رفتم‌ به‌ طرف‌ضريح‌ مطهر ببينم‌ چه‌ خبر است‌؟
وقتي‌ به‌ ضريح‌ مطهر نزديك‌ شدم‌، ديدم‌ تمام‌ مردم‌ به‌ نقطه‌اي‌ توجه‌ دارند كه‌ خانمي‌ زائر همراه‌دختر 14 يا 15 سالة‌ خويش‌ ايستاده‌ و به‌ نحوي‌ با حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌گفتگو مي‌كند كه‌توجه‌ تمام‌ زائرين‌ را به‌ خود جلب‌ كرده‌ است‌ و مردم‌ از زيارت‌ باز مانده‌اند و اين‌ منظره‌ را تمتشامي‌كنند. بنده‌ از يك‌ زن‌ كربلايي‌ پرسيدم‌ اين‌ زن‌ به‌ زبان‌ عربي‌ به‌ آقا چه‌ عرضه‌ مي‌دارد؟
در جواب‌ گفتند كه‌ مي‌گويند: آقا جان‌، من‌ بيمارستانها رفته‌ام‌، بلد بودم‌ باز بروم‌ تنها كسي‌ كه‌مي‌توانند اين‌ دختر مرا شفا بدهد شما هستيد؛ لذا من‌ از اين‌ حرم‌ با بركت‌ شما بيرون‌ نمي‌روم‌.دخترم‌ را شفا بدهيد و گرنه‌ وي‌ را همينجا مي‌گذارم‌ و مي‌روم‌.
به‌ زن‌ كربلايي‌ گفتم‌: به‌ آن‌ مادر بگو دخترش‌ را به‌ زمين‌ بنشاند،او كه‌ سر پا نمي‌تواند بايستد.اوگفت‌: «السّاعة‌ يفكّه‌».گفتم‌: يعني‌ چه‌؟ گفت‌: الان‌ خود آقا،بازش‌ مي‌كند!ناگفته‌ نماند كه‌ برادرش‌هم‌ در گوشه‌اي‌ با حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌گفتگو مي‌كرد،ولي‌ ما متوجه‌ نبوديم‌. باري‌،طولي‌ نكشيد كه‌ يكدفعه‌ از جا بلند شد و به‌ مادرش‌ گفت‌:«يُمّه‌ طوّفي‌ اختي‌».يعني‌، مادر خواهرم‌را طواف‌ بده‌، ناگهان‌ توجهم‌ به‌ دختر جلب‌ شد و ديدم‌ وي‌ كه‌ قبلا آن‌ همه‌ ارتعاش‌ و ناراحتي‌ دردهن‌ داشت‌، حال‌ از آن‌ ارتعاش‌ بيرون‌ آمده‌ است‌ و برادرش‌ زير بغلهايش‌ را گرفته‌ هي‌ او را طواف‌مي‌دهد و خطاب‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ مي‌گويد: يا أبا فاضل‌ أشكرك‌ ممنونين‌ مرحباًبكم‌ يا أبا فاضل‌!
سپس‌ آن‌ جوان‌ به‌ بازار رفته‌ و چند كيلو نقل‌ گرفت‌ و آمد به‌ ضريح‌ مطهر پاشيد و در حاليكه‌ مردم‌هلهله‌ مي‌كردند و او و مادرش‌ زير بغل‌ خواهر را گرفته‌ بودند و مدام‌ تشكر مي‌كردند از حرم‌ مطهرخارج‌ شدند.اين‌ كرامت‌ با عظمت‌ را، كه‌ دختري‌ مريض‌ را به‌ ضريح‌ مطهر بسته‌ بودند و او شفاگرفت‌، من‌ به‌ چشم‌ خود ديدم‌. شب‌ 11 شعبان‌ المعظم‌ 1414 ه‌ ِ .


   آرزو دارم‌ حرم‌ آقا را ببينم‌، و بميرم‌!
جناب‌ حجّة‌الاسلام‌ آقاي‌ سيد محمد جواد موسوي‌ اصفهاني‌، از جناب‌ آقاي‌ حاج‌ شعبان‌هاشميان‌، كه‌ فعلاً در يكي‌ از نواحي‌ اصفهان‌ سكونت‌ دارد و چند سالي‌ در عتبات‌ مقدسه‌ اقامت‌داشته‌ است‌، نقل‌ كرد كه‌ آقاي‌ هاشميان‌ يكي‌ از مشاهدات‌ عيني‌ خود را به‌ تربيت‌ ذيل‌ بيان‌داشت‌:
روزي‌ وارد صحن‌ مطهر حضرت‌ اباالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ شدم‌، ناگاه‌ در گوشه‌اي‌ از صحن‌چشمم‌ به‌ جسد مرده‌اي‌ در كنار درب‌ قبله‌ افتاد كه‌ گويا در همان‌ لحظه‌ از دنيا رفته‌ بود. بعد ازلحظه‌اي‌ دوستانش‌ آمدند و از مشاهدة‌ اين‌ صحنه‌ بسيار متأثّر شدند.
وقتي‌ كه‌ از آنها جريان‌ امر را سؤال‌ كردم‌، گفتند: متوفّي‌، يكي‌ از زوّار حضرت‌ عبّاس‌عليه‌السلام‌ بودكه‌ خداوند او را به‌ فيض‌ زيارت‌ آقا قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ نايل‌ گردانيد.و افزودند: وي‌ وقتي‌ كه‌در حال‌ حيات‌ دعا مي‌كرد، چنين‌ مي‌گفت‌: خداوندا، تنها آرزوي‌ من‌ اين‌ است‌ كه‌ حرم‌ آقا قمر بني‌هاشم‌عليه‌السلام‌ را ببينم‌ و بميرم‌.لذا خداوند متعال‌ دعاي‌ وي‌ را به‌ اجابت‌ رسانيد، و در آستان‌مقدس‌ علمدار كربلا جان‌ به‌ آفرين‌ تسليم‌ كرد.


   لباسهاي‌ دامادي را به‌ عنوان‌ تبرك‌ بردند!
حجة‌السلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ شيخ‌ ابراهيم‌ وحيد دامغاني‌ از حاميان‌ و مروّجين‌ مكتب‌ پر بارمحمد و آل‌ محمد صَلي‌ الله‌ِ عَليه‌ِ و آله‌ِ وَ سَلَم‌ مي‌باشند كه‌ مديريت‌ جريدة‌ وزين‌ «نداي‌ قومس‌» رانيز بر عهده‌ دارند. جناب‌ آقاي‌ حسين‌ طوسي‌ سبزواري‌ طي‌ نامه‌اي‌ به‌ ايشان‌، چنين‌ مرقوم‌داشته‌اند:
دايي‌ اين‌ جانب‌، كربلايي‌ حسن‌ مطواعي‌، ساكن‌ فعلي‌ صلح‌ آباد (بخش‌ امير آباد) دامغان‌، قريب‌80 سال‌ دارد. ايشان‌ در سن‌ 3الي‌ 4 سالگي‌ همراه‌ مادرم‌، كه‌ 2 سال‌ از وي‌ بزرگتر است‌، و نيز پدربزرگ‌ و مادر بزرگم‌، با پاي‌ پياده‌ واسب‌، از دامغان‌ عازم‌ كربلا مي‌شوند.
در كربلا دايي‌ من‌ سخت‌ مريض‌ مي‌شود تا به‌ حد مرگ‌ مي‌رسد، مادر بزرگم‌ با ناراحتي‌ او را به‌حرم‌ مطهّر حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ مي‌برد و مادرم‌ هم‌ در حرم‌ با برادرش‌ مي‌ماند و آن‌دو، شب‌ را در حرم‌ مي‌گذرانند.
فردا صبح‌ كه‌ مادر بزرگ‌ به‌ حرم‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌ عَليه‌ِالسَلام‌ مي‌رود، مي‌بيند پسرش‌حسن‌ به‌ عنايت‌ حضرت‌ شفا گرفته‌ و متولّي‌ حرم‌ حضرت‌ عبّاس‌عليه‌السلام‌ او را در دست‌ گرفته‌ ودخترش‌ هم‌ كنار متولّي‌ ايستاده‌ است‌. زائرين‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ لباسهاي‌ دايي‌را به‌ عنوان‌ تبرك‌ تكه‌ تكه‌ كرده‌ و برده‌اند و متو لّي‌ هم‌ با صداي‌ بلند داد مي‌زند كه‌: صاحب‌ بچّه‌شفا گرفته‌ بيايد بچّه‌اش‌ را ببرد! مادر بزرگم‌ از خوشحالي‌ گريه‌ كنان‌ فرياد مي‌زند كه‌ بچّه‌از من‌است‌. مي‌بينند توي‌ يك‌ دستش‌ 2 عدد كشمش‌ و در دست‌ ديگرش‌ 2 عدد نخودچي‌ قرار دارد ومي‌گويد: از آن‌ تنگ‌ بلوري‌ كه‌ در حرم‌، آن‌ بالا بوده‌، آب‌ خورده‌ام‌ و حالا هم‌ از آن‌ آب‌ مي‌خواهم‌.

  آمده ام تو را شفا بدهم و بروم!
جناب حجت الاسلام والمسلمين آقاي شيخ حسن علي نجفي رهناني پس از كرامت اخوي محترمشان كرامتي ديگر را كه از سوي قمر بني هاشم(ع) به خانم آقاي موجودي بيان شده است مرقوم داشته اند كه با هم مي خوانيم:
آن شب را من در منزل اخوي خوابيدم. بعد از ظهر آن روز كه عصر چهارشنبه باشد آقاي ابراهيم موجودي كه مريضه اي در بيمارستان داشت وسايل چاي و قليان را به منزل اخوي آورد. من ديدم ايشان مي لرزيد.
گفتم: آقاي موجوددي چرا مي لرزيد؟ گفت همين الان از ملاقات خانم در بيمارستان مي‌آيم. دكترها از بهبودي وي قطع اميد كرده و مي گفتند چند روزي ديگر بيشتر زنده نيست و ما با داشتن بچه هاي خردسال، ناراحت اين قصه بوديم و همه اقوام نيز ناراحت بودند به همين علت ما هيئت را دعوت به منزلمان كرديم تا عنايتي شود. قبلا هر وقت به بيمارستان مي رفتم مي ديدم ايشان روي تخت خوابيده و هيچ حركتي ندارد. ما امروز ساعت 2 بعدازظهر كه به ملاقات وي رفتم ديدم ايشان دم درب ايستاده است. تا چشمش به من افتاد زد به گريه. هر چه گفتم چرا گريه مي كني؟! گفت: ابراهيم، برايم بگو بچه هايم چطور شده اند؟ هر چه مي گفتم بچه ها خوب هستند ناراحتي ندارند قبول نمي كرد.
گفتم: چرا اين سوال را مي كني؟ گفت: بگو بدانم ديشب در منزلمان چه خبر بوده است؟ گفتم براي چه اين سوال را مي كني؟! گفت: ديشب پس از اينكه خوابم برد در عالم رويا ديدم در فضايي باز قرار دارم كه همه اش سرسبز و خرم است و يك جوي آب از وسط سبزه ها مي گذردمن بر لب ان جوي نسته بودم ديدم آقايي سوار بر اسب از روبرو مي آمد آمد و آمد تابه من رسيد پس از آن به من گفت: بلند شو! گفتم آقا مريض هستم توانايي ندارم دكترها از من قطع اميد كرده اند. گفت: من مي گويم بلند شو! باز همان سخن را تكرار كردم مرتبه سوم گفت: من به تو مي گويم بلند شو! من هم اكنون از منزل شما مي آيم جواني را آنجا شفا داده و آمده ام تو را هم شفا دهم و بروم.
از شنيدن اين سخن با خوشحالي از خواب پريده ديدم بر روي تخت بيمارستان خوابيده‌ام. حركت كردم ديدم مي توانم حركت كنم اما ناراحت منزلمان بودم كه چه شده است؟ صبح شد دكتر معالج آمد بهبودي حالم را ديد ولي به او چيزي نگفتم گفتم: آقا دكتر اجازه بدهيد من از بيمارستان مرخص شوم گفت: البته، حالتان خوب بهنظر مي آيد مثل اينكه خوب شده ايد وليكن براي اطمينان بايد يك مرتبه خونتان را آزمايش كنند. اگر حالتان بهبود يافته مرخص مي شويد. آقاي موجودي افزود: و من الان از بيمارستان مي آيم.
باري، فردا كه روز پنجشنبهبود آن خانم هم از بيمارستان مرخص شد وي الان موجود است و مي توان او را هم ديد ولي خداوند به اين خانم و شوهروي صبر جميل و اجر جزيل عنايت فرمايد زيرا از وقتي كه من اين كرامت را به تحرير در آورده‌ام حدودا مدت 20 روز است كه جوان 20 ساله‌اش در اثر تصادف كشته شده و به خاك رفته است. خداوند او را با جوانان بهشتي مقرون و محشور فرمايد و ذخيره آخرت اين پدر و مادر قرار دهد. والسلام علي عباد الله الصالحين.

  آقا قمر بني هاشم(ع) را به كمك طلبيديم
آقاي حاج حمزه برازنده، از موسسان بيت العباس گچساران، برخياز كرامات باهره پرچمدار كربلا(ع) در آن بيت شريف را ثبت كرده اند كه به وسيله حجت الاسلام حاج شيخ عبدالامير صادقي به دفتر مكتب الحسين(ع) رسيده است ايشان نوشته اند:
بيان كرامات را از روز پايه گذاري ستونهاي فلزي ساختمان بيت العباس(ع) آغاز ميكنم:
1. اولين كرامت روز پايه‌گذاري ستونهاي فلزي و بتون ريزي بروز يافت به يان صورت كه چون استفاده از دستگاه مكانيزه بالابرنده ستونها به علت كمي عرض كوچه و مواجه شدن با خطر برق شبكه در اين مكان امكان پذير نبود لذا نصب ستونها به وسيله طناب و نيروي انساني انجام مي گرفت كه پس از بالا بردن و تماس با ورقه‌هاي فلزي كف، جوشكاري و پس از اطمينان كامل طنابها باز و به ستون ديگري انتقال داده مي شد. يكي از ستونهاي فلزي در حين استقرار با كمي سست و محكم شدن طنابها از جا كنده شد و بر روي نگهبان مصالح ساختماني بيت العباس، به نام حمدالله كاوياني كه فعلا در قيد حيات نيست فرود آمد. ستون مزبور 6 متر طول داشت و همگي ما كشته شدن او را حتمي مي دانستيم ولذا با حالتي مشوش ونگران از صميم قلب صاحب خانه (آقا قمر بني هاشم(ع) ) را به كمك طلبيديم.
پس از فرود آمدن ستون و پرت شدن آقاي كاوياني به سوي ديگر مشاهده كرديم كه الحمدلله بجز كمي خراش در لاله گوي او هيچ گونه آسيبي به او وارد نشده است! ما اين حيات مجدد او را مديون عنايت و كرامت حضرت عباس(ع) مي د انيم كه دعاي اين حقيران مورد اجابت واقع شد و به شكرانه رفع خطر فورا گوسفندي در محل ذبح،‌ و بين فقرا توزيع نموديم.

   يك قطعه چك ولي بدون امضاء
2. درسال 1355 هنگامي كه صندوق نذورات نصب شده در جلوي بيت العباس(ع) را تخليه مي‌كرديم در بين وجوهات داخل صندوق يك قطعه چك به مبلغ 600 تومان در عهده بانك صادرات ولي بدون امضاي صاحب حساب توجه ما را به خود جلب كرد. چون چك بدون امضا فاقد ارزش حقوقي مي باشد و از طرفي صادر كننده آن را نيز نمي شناختيم با توجه به حساب جاري ايشان به بانك مربوطه مراجه كرديم و از طريق بانك شخص مورد نظر با نشاني كامل محل سكونت براي ما مشخص گرديد.
پس از چند روز كه ايشان را ملاقات كرديم و جريان امتناع از امضاي چك را جويا شديم ضمن اظهار تشكر از ما گفتند:
(بابي انت و امي يا اباالفضل العباس(ع) ) كه ما هر چه داريم از اين خانواده با عظمت و كرامت است. مسئله چك بدون امضاي بنده داستاني بس طويل دارد كه هم نشات گرفته از عنايات وتوجهات آن حضرت مي باشد. شرح كامل ماجرا چنين است:
مدت چند ماه بود كه همسرم از ناحيه سينه اظهار ناراحتي مي نمود و بعضي از اوقات به خود مي پيچيد. به هر كدام از پزشكان و اطباي شهر مراجعه كردم و عكس‌برداري و نمونه‌برداري و آزمايشات متعددي انجام شد اما هيچ كدام مثمر ثمر واقع نگرديد. هر روز از روز پيش شدت درد بيشتر مي شد و قواي جسماني او به تحليل مي‌رفت.
لاجرم او را به شيراز اعزام نمودم در آنجا هم پس از چند روز معطلي و آزمايشات مجدد او را بستري كردند و تحت درمان و نظارت مستقيم بيمارستان قرار گرفت. اندكي بعد متخصص مربوطه بنده را احضار و به طور خصوصي اظهار داشت كه خانم شما مبتلا به سرطان پستان مي باشد و بهبودي او با خداست ولي از نظر ما 20 درصد احتمال بهبودي وجود دارد لذا براي اطمينان بيشتر و نيز انجام آزمايشات مجدد و استفاده از داروهاي مفيد تا نتيجه كلي حداقل بايد دو ماه در اين بيمارستان بستري شود.
من حالتي مضطرب داشتم روحم در آسمانها مشغول پرواز و جسمم در اطاق نزد دكتر بود. هر كلمه صحبت او مانند پتكي بر مغز و استخوانم فرود آمد و نفهميدم چه موقع و چه ساعتي اطاق را ترك كرده و مايوسانه به نيت و داع آخر مجددا نزد عيال بازگشتم ولي البته بر حسب ظار او را دلداري داده و باعث تقويت روحي او شدم. پس از ساعتي به او گفتم: من براي تهيه پول و سركشي به بچه‌ها به گچساران مي روم ولي زود برمي‌گردم. همسرم با كمال ياس و نااميدي فت از نزد من دور نشو چون من مرگ را نزديك خود مي بينم اگر مي روي چون اين ملاقات ممكن است آخرين ديدار ما باشد مرا حلال كن و پس از من از بچه ها هم مانند مادر و پدر مواظبت كن ونيز اگر سرپرستي براي خانه انتخاب نمودي سعن كن زني عفيفه و محجبه و متدينه باشد تا با دينداري و داشتن ايمان كمتر موجبات آزار و اذيبت بچه ها را فراهم كند.
من بر خلاف غوغاي دروني خود كه تمام وجودم در غم و اندوه بود با خنده‌هايي مصنوعي وحالتي اميدوار‌كننده به تمام تقاضاهاي او مهر تاييد مي زدم تا بتانم اين حالت ياس را از خاطر او محو كنم.
سرانجام او را ترك كرده و با اتوبوس به مقصد گچساران به راه افتادم در اين فاصله زماني 5 ساعت تمام افكار خود را به چه كنم، چه نكنم؟ به چه كسي پناه بياورم؟ و آخر چه خواهد شد؟!‌ مشغول داشته و نهايتا به اين نتيجه رسيدم كه بايد از معصومين(ع) ياري بطلبم تا با معجزه‌اي عيسي‌گونه حيات از دست رفته مجددا به اين كالبد اعطا شود. در يك لحظه به نظر مي رسيد كه پس از بازگشت به شيراز او را از بيمارستان مرخص كرده و به پابوسي و زيارت يكايك امامزاده ها ببرم و لحظه اي بعد با خودم مي گفتم چگونه ممكن است با زني عليل كه حمل و نقل او مشكل است بتوانم اين اعمال را انجام دهم؟ و تصميم عوض شد.
اضطراب خاطر و نداشتن تصميمي راسخ مرا عذاب مي داد تا بالاخره به گچساران رسيدم و در آنجا، در حالي كه از خود بي خود بودم ناگهان متوجه شدم كه در كوچه بيت العباس به سوي منزلم در حركتم! با خود گفتم من هم چند روز در اوايل بناي اين ساختمان، كارهاي جوشكاري آن را انجام داده ام پس چه بهتر كه از صاحب بيت باب الحوائج آقا قمر بني هاشم(ع) مدد جسته و به وي التجا نمايم، تا مرحمت آن حضرت عايدم شود. اين را گفتم و دست در جيب بردم پول قابل توجهي نديدم ولي دسته چك را يافتم و با اينكه وجهي در حسابم نبود مع هذا يك فقره چك به مبلغ 600 تومان به عنوان گروگان وصول نتيجه بدون امضا به صندوق تقديم كردم و پس از راز و نياز و گريه زياد به منزل خود رسيدم .
بچه ها به محض مشاهده من مانند حلقه انگشتر دور من جمع شدند و احوال مادر را جويا شدند آنها را نوازش كرده و تسكين دادم و خواربار و مواد غذايي لازم را براي چند روز آنها تهيه كردم در خلوت از غم بي سرپرستي و بي مادري بچه ها به گريه و راز و نياز و التماس با خدا مي پرداختم و چون بهيچوجه نمي توانستم در مورد تقاضاي بچه ها مبني بر ملاقات مادرشان جواب رد دهم هفته بعد يك روز كه به مناسبتي تعطيل رسمي بود بچه ها را به شيرا ز بردم و آنها از نزديك مادرشان را لمس و ديداري تازه كردند من هم به سراغ متخصص مربوطه كه كشيك شب بيمارتان بود رفتم و جوياي احوال بيمار شدم اظهار داشت فقط يك نوع آزمايش مانده بود كه امروز انجام شد و نتيجه فردا مشخص خواهد شد اگر نتيجه مثبت بود روز شنبه او را مرخص خواهيم كرد و ديگر ادامه دارو و درمان بي نتيجه خواهد بود بايد او را به منزل برده و هزينه و خسارت ديگري را متحمل نشويد و افزود : خواه ناخواه ؟ انسان به دنيا مي آيد و روزي هم از دنيا مي رود .
آن شب و آن روز آرام و قرار نداشتم و خواب به چشمانم راه نيافت غم و اندوه تمام وجودم را فرا گرفته بود مخصوصا مشاهده صحنه اي كه مادر فرزندانش را نوازش و محبت مي كرد و با يكايك آنها وداع مي گفت دلم را آتش مي زد .
دقايق و لحظات بكندي سپري مي شد و من منتظر يك معجزه بودم تا اينكه پرستاري مرا صدا زد و گفت : دكتر تو را احضار كرده است در ميان راهرو ساعت ديواري را ديدم كه عقربه هاي آن ساعت 4 را اعلام مي كرد با قدمهاي لرزان كه توان تحمل جسمم را نداشتند و در حالتي بين خوف و رجا به طرف اطاق دكتر حركت كردم پس از عرض سلام كه با صداي مرتعش صورت گرفت ملاحظه كردم كه دكتر با صورتي بشاش و لباني خندان رو به من كرد و اظهار كرد كه آقاي محترم : در نهايت خوشحالي و مسرت به شما مژده مي دهم كه نتيجه نهايي آزمايش بيمار شما پس از تأييد سه مركز مهم آزمايشگاهي دانشگاه پزشكي مطلوب بوده و ما اينك 50/ به بهبودي كامل ايشان اميدوار شده ايم مگر شما در اين مدت چه كار نيك و خيري را انجام داده ايد كه تمام معادلات پزشكي ما را در اين مدت به هم ريخته است ؟ !
در حاليكه از خوشحالي بغض گلويم را فشار مي داد و اشك شوق در چشمانم حلقه زده بود گفتم : آقاي دكتر ، من كار نيكي كه مهم باشد انجام نداده ام ولي از متخصصترين متخصص عالم حضرت ابوالفضل العباس تقاضا كردم كه به پاس آبرو و مقام رفيعي كه نزد خدا دارد شفاي عاجل اين مريضه را از درگاه الهي در خواست كند اكنون هم خداوند قادر منان از سر ترحم به حال اين طفلان بي سرپرست خواسته مرا اجابت فرموده اند !
بنا به دستور دكتر مبني بر خلوت بودن مكان استراحت بيماران فرداي آن روز بچه ها را به وسيله يكي از بستگان به گچساران فرستادم و يك هفته ديگر در شيراز ماندم . الحمدلله به عمل مي آيد وضع او رضايتبخش بوده و هيچ گونه آثار و علائم سرطاني در وي وجود ندارد و وضع مزاجيش از روز قبل از بيماري هم بهتر و شادابتر مي باشد .
در خاتمه با حالتي محزون گفت : ما هر چه داريم از ولايت آقا اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب و فرزندانش بلا فصل اوست اگر همين قدر كه به دكتر و دارو و قرص و شربت اعتقاد داريم با نيتي پاك و قلبي شكسته اين بزرگواران را به كمك طلبيم و آنان را در درگاه خداوند سبب ساز و سبب سوز شفيع سازيم هرگز نياز به دارو و درمان نخواهيم داشت « يا من اسمه دوا و ذكره شفا»

   چهلچراغي در خور بيت العباس (ع)
3. در سال 1368 شخصي به ما مراجعه كرد و اظهار داشت كه من نيتي در دل دارم و با آقا قمر بني هاشم عهد كرده ام كه اجابت حاجت شرعيه ام را از خداوند بخواهد تا من هم هديه اي ناقابل به بيت العباس تقديم نمايم اكنون شما بگوييد كه ساختمان به چه وسايلي نياز دارد ؟ ما هم چند مورد را به ايشان پيشنهاد كرديم و گفتيم هر گونه كه خود صلاح مي داني عمل كن چون ممكن است امكان پرداخت كل وجه در تو نباشد و الزام به آن جنبه تحميل پيدا كند و ما راضي نيستيم كمي فكر كرد و گفت : به نظرم مي آيد كه يك عدد لوستر آبرومند كه در خور اين بيت باشد خريده و نصب نمايم .
11 ماه پس از آن تاريخ او كارتن بزرگي را همراه خود به بيت العباس آورد كه محتوي همان لوستر بود فورا به كمك برادران هيئت و استاد برقكار به سقف آويخته شد و مورد بهره برداري قرار گرفت . از او خواستم كه حاجت خود را بيان نمايد تا ما هم براي اهل ايمان اجابت اين گونه حاجات را با واسطه قراردادن ائمه معصومين صلوات الله عليه بازگو نماييم . نامبرده گفت : پس از ازدواج خداوند پسري به ما عطا فرمود كه پس از تولد و ي عيالم كسالتي جزئي پيدا كرد بعد از دارو و درمان زياد كسالتش رفع گشت ولي ديگر باردار نشد مدت 17 سال به هر كدام از پزشكان متخصص زن و زايمان در سراسر كشور و استفاده از داروها گياهي و قابله هاي محلي مراجعه كردم هيچ نتيجه اي را نگرفتم .
آخرالامر كه از همه جا رانده و مأيوس شده بودم فهميدم كه باسد از كمكهاي غيبي استمداد كنم و به ائمه اطهار توسل جويم نزد خودم با باب الحوائج آقا قمر بني هاشم در خانه اش اين گرفتاري و مشكل را بيان نموده و از او خواستم كه عنايتش را از من گداي مسكين و محتاج حمايت دريغ نورزد در نتيجه پس از 17 سال واندي چند روز پيش خداوند رحمان پسري ديگر به من عنايت فرمود و اينك اين هديه را به شكرانه و سپاس از مرحمت صاحب بيت به عنوان برگ سبزي است تحفه درويش تقديم مي دارم .

   خير ، من هذيان نمي گويم !
4. در سال 1355 شمسي در بين عمله و كارگراني كه در ساختمان بيت العباس مشغول كار بودند شخصي روستايي از سادات موسوي به علت صداقت و احتياط و امين بودن و رفتار خوبش توجه ما را به خود جلب كرد به همين جهت او را مشغول تهي مواد غذايي و حراست از اثاثيه و ابزار ساختماني و نظارت در كار بناها و عمله ها كرديم و توصيه نموديم يك روز مانده به اتمام مواد غذايي و لوازم ساختماني ما را مطلع كن تا براي تهيه آنها اقدام شود و در گردش كار ساختمان توقف و ركودي پيش نيايد .
5. بعد از ظهر يك روز تابستاني كه براي سركشي و پرداخت حقوق كارگر و بنا به بيت العباس رفتم كارگران را مشغول نوشيدن چاي و عصرانه ديدم ضمن سلام و خسته نباشيد جوياي سيد شدم گفتند احتمالا در آشپزخانه باشد امروز براي نوشيدن چاي نزد ما نيامده و آثار ناراحتي و خستگي از همان اول صبح در چهره او نمايان بود گفتم مگر سيد خودش براي شما صبحانه و عصرانه تهيه نكرد ؟ گفتند : بلي ولي سيد امروز با سيد روزهاي قبل بسيار تفاوت كرده و به نظر مي رسد كه مريض است ولي به دكتر هم نرفته است من براي احوالپرسي و نيز جويا شدن وضعي پيشرفت كار روز نزد او به آ شپزخانه رفتم سيد را ديد م كه زانوي غم در بغل گرفته و در كنجي به ديوار تكيه داده است سلام كردم سر برداشت و جواب سلام داد صورتش بر افروخته و چشمانش حالت عجيبي پيدا كرده بود.
به او گفتم برادر من مرد خدا شما اگر مريض هستي و ناراحتي داري چرا انكار مي كني و خود را به اين قيافه در آورده اي ؟ فورا همين الان به دكتر مراجعه كن و برو در منزل به استراحت بپرداز در اين چند روز كه شما استراحت كامل نمودي و بهبودي اوليه را به دست مي آوري فرد ديگري را جايگزين شما مي نمايييم كه كمبودي احساس نشود .
با شنيدن صحبتهاي من از جا برخاست و دست مرا گرفته و به بيرون بيت العباس چند قدمي درب ورودي در داخل كوچه برد و گفت صاحب بيت العباس همين جا بود و من كور بودم چرا هذيان مي گويي ؟ شايئ هم تب شما بالا رفته !‌از شما خواهش مي كنم براي استراحت به منزل برو و فردا هم نيا
سيد گفت من سالمم منتهي آن موقع من كور بودم لال بودم من كر بودم من تب ندارم و هذيان نمي گويم . من فردا كه مي آيم هيچ ، بلكه تا آخر هم هر روز بايد بيايم .
گفتم سيد ماجرا چيست ؟ گفت : طبق برنامه اي كه شما تنظيم كرده ايد و من تا امروز بر اساس آن عمل كرده ام ديروز بايد از شما مي خواستم كه قند و شكر امروز را تهيه كنيد ولي بكلي آن را فراموش كردم صبح ساعت 9 كه بايد به كارگران صبحانه بدهم متوجه شدم كه چاي تمام شده و مثقالي از آن باقي نمانده است تصميم گرفتم صرف صبحانه به بازار نزد شما بيايم و چاي تهيه كنم فورا كتري را روي اجاق گاز گذاشتم و به قصد خانه از درب بيت العباس خارج شدم اما در همين نقطه ، به شخصي برخوردم كه از روبرو مي آمد . وقتي به من رسيد ايستاد و پرسيد : بيت العباس همين است ؟ گفتم : بله آن آقاي بزرگوار گفت : شما خادم او هستي ؟ گفتم آري ، فرمودند : مقداري قند و شكر و چاي براي بيت العباس آورده ام اين را گفت و آنها را روي همين زمين گذاشت من خم شدم و كيسه هاي محتوي قند و شكر و چاي را از جلوي پاي ايشان برداشتم موقعي كه بلند شدم نگاه كردم كه از ايشان تشكر و برايش دعاي خير نمايم اما كسي را نزد خود نديدم ! به اين سو و آن سو نظر انداختم و تا آخر كوچه دويدم اما اثري از آن بزرگوار نديدم و تمام اين قضيه از اول تا آخر حتي يك دقيقه هم طول نكشيد . اينك من به حال خودم تأسف مي خورم كه چرا به پاي او نيفتاده و بر آن بوسه نزدم ؟! چرا زير قدمش را نشانه نكردم كه خاك كف پايش را سرمه چشم خود و عموم رهروان مكتبش نمايم ؟ ! آري اي خواننده گرامي من نمي دان اين آقا چه كسي بود چون هم ممكن است آقا ابوالفضل العباس باشد و هم آقا مهدي موعود ولي همين قدر بايد بگويم كه ما از آن سال تاكنون به بركت دست آن بزرگوار با وجود داشتن مجالس سنگين و پر جمعيت حتي يك كيلو قند و شكر و 100 گرم چاي هم نخريده ايم و هميشه مقادير قابل توجهي در انبار ذخيره داريم .

  دستمزد خود را به ابوالفضل العباس(ع) هديه مي كنم!
5. در سال 61 قسمتي از قيرگوني سقف دوم بين العباس پوسيده بود و احتياج به مرمت و بازسازي داشت. اين كار را به فردي كه شغلش نصب قيرگوني بود واگذار كرديم.
استاد كار گفتند آيا شما قير و گوني تهيه كرده ايد؟ گفتم: چند بشكه قير موجود است و مقداري هم گوني داريم گفتند گوني ها برا بايد اندازه بگيرم كه اگر وجود داشت شما تهيه نمايدي تا در وسط كار لنگ نشويم.
گونيهاي موجود در انبار را به وسيله يك كارگر به پشت بام طبقه دوم آورديم. استادكار تمام آنها را براي اندازه‌گيري روي سطح مورد نياز فرش نمود و قسمت خالي را متر كرد، سپس رو به من كرد و گفت 15 گوني كسر داريم اما براي اطمينان بيشتر و نيز لايه‌اي كه بايد به لبه ديوار كشيده شود و فورا 20 متر گوني خريداري كرده و با اين كارگر آن را بفرستيد.
من به 3 مغازه فروش گوني مراجعه كردم ولي چيزي عايدم نشد. زماني كه افسرده و مايوس از مغازه دوم خارج مي شدم صاحب مغازه روبرويي كه گفت و شنود ما را شنيده ونياز ما را درك كرده بود ـ رو به من كرد و گفت: فلاني چون گونيها را براي بيت العباس لازم داري من يك طاقه گوني براي كارهاي منزل خودم موجود دارم و فعلا هم نيازي به آن ندارم آن را به اسم امانت به شما مي دهم كه بعدا همين طاقه گوني را به من برگرداني.
با توافق بنده آن طاقه گوني، كه 33 يارد بود به وسيله عمله تحويل گرفته شد و به بيت العباس حمل گرديد. به عمله هم تاكيد نمودم كه بقيه را نظيف نگهداري كنيد تا براي كارهاي بعدي به انبار ببريم. ساعت 5 بعد از ظهر كه براي پرداخت دستمزد به استاد و سركشي به بيت العباس آمدم در كوچه بشكه‌هاي خالي قير توجه مرا جلب كرد و خوشحال شدم كه كار آنها تمام شده است. چون به بالاي سقف نگاه كردم استاد و عمله‌ها را در طبقه دوم روي لبه ديوار ديدم. از پله ها خود را به سقف رسانيدم پس از سلام و عليك و خسته نباشي ديدم استاد با حالتي بهت زده به سويي خيره شد و حرف نمي زند. من به مسيري كه او خيره شده بود نگاه كردم ديدم طاقه گوني روي لبه ديوار گذاشته شده است.
گفتم: استاد چرا اين اضافه گوني را به انبار نبرديد؟ ايشان سري تكان داده آهي كشيد و گفت اصلا ما از گوني طاقه استفاده نكردم و حتي 2 متر هم از گونيهاي قبلي اضافه داريم. گفتم مگر شما آنها را پهن نكرديد؟! گفت بله و خودت هم ناظر بودي ولي به بركت آقا ابوالفضل العباس(ع) ما هر قدر كار كرديم با ز هم گوني باقي بود و بر ما ثابت شد كه هيچ چيزي جز معجزه امكان ندارد واقع شده باشد و من به همين مناسبت دستمزد خود را هديه به آقا ابوالفضل العباس(ع) مي كنم ولي اگر عمله ها دستمزد مي خواهند پرداخت نماييد. من زندگي و رفع خطرات از خود و خانواده ام را از آن آقا مي طلبم و از همين ساعت عهده ميكنم كه هر موقع اين ساختمان كار داشت به صورت رايگان انجام وظيفه نمايم.
استادكار پس از عذرخواهي خداحافظي كرد و پس از بوسه زدن بر در و ديوار از آنجا خارج شدند ما هم طاقه گوني را كه امانت گرفته بوديم به صاحبش عودت داديم.

  لياقت اين مكان را داري، بسم الله!
6. در سال 1364 بنايي كه قبلا براي بيت العباس كار مي كرد اظهار داشت اگر به من نيز به اندازه اين پيمانكار حقوق بپردازد كار مي‌كنم وگرنه از فردا كار نخواهم كرد.
چون از نظر بودجه ما نمي توانستيم خواسته او را اجابت كنيم لذا عذر او را خواستيم و بناي ديگري را آورديم تا كارهاي باقيمانده را تكميل كند. مدتي گذشت بنا را ديدم. پس از احوالپرسي به من گفت چنانچه كار ساختماني داشتيد من تصميم گرفته ام چندروز مجاني كار كنم! به او گفتم از چه موقع اين همه با گذشت شده‌اي؟! شما به آن حقوق منصفانه اعتراض كردي و ما را ترك نمودي ولي حالا مي خواهي مجاني كار كني؟! گفت هر موقع آمدم در بيت العباس كار كنم ماجرا را بيان مي كنم.
يك هفته پس از اين ملاقات براي انجام برخي تعميرات از ايشان خواستيم به عهد خود وفا كند. صبح روز بعد با وسيال بنايي آمد و مشغول كار شد.
آرام آرام او را به اعتراف وادار كرديم. بنا گفت پس از چند روز كه به علت اضافه حقوق از نزد شما رفتم شب در عالم خواب ديدم دسته ها و هيئتهاي مختلف عزاداري و سينه‌زني وارد بيت العباس مي شوند و پس از انجام مراسم خارج مي شوند.
من هم با ذوق و اشتياق زايدالوصفي، ارد بيت العباس گرديده و در دسته سينه زني مشغول عزاداري شدم كه ناگهان متوجه شدم يك نفر در بين جمعيت به طرف من مي آيد. وي كه از حيث قدرت و شجاعت و صلابت ممتازتر از ديگران بود با گامهاي پرشتاب خود را به من رسانيد و فرمود: استاد (با ذكر اسم) اينجا جاي تو نيست تو بايد بروي در منزل … پيمانكار! (اسم پيمانكار را نيز به زبان آورد). سپس دست مرا گرفت و از بيت العباس خارج كرد پس از خروج نيز فرمود: اينجا براي ما سينه مي زنند و عزاداري مي كنند ولي آنجا براي پول برو. هر موقع خودت احساس كردي كه تنبيه شده اي و سعادت و لياقت ورود به اين مكان را داري، بسم‌الله!
از خواب كه بيدار شدم نيمه هاي شب بود. تا صبح به خاب نرفتم و پس از گريه و لابه و اظهار ندامت نيت كردم كه آقا قمر بني هاشم(ع) از تقسير من درگذشته و مراد مورد عنايت قرار دهد و من نيز هر موقع كه مناسبتي بود مجانا در خدمت بيت آن حضرت باشم.

  قدر زندان كشيدن بدون گناه را بدان!
آقاي فرج الله كرمي مرقوم داشته اند: در سال 1345 هجري شمسي در روستاي قمشه جزء دهستان ماهدشت از توابع كرمانشاه يكي از خوانين شيرخان به حقوق مردم تجاوز مي كرد.
پدرم كه شخي مذهبي و متدين بود و ريش سفيد محل محسوب مي شد بارها او را نصيحت نمود و از او تقاضا كرد كه دست از ظلم و تجاوز به مردم بردار و نيز كمتر در ملا عام مرتكب فسق وفجور و عياشي و باده‌گساري بشود ولي اصلا گوشش بدهكار نبود و حرف امثال مرحوم پدر بنده وقعي نمي گذاشت. حتي گاهي خشمگين هم مي شد و جسارتهايي مي كرد. خلاصه كلام آنكه سرانجام بعيي از اشخاص غيور و شرافتمند كه از ظلم خان به تنگ آمده بودند با زمينه‌چيني‌هاي زياد موفق شدشن شير خان ستمگر را به قتل رسانند و روح خبيثش را به درك واصل كنند.
وراث و اطرافيان خانم چون بارها شاهد اعتراض پدرم به تجاوزات خان بودند و از طرفي پدرم را نيز خيلي مسن و سالخورده مي‌ديدند به خيال خودشان براي انتقام از پدرم، بنده كه نوجواني هفده ساله بودم به قتل شيرخان متهم كردند و چون در دوائر دولتي خيلي نفوذ داشتند چند نفر آدم بي سر و پا را هام به عنوان شاهد عيني عَلَم كردند. مخلص كلام: از آنجا كه نظام ستمشاهي با اشخاص مذهبي ميانه خوبي نداشت و بستگان خان هم اعمال نفوذ كرده بودند دادگاه (يا بهتر بگوييم بيدادگاه طاغوت) طي يك محاكمه تشريفاتي حكم اعدام بنده را صادر كرد. بنده هم نوجواني روستايي بودم نه سن و سال و پختگي‌يي داشم كه بتوانم از حقوق خودم دفاع كنم و بي‌گناهيم را به اثبات برسانم و نه پول و پارتي داشتم كه اين و آن را ببينم، پدرم هم پيرمرد مذهبي كم‌بضاعتي بود كه هيچ كس حرفش را نمي‌خريد.
مدتها از ماجرا گذشت و من هچنان در زندن به سر مي بردم و پرونده ام هم به اصطلاح در ديوان عالي كشور جريان تشريفات قانوني خود را مي گذراند و هر شب كه در زندن به سر مي بردم احتمال مي دادم كه سحرگاه همان شب حكم را به اجرا بگذارند و به اصطلاح، سر بي‌گناه خود را بر فراز دار مي ديدم كه نظاره‌گر اين دنياي پر از ستم و تباهي و حق‌كشي است.
از آنجا كه در دوران بچگي همراه پدرم چند بار به كربلا رفته بودم در يكي از شبهاي طولاني زمستان كه احتمال قوي مي‌دادم در سحرگاه آن اعدام خواهم شد و از اين تصور دلم سخت گرفته بود سخت به ياد آن روزها افتادم كه بچه بودم و همراه پدرم وقت اذان صبح اول به حرم مطهر ابوالفضل العباس(ع) مشرف مي شديم و بعد از عرض ادب و زيارت مرقد آن بزرگوار به حرم مطهر حضرت سيدالشهداء(ع) مي رفتيم.
شب بود و سكوت مرگبار زندان و همه زندانيهاي هم اطاقيم در خاب و فقط من بيدار بودم. خيلي دلم شكسته بود. با تمام وجودم متوسل به حضرت ابوالفضل العباس(ع) شدم همين طور ناخودآگاه يك برگ كاغذ از ميان دفتر يكندم و شكايتي خطاب به آن بزرگوار نوشتم. بعد از سلام و عرض ادب به محضر ايشان اظهار داشتم كه: اي ابوفاضل، خودت مي‌داني و من بي گناهم ولي به طروي براي من صحنه‌سازي شده است كه راه نجاتي وجود ندارد و اميدم از همه جا قطع شده است، به هر كس و هر مقامي هم شكايت مي كنم كس گوش به حرفم نمي‌دهد و اكنون تنها روزنه اميدم تويي و نجاتم را از تو مي خواهم. غربت و مظلوميت و تنهايي برادر بزرگوارش در ظهر عاشوار با يادآور شده و درخواست كردم كه عنايتي به من بكند.
فرداي آن شب نامه شكوائيه را در پاكتي گذاشتم و مخفيانه به آقاي فلاحي پاسبان نگهبان داخله كه در ميان تمام پرسنل شهرباني تنها او را مي ديدم كه نماز مي خواند و شخصي سليم النفس بود دادم و اين آدرس را روي پاكت نوشتم: عراق، كربلا، حرم مطهر ابوالفضل العباس(ع)،‌و به او گفتم اين نامه را تمبر يزن و پست كن.! آقاي فلاحي در حالي كه اشك توي چشمانش حلقه زده بود نامه را از من گرفت و قول داد كه برايم پست كند.
درست يك هفته از اين تاريخ گذشته بود. شب جمعه كه اميد داشتيم فرداي آن كسي از بستگان به ملاقات بيايد خيلي ناميد و اندوهناك بودم. قلبم سخت گرفته بود. به قدري تنگدل بودم كه محال است بتوانم ميزان اندوه خودم را توصيف بكنم. تا نزديكي‌هاي صبح خوابم نبرد و بي اختيار گيج منگ شده بودم كه بين خواب و بيداري براي يك لحظه احساس كردم تمام فضاي زندان خوشبو و عطرآگين شده است. آن بوي خوش به قدري دل‌انگيز بود كه وصفش را نمي توانم بكن. براي يك لحظه دست بلند و نوراني‌يي را ديدم كه از كتف برده و جدا بود همان نامه اي را كه نوشته بودم به دستم داد نگاه كردم روي پاكت نامه تصوير گنبد ابوالفضل(ع) را ديدم.
پاكت را باز كردم ديدم به خر عربي نوشته شده است. من آن وقتها با زبان عربي آشنا نبودم ولي در عالم خواب آن عبارات زيبا را از فارسي هم راحت‌تر مي خواندم و بهتر متوجه مي شدم. نوشته شده بود: قدر زندان كشيدن بدون گناه را بدان! شكايتت رسيد دستور آزاديت را داده‌ام. قبل از اينكه اين ماه به آخر برسد آزاد خواهي شد؛ پدرم را ديدم كه سجاده‌اي پهن كرده و دو شيشه عطرپاش در دو طرف سجاده گذاشته است و يك مهر كربلا نيز در وسط آنهاست به من گفت پاشو، اذان بگو!
به پدرم گفتم من هيچ وقت موذن نبوده ام و صداي خوبي هم ندارم. پدرم گفت دستور حضرت است؛ آن كسي كه به او شكايت كرده اي. من بلند شدم و در حالي كه مي ترسيدم صدايم خوب نباشد شروع به اذان گفتن كردم. صدايم به قدري بلند و زيبا شده بود كه خودم عاشق صداي خوب شده بودم. تا رسيدم به جمله (حي علي الفلاح) كه از طنين صداي خودم از خاب پريدم. ديدم تازه سپيده صبح دميده و صداي اذان صبح از گلدشته مسجد عمادالدوله كه نزديك زندان بود بلند است.
مخلص كلام: همان روز ساعت 9 صبح صدايم زدند. پدرم به ملاقاتم آمد و خيلي خوشجال بود و گفت: پرونده ات نقض شده و قاتل اصلي هم شناخته شده و دستگير گرديده است و درست روز بست و نهم همان ماه بود كه مرا به دادگاه بردند و چند تا سوال از من كردنمد كه مضمون آنها درست يادم نيست و ساعتي بعد هم حكم برائت مرا صادر كرده و با مامورين به زندان برگشتم. حكم دادستاني را به افسر زندان دادند و منم از دوستان زندانيم خداحافظي كردم و بيرون آمدم و همه از تعجب هاج و واج شده بودند چون مي دانستند من محكوم به اعدام بودم و حالا آزاد شده ام!!

  طلاكاري درب سقاخانه در آبادان به نام ابوالفضل(ع)
حجت‌الاسلام والمسلمين آقاي موسي فخر روحاني در يادداشتهاي خويش آورده‌اند: در سالهاي آخر عمر رژيم سابق‌، مخلص غالبا از سوي حسينيه اصفهانيهاي مقيم آبادان براي سخنراني دعوت مي شدم و گهگاه نامه‌هايي از اعضاي فريبخورده گروهكهاي وابسته به قدرتهاي خارجي مي رسد كه به لحاظ ايرادهاي مندرج به اسلام غالب آنها خود را موظف به پاسخگويي و رفع اشكال مي دانستم.
در يكي از آنها نويسنده پرسيده بود: چرا آن همه پول صرف طلاكاري در سقاخانه حسنيه شده است؟…
با توجه به وضع رقت‌آور فقرا و تهيدستان جامعه گفتم: بهتر است با هيئت امناي حسينيه در اين خصوص صحبت شود. يكي دو تاي از آنها در همان مجلس حضور داشتند آنان پاسخ دادند: بهتر است با كسي كه اين درب را خريده و آورده است صحبت كنيد! اتفاقا باني آن اقدام هم در مجلس بود وقتي مشاراليه مورد سوال قرار گرفت پاسخ داد:
من در يكي از سفرها به هنگام بازگشت به آبادان يكباره متوجه شدم كه بر اثر سرعت زياد اتومبيل لاستيك جلو تركيده است و اين در حالي بود كه تقريبا همه افراد خانواده‌ام با من در همان سواري نشسته بودند ماشين از كنترل من خارج شد و مي دانستم اكثر خواهيم مرد. در همان حالي كه سواري شروع به غلتيدن من كرده بود اين جمله از قلبم گذشت: يا اباالفضل، از خدا طلب بخواه ما را از خطر حفظ كند من هم درب سقاخانه حسينيه اصفهانيها را طلاكاري مي‌كنم.
ماشين چندين بار غلتيد و به صورتي درآمد كه حاضر نشدم آن را با وسايل ممكن به آبادان ببرم و لذا همانجا رهايش كردم اما حتي يك نفر از سرنشينان آن هم خراشي برنداشت. همه مي‌گفتند: چه شد كه بعد از آن همه غلتيدن و از بين رفتن هيچ كس طوري نشد؟!
لذا من هم به محض رسيدن به آبادان به حسينيه آمدم و با گرفتن اندازه ابعاد درب سقاخانه طرح عمل به نذر خودم را شروع كردم و اين چيز ناقابل را تقديم سقاخانه كردم.

  آقايي سراغ مريش شما را مي‌گرفت
آقاي جواد تبرائي معلم آموزش و پرورش قم طي مرقومه‌اي چنين نوشته اند:
سپاس بيكران خداوندي را كه ما را از نيستي به هستي آورد. اين بنده سراپا تقصير به پيشگاه ايزد منان، جواد تبرائي، معلم آموزش و پرورش شهرستان قم مي باشم. مطالبي را كه در زير از نظر خوانندگان عزيز مي گذرد در مورد معجزه حضرت ابوالفضل العباس(ع) بزرگ‌پرچمدار صحراي كربلا مي باشد چون او يكي از بندگان بزرگ الهي است زيرا با مردانگي و شجاعت بي نظيرش نهال دين اسلام را در بدترين لحاظات تاريخ آبياري نمود.
اما مطلب مورد نظر: خانم اين جانب در مهرماه سال 1370 شمسي يك ناراحتي زنانه پيدا كرد كه مجبور شد عمل جراحي انجام دهد عمل بخوبي انجام شد و پس از چند روز اقمات در بيمارستان به منزل آمد ولي چند روي از آمدن وي به منزل نگذشته بود كه يك مرتبه فرياد زد پايم سياه شده است. بلافاصله او را نزد دكتر جراحش برديم ايشان گفتند: خون در پاي ايشان لخته شده و خطرناك است هر چه سريعتر او را به يك پزشك قلب برسانيد. فورا او را نزد دكتر قلب برديم و ايشان با فوريت پزشكي نامبرده را در بيمارستان شهيد بهشتي قم بخش (سي.سي.يو) بستري نمود. ساعت 10 شب بود. پس از بستري شدن بنده به منزل آمدم ديدم بچه ها خيلي ناراحتند و گريه مي كنند. در دل توسلي به قمر بني هاشم(ع) پيدا كردم و با خود گفتم كه در محرم آينده در هيئت حضرت ابوالفضل العباس(ع) (در محل خودمان در نطنز ، كوي مزرعه خطير) شب تاسوعا شام مي‌دهم. هنوز چند روزي از اين قرار نگذشته بود كه ديدم از نطنز زنگ زدند و گفتند: يكي از بستگان خواب دسده است كه در خواب آقايي سراغ مرش شما را مي‌گرفت و آدرس مي خواست كه برود و به او سر بزند.
خلاصه بعد از چند روزي دكتر مريض را مرخص نمود و و روز به روز بهبودي حاصل مي شد تا روز وعده ما رسيد، يعني محرم روز هشتم محرم سال 1371. مشغول تهيه شام شديم در سال 5/4 بعدازظهر وقتي مشغول پختن غذا بوديم يكي با روحيه‌اي ناراحت آمد و گفت خانم شما پايش درد عجيبي گرفته است. من سراسيمه به منزل آمدم ديدم دست است اما چون من خودم يكي از نوكران اين خانواده هستم پيش خود گفتم امروز مي خواهد يكي از آن مطالبي را كه خود گاهي در هيئت مي‌گويي برايت اتفاق بيفتد. به همسرم گفتم شما ناراحت نباشيد من مي‌روم تا بقيه غذا را آماده كنم.
در موقع برگشتن به جايگاه هيئت در بين راه به خداي توانا عرض كردم: خدايا به بزرگ‌پرچمدار صحراي كربلا قسمت مي‌دهم كه نگذاري آبروي من و ايشان در خطر باشد. در راه اين زمزمه‌ها را داشتم تا به پاي ديگهاي غذا رسيدم. پس از اتمام كار و تهيه غذا مجددا به منزل برگشتم. اذان مغرب را گفته بودند ديدم همسرم بسيار خندان و خوشحال است. گفت شما برويد مشغول باشيد الحمدلله حالم خوب شد و خودم نيز به هيئت مي‌آيم.
خدا را سپاس مي گويم كه از آن روز به بعد با معجزه قمر بني هاشم(ع) پاي ايشان شفا گرفته و ديگر هيچ گونه ناراحتي ندارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 17:17  توسط رضا پورنجفی  | 

صلوات بر امام حسين

از جمله اعمال در حرم امام حسين عليه السلام صلوات فرستادن بر آن حضرت است و روايت شده كه مى‏ايستى پشت سر نزد كتف شريف آن حضرت و صلوات مى‏فرستى بر پيغمبر صلى الله عليه و آله و بر حسين صلوات الله عليه و سيد بن طاوس در مصباح الزائرين صلوات را براى آن حضرت در ضمن يكى از زيارات نقل كرده اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ صَلِّ عَلَى الْحُسَيْنِ الْمَظْلُومِ الشَّهِيدِ قَتِيلِ الْعَبَرَاتِ وَ أَسِيرِ الْكُرُبَاتِ صَلاةً نَامِيَةً زَاكِيَةً مُبَارَكَةً يَصْعَدُ أَوَّلُهَا وَ لا يَنْفَدُ آخِرُهَا أَفْضَلَ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلادِ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَلِينَ يَا رَبَّ الْعَالَمِينَ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْإِمَامِ الشَّهِيدِ الْمَقْتُولِ الْمَظْلُومِ الْمَخْذُولِ وَ السَّيِّدِ الْقَائِدِ وَ الْعَابِدِ الزَّاهِدِ الْوَصِيِّ الْخَلِيفَةِ الْإِمَامِ الصِّدِّيقِ الطُّهْرِ الطَّاهِرِ الطَّيِّبِ الْمُبَارَكِ وَ الرَّضِيِّ الْمَرْضِيِّ وَ التَّقِيِّ الْهَادِي الْمَهْدِيِّ الزَّاهِدِ الذَّائِدِ الْمُجَاهِدِ الْعَالِمِ إِمَامِ الْهُدَى سِبْطِ الرَّسُولِ وَ قُرَّةِ عَيْنِ الْبَتُولِ صلى الله عليه و آله و سلم اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِي وَ مَوْلايَ كَمَا عَمِلَ بِطَاعَتِكَ وَ نَهَى عَنْ مَعْصِيَتِكَ وَ بَالَغَ فِي رِضْوَانِكَ وَ أَقْبَلَ عَلَى إِيمَانِكَ غَيْرَ قَابِلٍ فِيكَ عُذْرا سِرّا وَ عَلانِيَةً يَدْعُو الْعِبَادَ إِلَيْكَ وَ يَدُلُّهُمْ عَلَيْكَ وَ قَامَ بَيْنَ يَدَيْكَ يَهْدِمُ الْجَوْرَ بِالصَّوَابِ وَ يُحْيِي السُّنَّةَ بِالْكِتَابِ فَعَاشَ فِي رِضْوَانِكَ مَكْدُودا وَ مَضَى عَلَى طَاعَتِكَ وَ فِي أَوْلِيَائِكَ مَكْدُوحا وَ قَضَى إِلَيْكَ مَفْقُودا لَمْ يَعْصِكَ فِي لَيْلٍ وَ لا نَهَارٍ بَلْ جَاهَدَ فِيكَ الْمُنَافِقِينَ وَ الْكُفَّارَ اللَّهُمَّ فَاجْزِهِ خَيْرَ جَزَاءِ الصَّادِقِينَ الْأَبْرَارِ وَ ضَاعِفْ عَلَيْهِمُ الْعَذَابَ وَ لِقَاتِلِيهِ الْعِقَابَ فَقَدْ قَاتَلَ كَرِيما وَ قُتِلَ مَظْلُوما وَ مَضَى مَرْحُوما يَقُولُ أَنَا ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ مُحَمَّدٍ وَ ابْنُ مَنْ زَكَّى وَ عَبَدَ فَقَتَلُوهُ بِالْعَمْدِ الْمُعْتَمَدِ قَتَلُوهُ عَلَى الْإِيمَانِ وَ أَطَاعُوا فِي قَتْلِهِ الشَّيْطَانَ وَ لَمْ يُرَاقِبُوا فِيهِ الرَّحْمَنَ اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى سَيِّدِي وَ مَوْلايَ صَلاةً تَرْفَعُ بِهَا ذِكْرَهُ وَ تُظْهِرُ بِهَا أَمْرَهُ وَ تُعَجِّلُ بِهَا نَصْرَهُ وَ اخْصُصْهُ بِأَفْضَلِ قِسَمِ الْفَضَائِلِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ زِدْهُ شَرَفا فِي أَعْلَى عِلِّيِّينَ وَ بَلِّغْهُ أَعْلَى شَرَفِ الْمُكَرَّمِينَ وَ ارْفَعْهُ مِنْ شَرَفِ رَحْمَتِكَ فِي شَرَفِ الْمُقَرَّبِينَ فِي الرَّفِيعِ الْأَعْلَى وَ بَلِّغْهُ الْوَسِيلَةَ وَ الْمَنْزِلَةَ الْجَلِيلَةَ وَ الْفَضْلَ وَ الْفَضِيلَةَ وَ الْكَرَامَةَ الْجَزِيلَةَ اللَّهُمَّ فَاجْزِهِ عَنَّا أَفْضَلَ مَا جَازَيْتَ إِمَاما عَنْ رَعِيَّتِهِ وَ صَلِّ عَلَى سَيِّدِي وَ مَوْلايَ كُلَّمَا ذُكِرَ وَ كُلَّمَا لَمْ يُذْكَرْ يَا سَيِّدِي وَ مَوْلايَ أَدْخِلْنِي فِي حِزْبِكَ وَ زُمْرَتِكَ وَ اسْتَوْهِبْنِي مِنْ رَبِّكَ وَ رَبِّي فَإِنَّ لَكَ عِنْدَ اللَّهِ جَاها وَ قَدْرا وَ مَنْزِلَةً رَفِيعَةً إِنْ سَأَلْتَ أُعْطِيتَ وَ إِنْ شَفَعْتَ شُفِّعْتَ اللَّهَ اللَّهَ فِي عَبْدِكَ وَ مَوْلاكَ لا تُخَلِّنِي عِنْدَ الشَّدَائِدِ وَ الْأَهْوَالِ لِسُوءِ عَمَلِي وَ قَبِيحِ فِعْلِي وَ عَظِيمِ جُرْمِي فَإِنَّكَ أَمَلِي وَ رَجَائِي وَ ثِقَتِي وَ مُعْتَمَدِي وَ وَسِيلَتِي إِلَى اللَّهِ رَبِّي وَ رَبِّكَ لَمْ يَتَوَسَّلِ الْمُتَوَسِّلُونَ إِلَى اللَّهِ بِوَسِيلَةٍ هِيَ أَعْظَمُ حَقّا وَ لا أَوْجَبُ حُرْمَةً وَ لا أَجَلُّ قَدْرا عِنْدَهُ مِنْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ لا خَلَّفَنِيَ اللَّهُ عَنْكُمْ بِذُنُوبِي وَ جَمَعَنِي وَ إِيَّاكُمْ فِي جَنَّةِ عَدْنٍ الَّتِي أَعَدَّهَا لَكُمْ وَ لِأَوْلِيَائِكُمْ إِنَّهُ خَيْرُ الْغَافِرِينَ وَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ اللَّهُمَّ أَبْلِغْ سَيِّدِي وَ مَوْلايَ تَحِيَّةً كَثِيرَةً وَ سَلاما وَ ارْدُدْ عَلَيْنَا مِنْهُ السَّلامَ إِنَّكَ جَوَادٌ كَرِيمٌ وَ صَلِّ عَلَيْهِ كُلَّمَا ذُكِرَ السَّلامُ وَ كُلَّمَا لَمْ يُذْكَرْ يَا رَبَّ الْعَالَمِينَ مؤلف گويد كه ما آن زيارت را در اعمال روز عاشورا نقل كرديم و در اواخر باب صلواتى بر حجج طاهره عليهم السلام نقل خواهيم كرد كه صلوات مختصرى بر امام حسين عليه السلام نيز در آن مندرج خواهد بود و خواندن آن را نيز ترك مكن
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 17:19  توسط رضا پورنجفی  | 

زيارت حضرت عباس عليه السلام

شيخ اجل جعفر بن قولويه قمى به سند معتبر از ابو حمزه ثمالى روايت كرده كه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فرمود كه: چون اراده نمايى كه زيارت كنى قبر عباس بن على عليهما السلام را و آن بر كنار فرات محاذى حاير است مى‏ايستى بر در روضه و مى‏گويى سَلامُ اللَّهِ وَ سَلامُ مَلائِكَتِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ أَنْبِيَائِهِ الْمُرْسَلِينَ وَ عِبَادِهِ الصَّالِحِينَ وَ جَمِيعِ الشُّهَدَاءِ وَ الصِّدِّيقِينَ [وَ] الزَّاكِيَاتُ الطَّيِّبَاتُ فِيمَا تَغْتَدِي وَ تَرُوحُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ أَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِيمِ وَ التَّصْدِيقِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِيحَةِ لِخَلَفِ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ الْمُرْسَلِ وَ السِّبْطِ الْمُنْتَجَبِ وَ الدَّلِيلِ الْعَالِمِ وَ الْوَصِيِّ الْمُبَلِّغِ
وَ الْمَظْلُومِ الْمُهْتَضَمِ فَجَزَاكَ اللَّهُ عَنْ رَسُولِهِ وَ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ عَنِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَفْضَلَ الْجَزَاءِ بِمَا صَبَرْتَ وَ احْتَسَبْتَ وَ أَعَنْتَ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ قَتَلَكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ جَهِلَ حَقَّكَ وَ اسْتَخَفَّ بِحُرْمَتِكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ حَالَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ مَاءِ الْفُرَاتِ أَشْهَدُ أَنَّكَ قُتِلْتَ مَظْلُوما وَ أَنَّ اللَّهَ مُنْجِزٌ لَكُمْ مَا وَعَدَكُمْ جِئْتُكَ يَا ابْنَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَافِدا إِلَيْكُمْ وَ قَلْبِي مُسَلِّمٌ لَكُمْ وَ تَابِعٌ وَ أَنَا لَكُمْ تَابِعٌ وَ نُصْرَتِي لَكُمْ مُعَدَّةٌ حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ لا مَعَ عَدُوِّكُمْ إِنِّي بِكُمْ وَ بِإِيَابِكُمْ [وَ بِآبَائِكُمْ‏] مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ بِمَنْ خَالَفَكُمْ وَ قَتَلَكُمْ مِنَ الْكَافِرِينَ قَتَلَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكُمْ بِالْأَيْدِي وَ الْأَلْسُنِ پس داخل روضه شو و خود را به ضريح بچسبان و بگو السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْمُطِيعُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ سَلَّمَ السَّلامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ وَ مَغْفِرَتُهُ وَ رِضْوَانُهُ وَ عَلَى رُوحِكَ وَ بَدَنِكَ أَشْهَدُ وَ أُشْهِدُ اللَّهَ أَنَّكَ مَضَيْتَ عَلَى مَا مَضَى بِهِ الْبَدْرِيُّونَ وَ الْمُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ الْمُنَاصِحُونَ لَهُ فِي جِهَادِ أَعْدَائِهِ الْمُبَالِغُونَ فِي نُصْرَةِ أَوْلِيَائِهِ الذَّابُّونَ عَنْ أَحِبَّائِهِ فَجَزَاكَ اللَّهُ أَفْضَلَ الْجَزَاءِ وَ أَكْثَرَ الْجَزَاءِ وَ أَوْفَرَ الْجَزَاءِ وَ أَوْفَى جَزَاءِ أَحَدٍ مِمَّنْ وَفَى بِبَيْعَتِهِ وَ اسْتَجَابَ لَهُ دَعْوَتَهُ وَ أَطَاعَ وُلاةَ أَمْرِهِ أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بَالَغْتَ فِي النَّصِيحَةِ وَ أَعْطَيْتَ غَايَةَ الْمَجْهُودِ فَبَعَثَكَ اللَّهُ فِي الشُّهَدَاءِ وَ جَعَلَ رُوحَكَ مَعَ أَرْوَاحِ السُّعَدَاءِ وَ أَعْطَاكَ مِنْ جِنَانِهِ أَفْسَحَهَا مَنْزِلا وَ أَفْضَلَهَا غُرَفا وَ رَفَعَ ذِكْرَكَ فِي عِلِّيِّينَ [فِي الْعَالَمِينَ‏] وَ حَشَرَكَ مَعَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقا أَشْهَدُ أَنَّكَ لَمْ تَهِنْ وَ لَمْ تَنْكُلْ وَ أَنَّكَ مَضَيْتَ عَلَى بَصِيرَةٍ مِنْ أَمْرِكَ مُقْتَدِيا بِالصَّالِحِينَ وَ مُتَّبِعا لِلنَّبِيِّينَ فَجَمَعَ اللَّهُ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ رَسُولِهِ وَ أَوْلِيَائِهِ فِي مَنَازِلِ الْمُخْبِتِينَ فَإِنَّهُ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ مؤلف گويد كه خوب است اين زيارت را پشت سر قبر رو به قبله بخوانى چنانكه شيخ در تهذيب فرموده ثم ادخل فانكب على القبر و قل و أنت مستقبل القبلة السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ و نيز بدان كه زيارت جناب عباس موافق روايت مذكور همين بود كه ذكر شد لكن سيد بن طاوس و شيخ مفيد و ديگران بعد از اين فرموده‏اند كه پس برو بسمت بالا سر و دو ركعت نماز كن و بعد از آن آنچه خواهى نماز كن و بخوان خدا را بسيار و بگو در عقب نماز اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ لا تَدَعْ لِي فِي هَذَا الْمَكَانِ الْمُكَرَّمِ وَ الْمَشْهَدِ الْمُعَظَّمِ ذَنْبا إِلا غَفَرْتَهُ وَ لا هَمّا إِلا فَرَّجْتَهُ وَ لا مَرَضا إِلا شَفَيْتَهُ وَ لا عَيْبا إِلا سَتَرْتَهُ وَ لا رِزْقا إِلا بَسَطْتَهُ وَ لا خَوْفا إِلا آمَنْتَهُ وَ لا شَمْلا إِلا جَمَعْتَهُ وَ لا غَائِبا إِلا حَفِظْتَهُ وَ أَدْنَيْتَهُ وَ لا حَاجَةً مِنْ حَوَائِجِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ لَكَ فِيهَا رِضًى وَ لِي فِيهَا صَلاحٌ إِلا قَضَيْتَهَا يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ پس برگرد بسوى ضريح و نزد پاها بايست و بگو السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا الْفَضْلِ الْعَبَّاسَ ابْنَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيِّينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَوَّلِ الْقَوْمِ إِسْلاما وَ أَقْدَمِهِمْ إِيمَانا وَ أَقْوَمِهِمْ بِدِينِ اللَّهِ وَ أَحْوَطِهِمْ عَلَى الْإِسْلامِ أَشْهَدُ لَقَدْ نَصَحْتَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَخِيكَ فَنِعْمَ الْأَخُ الْمُوَاسِي فَلَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً ظَلَمَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً اسْتَحَلَّتْ مِنْكَ الْمَحَارِمَ وَ انْتَهَكَتْ حُرْمَةَ الْإِسْلامِ فَنِعْمَ الصَّابِرُ الْمُجَاهِدُ الْمُحَامِي النَّاصِرُ وَ الْأَخُ الدَّافِعُ عَنْ أَخِيهِ الْمُجِيبُ إِلَى طَاعَةِ رَبِّهِ الرَّاغِبُ فِيمَا زَهِدَ فِيهِ غَيْرُهُ مِنَ الثَّوَابِ الْجَزِيلِ وَ الثَّنَاءِ الْجَمِيلِ وَ أَلْحَقَكَ [فَأَلْحَقَكَ‏] اللَّهُ بِدَرَجَةِ آبَائِكَ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ اللَّهُمَّ إِنِّي تَعَرَّضْتُ لِزِيَارَةِ أَوْلِيَائِكَ رَغْبَةً فِي ثَوَابِكَ وَ رَجَاءً لِمَغْفِرَتِكَ وَ جَزِيلِ إِحْسَانِكَ فَأَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ أَنْ تَجْعَلَ رِزْقِي بِهِمْ دَارّا وَ عَيْشِي بِهِمْ قَارّا وَ زِيَارَتِي بِهِمْ مَقْبُولَةً وَ حَيَاتِي بِهِمْ طَيِّبَةً وَ أَدْرِجْنِي إِدْرَاجَ الْمُكْرَمِينَ وَ اجْعَلْنِي مِمَّنْ يَنْقَلِبُ مِنْ زِيَارَةِ مَشَاهِدِ أَحِبَّائِكَ مُفْلِحا مُنْجِحا قَدِ اسْتَوْجَبَ غُفْرَانَ الذُّنُوبِ وَ سَتْرَ الْعُيُوبِ وَ كَشْفَ الْكُرُوبِ إِنَّكَ أَهْلُ التَّقْوَى وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ و چون خواهى وداع كنى آن حضرت را پس برو به نزد قبر شريف و بگو اين را كه در روايت ابو حمزه ثمالى است و علما نيز ذكر كرده‏اند أَسْتَوْدِعُكَ اللَّهَ وَ أَسْتَرْعِيكَ وَ أَقْرَأُ عَلَيْكَ السَّلامَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ بِكِتَابِهِ وَ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ اللَّهُمَّ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِيَارَتِي قَبْرَ ابْنِ أَخِي رَسُولِكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ ارْزُقْنِي زِيَارَتَهُ أَبَدا مَا أَبْقَيْتَنِي وَ احْشُرْنِي مَعَهُ وَ مَعَ آبَائِهِ فِي الْجِنَانِ وَ عَرِّفْ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ رَسُولِكَ وَ أَوْلِيَائِكَ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ تَوَفَّنِي عَلَى الْإِيمَانِ بِكَ وَ التَّصْدِيقِ بِرَسُولِكَ وَ الْوِلايَةِ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِهِ عَلَيْهِمُ السَّلامُ وَ الْبَرَاءَةِ مِنْ عَدُوِّهِمْ فَإِنِّي قَدْ رَضِيتُ يَا رَبِّي بِذَلِكَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ پس دعا كن از براى خود و از براى پدر و مادر و مؤمنين و مسلمين و اختيار كن از دعاها هر دعايى كه مى‏خواهى
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 17:16  توسط رضا پورنجفی  | 

زیارت وارث

شيخ در مصباح روايت كرده از صفوان جمال كه گفت: رخصت طلبيدم از حضرت صادق عليه السلام براى زيارت مولايمان حسين عليه السلام و استدعا كردم كه ذكر كند براى من دستور العملى در زيارت آن حضرت كه به آن نحو رفتار بكنم فرمود اى صفوان روزه بدار سه روز پيش از حركت خود و غسل كن در روز سوم پس جمع كن اهل و عيال خود را بنزد خود و بگو اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَوْدِعُكَ الدعاء پس دعايى تعليم او فرموده كه بگويد در وقتى كه به فرات برسد آنگاه فرموده پس غسل كن از فرات بدرستيكه پدرم خبر داد مرا از پدرانش عليهم السلام كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود همانا اين پسر من حسين كشته خواهد شد بعد از من در كنار فرات پس هر كه زيارت كند او را و غسل كند از فرات بريزد از او گناهان او مانند روزى كه مادر او را متولد كرده پس هر گاه غسل كنى در اثناء غسل بگو بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ نُورا وَ طَهُورا وَ حِرْزا وَ شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ سُقْمٍ وَ آفَةٍ وَ عَاهَةٍ اللَّهُمَّ طَهِّرْ بِهِ قَلْبِي وَ اشْرَحْ بِهِ صَدْرِي وَ سَهِّلْ لِي بِهِ أَمْرِي و چون از غسل فارغ شوى بپوش دو جامه طاهر و دو ركعت نماز كن در بيرون مشرعه كه آن همان مكانى است كه حق تعالى در شأن او فرموده و در زمين قطعه‏ها است نزديك به يكديگر و بوستانها است از انگورها و كشتزار است و خرماستانها است دو تا از يك بيخ رسته و غير دو تا از يك بيخ رسته آب خورده مى‏شوند به يك آب و زيادتى مى‏دهيم بعضى از آنها را بر بعضى در ميوه پس چون از نماز فارغ شوى روانه شو به جانب حاير به حال آرامى و وقار و كوتاه بردار گامهاى خود را پس بدرستيكه خداوند تعالى مى‏نويسد از براى تو به هر گامى كه برمى‏دارى حج و عمره و راه برو با دل خاشع و ديده گريان و بسيار كن ذكر اللَّهُ أَكْبَرُ وَ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ و ثنا بر خدا و صلوات بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و صلوات بر حسين صلوات الله عليه بالخصوص و بسيار كن لعن بر قاتلان آن حضرت و بيزارى جستن از كسانى كه در اول پايه ظلم و جور را بر اهل بيت گذاشتند پس هرگاه رسيدى به در حاير بايست و بگو اللَّهُ أَكْبَرُ كَبِيرا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ كَثِيرا وَ سُبْحَانَ اللَّهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَ مَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ پس بگو السَّلامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا نَبِيَّ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا خَاتَمَ النَّبِيِّينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا سَيِّدَ الْمُرْسَلِينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا حَبِيبَ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا سَيِّدَ الْوَصِيِّينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا قَائِدَ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ فَاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِكَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَصِيَّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ الشَّهِيدُ السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا مَلائِكَةَ اللَّهِ [رَبِّي‏] الْمُقِيمِينَ فِي هَذَا الْمَقَامِ الشَّرِيفِ السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا مَلائِكَةَ رَبِّي الْمُحْدِقِينَ بِقَبْرِ الْحُسَيْنِ عليه السلام السَّلامُ عَلَيْكُمْ مِنِّي أَبَدا مَا بَقِيتُ وَ بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ پس مى‏گويى السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَبْدُكَ وَ ابْنُ عَبْدِكَ وَ ابْنُ أَمَتِكَ الْمُقِرُّ بِالرِّقِّ وَ التَّارِكُ لِلْخِلافِ عَلَيْكُمْ وَ الْمُوَالِي لِوَلِيِّكُمْ وَ الْمُعَادِي لِعَدُوِّكُمْ قَصَدَ حَرَمَكَ وَ اسْتَجَارَ بِمَشْهَدِكَ وَ تَقَرَّبَ إِلَيْكَ بِقَصْدِكَ أَ أَدْخُلُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ أَدْخُلُ يَا نَبِيَّ اللَّهِ أَ أَدْخُلُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَ أَدْخُلُ يَا سَيِّدَ الْوَصِيِّينَ أَ أَدْخُلُ يَا فَاطِمَةُ سَيِّدَةَ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ أَ أَدْخُلُ يَا مَوْلايَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ أَ أَدْخُلُ يَا مَوْلايَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ پس اگر دلت خاشع و ديده‏ات گريان شد پس آن علامت رخصت است پس داخل شو و بگو الْحَمْدُ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْأَحَدِ الْفَرْدِ الصَّمَدِ الَّذِي هَدَانِي لوِلايَتِكَ وَ خَصَّنِي بِزِيَارَتِكَ وَ سَهَّلَ لِي قَصْدَكَ پس مى‏روى تا در قبه مطهره و بايست محاذى بالاى سر و بگو السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَارِثَ آدَمَ صَفْوَةِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَارِثَ نُوحٍ نَبِيِّ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَارِثَ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَارِثَ مُوسَى كَلِيمِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَارِثَ عِيسَى رُوحِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَارِثَ مُحَمَّدٍ حَبِيبِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَارِثَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام [وَلِيِّ اللَّهِ‏] السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ عَلِيٍّ الْمُرْتَضَى السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ خَدِيجَةَ الْكُبْرَى السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ثَارَ اللَّهِ وَ ابْنَ ثَارِهِ وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلاةَ وَ آتَيْتَ الزَّكَاةَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أَطَعْتَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ حَتَّى أَتَاكَ الْيَقِينُ فَلَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً ظَلَمَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً سَمِعَتْ بِذَلِكَ فَرَضِيَتْ بِهِ يَا مَوْلايَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنْتَ نُورا فِي الْأَصْلابِ الشَّامِخَةِ وَ الْأَرْحَامِ الْمُطَهَّرَةِ لَمْ تُنَجِّسْكَ الْجَاهِلِيَّةُ بِأَنْجَاسِهَا وَ لَمْ تُلْبِسْكَ مِنْ مُدْلَهِمَّاتِ ثِيَابِهَا وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ مِنْ دَعَائِمِ الدِّينِ وَ أَرْكَانِ الْمُؤْمِنِينَ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ الْإِمَامُ الْبَرُّ التَّقِيُّ الرَّضِيُّ الزَّكِيُّ الْهَادِي الْمَهْدِيُّ وَ أَشْهَدُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ وُلْدِكَ كَلِمَةُ التَّقْوَى وَ أَعْلامُ الْهُدَى وَ الْعُرْوَةُ الْوُثْقَى وَ الْحُجَّةُ عَلَى أَهْلِ الدُّنْيَا وَ أُشْهِدُ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ وَ أَنْبِيَاءَهُ وَ رُسُلَهُ أَنِّي بِكُمْ مُؤْمِنٌ وَ بِإِيَابِكُمْ [بِآيَاتِكُمْ‏] مُوقِنٌ بِشَرَائِعِ دِينِي وَ خَوَاتِيمِ عَمَلِي وَ قَلْبِي لِقَلْبِكُمْ سِلْمٌ وَ أَمْرِي لِأَمْرِكُمْ مُتَّبِعٌ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ عَلَى أَرْوَاحِكُمْ وَ عَلَى أَجْسَادِكُمْ وَ عَلَى أَجْسَامِكُمْ وَ عَلَى شَاهِدِكُمْ وَ عَلَى غَائِبِكُمْ وَ عَلَى ظَاهِرِكُمْ وَ عَلَى بَاطِنِكُمْ پس بيانداز خود را بر قبر و ببوس آن را و بگو بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتِ الْمُصِيبَةُ بِكَ عَلَيْنَا وَ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ فَلَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً أَسْرَجَتْ وَ أَلْجَمَتْ وَ تَهَيَّأَتْ لِقِتَالِكَ يَا مَوْلايَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ قَصَدْتُ حَرَمَكَ وَ أَتَيْتُ إِلَى مَشْهَدِكَ أَسْأَلُ اللَّهَ بِالشَّأْنِ الَّذِي لَكَ عِنْدَهُ وَ بِالْمَحَلِّ الَّذِي لَكَ لَدَيْهِ أَنْ يُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ يَجْعَلَنِي مَعَكُمْ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ پس برخيز و دو ركعت نماز در بالاى سر بگزار بخوان در آن دو ركعت هر سوره‏اى كه خواهى پس چون از نماز فارغ شدى بگو اللَّهُمَّ إِنِّي صَلَّيْتُ وَ رَكَعْتُ وَ سَجَدْتُ لَكَ وَحْدَكَ لا شَرِيكَ لَكَ لِأَنَّ الصَّلاةَ وَ الرُّكُوعَ وَ السُّجُودَ لا يَكُونُ إِلا لَكَ لِأَنَّكَ أَنْتَ اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَبْلِغْهُمْ عَنِّي أَفْضَلَ السَّلامِ وَ التَّحِيَّةِ وَ ارْدُدْ عَلَيَّ مِنْهُمُ السَّلامَ اللَّهُمَّ وَ هَاتَانِ الرَّكْعَتَانِ هَدِيَّةٌ مِنِّي إِلَى مَوْلايَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَلَيْهِمَا السَّلامُ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ عَلَيْهِ وَ تَقَبَّلْ مِنِّي وَ أْجُرْنِي عَلَى ذَلِكَ بِأَفْضَلِ أَمَلِي وَ رَجَائِي فِيكَ وَ فِي وَلِيِّكَ يَا وَلِيَّ الْمُؤْمِنِينَ پس برخيز و برو پايين پاى قبر آن حضرت و بايست نزد سر علي بن الحسين عليهما السلام و بگو السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ نَبِيِّ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ الْحُسَيْنِ الشَّهِيدِ السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الشَّهِيدُ السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْمَظْلُومُ وَ ابْنُ الْمَظْلُومِ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً ظَلَمَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً سَمِعَتْ بِذَلِكَ فَرَضِيَتْ بِهِ پس بيفكن خود را بر قبرش و ببوس آن را و بگو السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَلِيَّ اللَّهِ وَ ابْنَ وَلِيِّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الْمُصِيبَةُ وَ جَلَّتِ الرَّزِيَّةُ بِكَ عَلَيْنَا وَ عَلَى جَمِيعِ الْمُسْلِمِينَ فَلَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكَ وَ أَبْرَأُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَيْكَ مِنْهُمْ پس بيرون بيا از درى كه پايين پاى على بن الحسين عليهما السلام است و متوجه شو بسوى شهدا و بگو السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَوْلِيَاءَ اللَّهِ وَ أَحِبَّاءَهُ السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَصْفِيَاءَ اللَّهِ وَ أَوِدَّاءَهُ السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَنْصَارَ دِينِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَنْصَارَ رَسُولِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَنْصَارَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَنْصَارَ فَاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَنْصَارَ أَبِي مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَلِيِّ [الزَّكِيِ‏] النَّاصِحِ السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَنْصَارَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ بِأَبِي أَنْتُمْ وَ أُمِّي طِبْتُمْ وَ طَابَتِ الْأَرْضُ الَّتِي [أَنْتُمْ‏] فِيهَا دُفِنْتُمْ وَ فُزْتُمْ فَوْزا عَظِيما فَيَا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَكُمْ فَأَفُوزَ مَعَكُمْ پس برگرد به بالاسر حضرت امام حسين عليه السلام و دعا بسيار كن از براى خود و از براى اهل و اولاد و پدر و مادر و برادران خود زيرا كه در آن روضه مطهره رد نمى‏شود دعاء دعا كننده و نه سؤال سؤال كننده
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 17:14  توسط رضا پورنجفی  | 

كشتى نوح در كربلا

در طوفان جهانى حضرت نوح عليه السلام ، كشتى نوح در همه زمين ( كه بصورت دريا درآمده بود) گشت تا رسيد به سرزمين كربلا، حضرت نوح احساس كرد، كشتى درمانده و زمين آن را مى كشد، حضرت نوح به گمان غرق كشتى ترسيد، و جريان را به خدا عرضه داشت ، جبرئيل بر او نازل شد و گفت : در اين سرزمين حضرت امام حسين عليه السلام سبط حضرت محمّد خاتم پيامبران (ص ) و فرزند حضرت على خاتم اوصياء عليه السلام را مى كشند.
حضرت نوح عرض كرد، قاتل او كيست ؟ جبرئيل گفت : قاتل او كسى است كه اهل هفت آسمان و زمين او را لعنت مى كنند، حضرت نوح عليه السلام چهار بار بر قاتل امام حسين عليه السلام لعنت گفت ، آنگاه كشتى به حركت در آمد، و سرانجام در كوه جودى (در ناحيه شام ) مستقر شد.

بحار الانوار ج 4 ص 243.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 17:8  توسط رضا پورنجفی  | 

چگونگى استشفا از تربت كربلا

شيخ اجل ، ابن قولويه ، استاد شيخ مفيد رحمه الله در كتاب كامل الزيارة به اسناد خود از محمد بن مسلم روايت كرده كه گفت : به مدينه رفتم و بيمار شدم . حضرت امام محمد باقر عليه السلام مقدارى آشاميدنى در ظرفى كه دستمال بالاى آن بود، به وسيله غلام خود برايم فرستاد و گفت : ((اين را بخور كه امام على عليه السلام به من امر فرموده است كه بر نگردم تا اين دارو را بياشامى )).
چون گرفتم و خوردم شربت سردى بود در نهايت خوش طعمى و بوى مشك از آن بلند بود.
پس غلام گفت : ((حضرت فرمود چون بياشامى به خدمتش بروى )).
من تعجب كردم كه گويا از بندى رها شدم . برخاستم به در خانه آن حضرت رفته ، رخصت طلبيدم . حضرت فرمود: ((صحّ الجسم فادخل : بدنت سالم شده داخل شو)).
گريه كنان داخل شدم و سلام كردم . دست و سرش را بوسيدم . فرمود: ((اى محمد! چرا گريه مى كنى ؟))
عرض كردم : ((قربانت گردم مى گويم بر غربت و دورى راه از خدمت شما، و كمى توانايى در ماندن در ملازمت شما كه پيوسته به شما بنگرم )).
فرمود: ((اما كمى قدرت ، خداوند تمام شيعيان و دوستان ما را چنين ساخته و بلا به سوى ايشان گردانيد؛ امّا غربت تو، پس مؤمن در اين دنيا در ميان اين خلق منكوس غريب است ، تا از اين دار فنا به رحمت خداوند برود و در بعد مكان به حضرت ابى عبداللّه الحسين عليه السلام تأ سّى كن كه در زمينى دور از ما در كنار فرات است و اما آنچه از محبت قرب و شوق ديدار ما گفتى و بر اين آرزو و توانايى ندارى ، پس خداوند بر دلت آگاه است و تو را بر اين نيت پاداش خواهد داد)).
بعد فرمود: ((آيا به زيارت قبر حسين عليه السلام مى روى ؟))
گفتم : ((بلى با بيم و ترس بسيار.))
فرمود: ((هر قدر ترس بيشتر است ثوابش بزرگتر است و هر كس در اين سفر خوف بيند از ترس روز قيامت ايمن باشد و با آمرزش از زيارت بر گردد)).
بعد فرمود: آن شربت را چگونه يافتى ؟))
گفتم : ((گواهى مى دهم كه شما اهل بيت رحمتيد و تو وصى اوصيايى . هنگامى كه غلام شربت را آورد، توانايى نداشتم كه بر پا بايستم و از خودم نااميد بودم و چون آن شربت را نوشيدم چيزى از آن خوش بوتر و خوش ‍ مزه تر و خنك تر نيافتم . غلام گفت : مولايم فرمود بيا؛ گفتم : با اين حال مى روم هر چند جانم برود و چون روانه شدم گويا از بندى رها شدم . پس ‍ سپاس خداى را كه شما را براى شيعيان رحمت گردانيده است )).
فرمود: ((اى محمد! آن شربت را كه خوردى از خاك قبر حسين عليه السلام بود و بهترين چيزى است كه من به آن استشفا مى نمايم و هيچ چيزى را با آن برابر مكن كه ما به اطفال و زنان خود مى خورانيم و از آن خير بسيار مى بينيم )).
فرمود: ((شخصى آن را بر مى دارد و از حائر بيرون مى رود. آن را در چيزى نمى پيچد، پس هيچ جن و جانورى و چيزى كه درد و بلايى كه داشته باشد نيست ، مگر آنكه آن را استشمام مى كند و بركتش برطرف مى شود و بركتش ‍ را ديگران مى برند و آن تربت كه به آن معالجه مى كنند نبايد چنين باشد و اگر اين علت كه گفتم نباشد، هر كه آن را به خود بمالد يا از آن بخورد البته در همان ساعت شفا مى يابد و نيست آن مگر مانند حجرالاسود كه نخست مانند ياقوتى در نهايت سفيدى بود و هر بيمارى و دردناكى خود را بر آن مى ماليد در همان ساعت شفا مى يافت و چون صاحب آن دردها و اهل كفر و جاهليت خود را بر آن ماليدند سياه شد و اثرش كم گرديد)).
عرض كردم : ((فدايت شوم آن تربت مبارك را من چگونه بردارم ؟))
فرمود: ((تو هم مانند ديگران آن تربت را بر مى دارى ، ظاهر و گشوده و در ميان خرجين در جاهاى چركين مى افكنى پس بركتش مى رود)).
گفتم : ((راست فرمودى .))
فرمود: ((قدرى از آن به تو مى دهم ، چطور مى برى ؟))
عرض كردم : ((در ميان لباس خود مى گذارم )).
فرمود: ((به همان قرارى كه مى كردى برگشتى . نزد ما از آن هر قدر كه مى خواهى بياشام و همراه مبركه براى تو سالم نمى ماند)).
آن حضرت دو مرتبه از آن به من نوشانيد و ديگر آن درد به من عارض ‍ نشد.

كرامات امام حسين ، مصطفى اهوازى : ص 52. گناهان كبيره ، ج 2، ص 346. داستانهاى حسين ، ميررضا حسينى : ص 69.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 17:7  توسط رضا پورنجفی  | 

دزدى با نام امام حسين عليه السلام

از مرحوم سيد احمد بهبهانى نقل شده : در ايام توقفم در كربلا حاج حسن نامى در بازار زينبيه ، دكانى داشت كه مهر و تسبيح مى ساخت و مى فروخت . معروف بود كه حاجى تربت مخصوصى دارد و مثقالى يك اشرفى مى فروشد.
روزى در حرم امام حسين عليه السلام حبيب زائرى را دزدى زد و پولهايش ‍ را برد. زائر خود را به ضريح مطهر چسبانيد و گريه كنان مى گفت : يا اباعبداللّه در حرم شما پولم را بردند، در پناه شما هزينه زندگيم را بردند. به كجا شكايت ببرم ؟
حاج حسن مزبور حاضر متأ ثر شد و با همين حال تأ ثر به خانه رفت و در دل به امام حسين عليه السلام گريه مى كرد.
شب در خواب ديد كه در حضور سالار شهيدان به سر مى برد به آقا گفت : از حال زائرت كه خبر دارى ؟ دزد او را رسوا كن تا پول را برگرداند.
امام حسين فرمود: مگر من دزد گيرم ؟
اگر بنا باشد كه دزدها را نشان دهم بايد اول تو را معرفى كنم .
حاجى گفت : مگر من چه دزدى كردم ؟
حضرت فرمود: دزدى تو اين است كه خاك مرا به عنوان تربت مى فروشى و پول مى گيرى . اگر مال من است چرا در برابرش پول مى گيرى و اگر مال توست ، چرا به نام من مى دهى ؟
عرض كرد: آقا جان ! از اين كار توبه كردم و به جبران مى پردازم .
امام حسين عليه السلام فرمود:
پس من هم دزد را به تو نشان مى دهم . دزد پول زائر، گدايى است كه برهنه مى شود و نزديك سقاخانه مى نشيند و با اين وضعيت گدايى مى كند، پول را دزديد و زير پايش دفن كرد و هنوز هم به مصرف نرسانده .
حاجى از خواب بيدار مى شود و سحرگاه به صحن مطهر امام حسين عليه السلام وارد مى شود، دزد را در همان محلى كه آقا آدرس داده بود شناخت كه نشسته بود.
حاجى فرياد زد: مردم بياييد تا دزد پول را به شما نشان دهم . گداى دزد هر چه فرياد مى زد مرا رها كنيد، اين مرد دروغ مى گويد، كسى حرفش را گوش ‍ نداد. مردم جمع شدند و حاجى خواب خود را تعريف كرد و زير پاى گدا را حفر كرد و كيسه پول را بيرون آورد.
بعد به مردم گفت : بياييد دزد ديگرى را نشان شما دهم ، آنان را به بازار برد و درب دكان خويش را بالا زد و گفت : اين مالها از من نيست حلال شما. بعد تربت فروشى را ترك كرد و با دست فروشى امرار معاش ‍ مى كرد.

الوقايع و الحوادث : ج 3، ص 334 و حكاياتى از عنايات حسينى : ص 34 .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 17:6  توسط رضا پورنجفی  | 

مسلمان شدن به بركت خاك كربلا

در زمان شاه صفوى سفيرى (كه در علوم رياضيه و نجوم مهارتى تمام داشت و گه گاهى هم از ضماير و اسرار و اخبار غيبيه مى گفت ) از طرف دولت استعمارگر فرنگ به ايران آمد در آن زمان پايتخت ايران اصفهان بود وارد اصفهان شد تا كه تحقيقى درباره ملت و اسلام كند و دليلى براى آن پيدا نمايد.
سلطان وقتى او را ديد و از خيالاتش آگاهى پيدا كرد تمام علماى شهر اصفهان را براى ساكت كردن و محكوم كردن آن شخص خارجى دعوت نمود، كه از جمله آنها مرحوم آخوند ملامحسن فيض كاشانى ( رضوان الله تعالى عليه ) كه معروف به فيض كاشى بود حضور پيدا كرد.
حضرت آخوند كاشى رو به آن سفير فرنگى نمود و فرمود: قانون پادشاهان آن است كه از براى سفارت مردان بزرگ و حكيم و دانا و فهميده و با سواد را اختيار مى كنند.
چطور شده كه پادشاه فرنگ آدمى مثل تو را انتخاب كرده ؟!
سفير فرنگى خيلى ناراحت شده و بر آشفت و گفت : من خودم داراى علوم و سرآمد تمام علم ها مى باشم آن وقت تو به من مى گويى ، من حكيم و دانا نيستم ؟!
مرحوم فيض كاشى فرمود: اگر خود را آدم دانا و فهميده و تحصيل كرده مى دانى بگو ببينم در دست من چيست ؟
سفير مسيحى به فكر فرو رفت و پس از چند دقيقه اى رنگ صورتش زرد شد و عرق انفعال بر جبينش پيدا شد .
مرحوم كاشى لبخندى زد و فرمود: اين بود كمالات تو كه از اين امر جزئى عاجز شدى ؟ تو كه مى گفتى از نهان و اسرار انسانها خبر مى دهم چه شد؟
سفير گفت : قسم به مسيح بن مريم كه من متوجّه شده ام كه در دست تو چيست و آن تربت از تربتهاى بهشت است ، ليكن در حيرتم كه تربت بهشت را از كجا به دست آورده اى ؟!
مرحوم آخوند فيض كاشى فرمود: شايد در محاسباتت اشتباه كرده اى ! و قواعدى را كه در استكشافات اين امور به كار برده اى ناقص بوده است ، سفير مسيحى گفت : خير اين طور نيست ، لكن تو بگو تربت بهشت را از كجا آورده اى ؟
مرحوم فيض فرمودند: آيا اگر بگو يم اقرار به حقّانيّت اسلام ميكنى ؟! آنچه در دست من هست تربت پاك آقا سيّد الشّهداء عليه السلام مى باشد.
سپس دست خود را باز كرد و تسبيحى را كه از تربت كربلا بود، به سفير نشان داد و گفت : پيغمبر اسلام (ص ) فرمودند، كربلا قطعه اى از بهشت است . تصديق سخن توست ! تو خود اقرار كردى و گفتى ، قواعد و علوم اين حديث من خطاء نمى كند و حديث پيغمبر(ص ) را هم در صدق گفتارش ‍ اعتراف كردى ، و پسر پيغمبر ما در اين تربت كه قطعه اى از بهشت است ، مدفون است اگر غير اين بود در بهشت و تربت آن مدفون نمى شد، سفير چون قاطعيّت برهان و دليل را مشاهده كرد مسلمان شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 17:5  توسط رضا پورنجفی  | 

احترام امام زمان به تربت سيّدالشهدا عليهما السلام

يكى از بانوان مؤمنه پرهيزگار به نام خديجه ظهوريان فرزند عباسعلى كه هم اكنون قريب نود سال از عمر با بركت خود را پشت سر گذاشته و با آنكه نزديك ده سال است بر اثر سكته از پا در آمده و با كمك عصا خود را به اين سو و آن سو مى كشاند نماز جماعتش ترك نمى شود، نقل مى كند: حدود سى سال قبل مهر تربتى را كه خود از كربلا آورده بودم كثيف شده بود، آن را بردم در آب روان (آب خيابان وسط شهر مشهد مقدس ) شستشو دادم و در ميان سطل گذاشته برگشتم ، روبروى مسجد دوازده امامى ها كه رسيدم با خودم گفتم خوب است مهر را بر گردانم ، تا وقتى كه به منزل مى رسم طرف ديگرش نيز خشك شود، مهر را كه برگردانيدم بر اثر خيس بودن طرف زيرين مهر، قدرى تربت به انگشت بزرگم چسبيده انگشتم را به ديوار روبروى مسجد ماليده و رفتم .
شب در خواب ديدم آقاى بزرگوارى كه به ذهنم رسيد حضرت حجة بن الحسن امام زمان - ارواحنا فداه - هستند، سرشان را به همان جاى ديوار كه ذكر شده گذاشته و به من مى فرمايند: ((اينجا تربت جدّم حسين عليه السلام را ماليده اى !))
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 17:4  توسط رضا پورنجفی  | 

حضرت آدم و کربلا

در كتاب شريف المشاهد شيخ شبسترى (ره )
روايت كرده كه چون حضرت نوح عليه السلام كشتى را بنا نمود و صد هزار مسمار به كشتى زد تا اينكه پنج مسمار ماند حضرت نوح عليه السلام يكى از آن پنج مسمار را برداشت .
فاَ شرَقَ بِيَدِهِ وَ اَضاءَ كَما يَضئ الكَواكِبَ الدُّريه فى اُفُق السَّماء.
پس آن مسمار در دست نوح روشن شد چنانكه ستاره رخشان در افق آسمان درخشنده مى شود. فتحيّر نوح فانطق الله المسمار بلسان طلق ذلق فقال انا باسم خير الانبياء محمّد بن عبّداللّه ((ص ))
پس نوح از درخشندگى مسمار حيران شد و خداوند عالم مسمار را بنطق و تكلم آورد با زبان كشاده و فصيح عرض كرد: كه يا نوح من بر اسم نامى خاتم انبياء محَّمد بن عبدالله مقرَّر شده ام و درخشندكى من از بركت اسم آن بزرگوار است . پس جبرئيل نازل شد و حضرت نوح عليه السلام از جبرئيل سؤ ال كرد يا جبرئيل اين چه مسمارى است كه من هرگز مثل او را در درخشندگى نديده ام .
جبرئيل گفت : اين مسمار بر اسم حضرت رسو ل اللّه (ص ) است پس ‍ حضرت نوح (على نبيّينا و آله و عليه السلام ) سه مسمار ديگر از آنها را برداشت و هر يك را به طرفى از كشتى زد، و هر يك در درخشندگى مثل سابق بودند، چون نوبت مسمار پنجم رسيد حضرت نوح عليه السلام آن را برداشت و ديد فَزَهر و انارَ و اَ ظهَر النِداوة
پس درخشان و منوّر گرديد، در دستش ، و رطوبت سرخى از آن مسمار ظاهر شد، حضرت نوح عليه السلام متعجّب ماند از جبرئيل سؤ ال كرد!
جبرئيل عرض كرد: كه اين مسمار پنجم مسمار حسين عليه السلام است و بنام اوست ، آنرا بجانب مسمار پدرش بزن ، حضرت نوح پرسيد كه اين چه رطوبت است كه از اين مسمار ظاهر مى شود؟ جبرئيل عرض كرد: كه اين خون است و احوالات و وقايع كربلا را به حضرت نوح عليه السلام بيان كرد و حضرت نوح عليه السلام گريست و بر قاتلين آن حضرت لعن نمود.

كشكول النور ج 1 ص 64.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 17:3  توسط رضا پورنجفی  | 

حضرت نوح و کربلا

در كتاب شريف المشاهد شيخ شبسترى (ره )
روايت كرده كه چون حضرت نوح عليه السلام كشتى را بنا نمود و صد هزار مسمار به كشتى زد تا اينكه پنج مسمار ماند حضرت نوح عليه السلام يكى از آن پنج مسمار را برداشت .
فاَ شرَقَ بِيَدِهِ وَ اَضاءَ كَما يَضئ الكَواكِبَ الدُّريه فى اُفُق السَّماء.
پس آن مسمار در دست نوح روشن شد چنانكه ستاره رخشان در افق آسمان درخشنده مى شود. فتحيّر نوح فانطق الله المسمار بلسان طلق ذلق فقال انا باسم خير الانبياء محمّد بن عبّداللّه ((ص ))
پس نوح از درخشندگى مسمار حيران شد و خداوند عالم مسمار را بنطق و تكلم آورد با زبان كشاده و فصيح عرض كرد: كه يا نوح من بر اسم نامى خاتم انبياء محَّمد بن عبدالله مقرَّر شده ام و درخشندكى من از بركت اسم آن بزرگوار است . پس جبرئيل نازل شد و حضرت نوح عليه السلام از جبرئيل سؤ ال كرد يا جبرئيل اين چه مسمارى است كه من هرگز مثل او را در درخشندگى نديده ام .
جبرئيل گفت : اين مسمار بر اسم حضرت رسو ل اللّه (ص ) است پس ‍ حضرت نوح (على نبيّينا و آله و عليه السلام ) سه مسمار ديگر از آنها را برداشت و هر يك را به طرفى از كشتى زد، و هر يك در درخشندگى مثل سابق بودند، چون نوبت مسمار پنجم رسيد حضرت نوح عليه السلام آن را برداشت و ديد فَزَهر و انارَ و اَ ظهَر النِداوة
پس درخشان و منوّر گرديد، در دستش ، و رطوبت سرخى از آن مسمار ظاهر شد، حضرت نوح عليه السلام متعجّب ماند از جبرئيل سؤ ال كرد!
جبرئيل عرض كرد: كه اين مسمار پنجم مسمار حسين عليه السلام است و بنام اوست ، آنرا بجانب مسمار پدرش بزن ، حضرت نوح پرسيد كه اين چه رطوبت است كه از اين مسمار ظاهر مى شود؟ جبرئيل عرض كرد: كه اين خون است و احوالات و وقايع كربلا را به حضرت نوح عليه السلام بيان كرد و حضرت نوح عليه السلام گريست و بر قاتلين آن حضرت لعن نمود.

كشكول النور ج 1 ص 64.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 17:2  توسط رضا پورنجفی  | 

زمین کربلا


مرحوم جنّت مكان حاج حسين نورى در دارالسلام خود نقل كرده است كه در كتاب كلمه طيّبه از مرحوم ميرزا سيد على صاحب شرح كبير كه مى فرمايد: من عصرهاى پنجشنبه مواظبت داشتم به زيارت قبرهائى كه در اطراف خيمه گاه است .
شبى در عالم رؤ يا ديدم كه رفته ام به زيارت همان قبرها، ناگهان شنيدم هاتفى به زبان فارسى مى گويد: خوشا به حال كسى كه در اين زمين مقدس ( كربلا) مدفون شود، اگر چه با هزاران گناه باشد از هول قيامت سالم مى ماند، و هيهات كه از هول قيامت سلامت باشد، كسى كه در اين زمين دفن نشود.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 17:1  توسط رضا پورنجفی  | 

آداب عزاداری

1- سیاهپوشی :
 از نظر فقهی پوشیدن لباس سیاه مکروه است ولی در عزاداری امام حسین (علیه السلام ) وائمه معصومین (علیهم السلام ) استثناء شده است زیرا این کار نشانه حزن و اندوه و نمودار شعائر و حماسه ها است .
 
2- تسلیت گویی :
اصل تسلیت گفتن در شرایط مصیبت و اندوهی که بر کسی وارد شده در اسلام مستحب است.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) : هرکس مصیبت دیده ای را تسلیت گوید ، پاداشی همانند او دارد.
                (سفینةالبحار، ج2، ص188 )
* این سنت در بین شیعیان رایج است و  با  جمله « اَعظَمَ اللهُ اُجُورَکُم » همدیگر را تسلیت می دهند.
* امام باقر (علیه السلام ) : وقتی شیعیان به هم می رسند در مصیبت ابا عبدالله (علیه السلام )این جمله را تکرار نمایند : « اَعظَمَ اللهُ اُجُورَنا بمُصابنا بالحُسَین (علیه السلام ) وَ جَعَلَنا وَ اِیاکُم مِنَ الطالبینَ بثاره مع وَلیهِ الاِمام المَهدی مِن الِ مُحَمَدٍ علیهمُ السَلامُ.» خداوند اجر ما را به سوگواری و عزاداری بر امام حسین (علیه السلام ) بیفزاید و ما و شما را از خونخواهان او همراه با ولی خود امام مهدی از آل محمد (علیهم السلام ) قرار بدهد .
                         (مستدرک الوسایل،ج2،ص216)
3- تعطیلی کار در روز عاشورا :
امام صادق (علیه السلام ) : کسی که روز عاشورا را تعطیل کند ، یعنی عقب کسب و کارش نرود و به کوری چشم بنی امیه که روز عاشورا را متبرک می دانستند، اگر کسی برای معیشت روزانه اش هم فعالیتی نکند، خداوند حوائج دنیا و آخرتش را بر آورد و کسی که روز عاشورا روز حزن و اندوه او باشد، در عوض فردای قیامت که برای همه روز هول و ترس است برای او روز شادی خواهد بود.
(امالی شیخ صدوق ، ص129)
4- زیارت و زیارت خوانی : 
علقمة بن حضرمی از امام باقر (علیه السلام ) در خواست نمود که مرا دعایی تعلیم بفرما که از راه نزدیک یا دور و از خانه ام در این روز (روز عاشورا ) بخوانم .
امام فرمودند : ای علقمه ! هرگاه خواستی (دعا بخوانی ) دو رکعت نماز بخوان بعد از آن این زیارت (عاشورا ) را بخوان .
پس اگر تو این زیارت را بخوانی ، دعا کرده ای به آنچه که ، ملائکه برای زائر حسین (علیه السلام ) دعا می کنند و خداوند صد هزار هزار درجه برای تو بنویسد و مثل کسی هستی که با حسین (علیه السلام ) شهید شده باشد تا مشارکت کنی ایشان را در درجات ایشان و شناخته نشوی مگر در جمله شهیدانی که شهید شده اند با آن حضرت و نوشته شود برای تو ثواب زیارت هر پیغمبری و رسولی و ثواب زیارت هر که زیارت کرده حسین (علیه السلام ) را از روزی که شهید شده است .
                                                                                                             (مصباح المتهجد ، ص714)
[اگر می توانید زیارت عاشورای معروفه را با صد لعن و صد سلام بخوانید و اگر وقت ندارید برای صد لعن  و  صد سلام ،  زیارت عاشورای غیر معروفه را که در اجر و ثواب با زیارت معروفه یکسان است ، هر روز بخوانید. (هر دو زیارت در مفاتیح الجنان هست.)]
 
5 - تباکی و گریستن :
در حدیث قدسی آمده که خداوند به حضرت موسی (علیه السلام) فرموند : ای موسی ! هر یک از بندگانم در زمان شهادت فرزند مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) (روز عاشورا) گریه کند یا حالت گریه به خود بگیرد و بر مصیبت سبط پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تعزیت گوید همواره در بهشت خواهد بود.                                                  (مستدرک سفینه البحار، ج7، ص235)
 
6- برگزاری مجالس عزاداری :
امام صادق (علیه السلام) می فرماید : مجلس گرفتن شما را من دوست می دارم . در مجالس خود « امر ما را » زنده بدارید . خداوند رحمت کند کسی که امر ما را زنده بدارد.                                                                            (وسایل الشیعه، ج10، ص235)
 
7 – نماز جماعت ظهر عاشورا :
سید الشهداء و یاران با وفای او همه کشته راه نماز شدند.از این رو در زیار ت مطلقه امام حسین خطاب به امام
می گوییم : اشهد انک قد اقمت الصلاة و اتیت الزکاة و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر . 
   1 تا 7 – سوگنامه عاشورا ، ص 80- 67
 
8 - بايد مقدارى از لذائذ زندگى را كه از خوردن و نوشيدن و حتّى خوابيدن و گفتن بدست مى‏آيد ترك نموده ( مگر آن كه لازم باشد ) و ديدار با برادران دينى را ترك كرده و آن روز را روز گريه و اندوه خود قرار دهد.و مانند كسى باشند كه پدر يا فرزند خود را از دست داده است‏ .
* امام صادق (علیه السلام)  : در روز (عاشورا) از کارهای لذتبخش دوری شود و آداب و سنن سوگواری بر پا گردد و تا زوال خورشید از خوردن و آشامیدن خودداری شود و بعد از آن همان غذایی خورده شود که سوگوارن می خورند.
    (میزان الحکمه ، ج8 ، ص3783)
[ یکی از علما می فرمودند : از روز 7 محرم که آب را بر امام حسین (علیه السلام) بستند تا روز عاشورا سعی کنید آب نیاشامید، نوشیدنی های دیگر بیاشامید ولی به احترام آقا و اهل بیتش آب نیاشامید. ]
 
9- رعايت اخلاص:
عزاداری را بخاطر رسم و عادت انجام نداده و سعى كنيم اين كارها را با نيتى خالص و براى رضاى خدا انجام داده و در خلوص خود نيز صادق باشيم. زيرا كار كوچكى كه با نيت خالصانه و صادقانه همراه باشد بهتر از كارهاى زيادى است كه خلوص و صداقت در آن نباشد ، حتى اگر چندين هزار برابر باشد. و اين مطلب بخوبى از عبادتهاى حضرت آدم عليه السّلام و شيطان فهميده مى‏شود ، زيرا عبادتهاى چندين هزار ساله شيطان او را از جاودانگى در آتش نجات نداد ولى يك توبه حضرت آدم عليه السّلام باعث بخشش خطا و برگزيدن او شد.
 
در هنگام انجام اعمال نيز بايد مواظب باشد كه رياء و دوستىِ ستايش مردم در نيت او وارد نشود.
 
 10- در آخر روز عاشورا زيارت تسليت را بخواند، و روز عاشورا را با توسلى ...اصلاح حال و پذيرش عزادارى را [ از خداوند] خواسته و از كوتاهى خود معذرت بخواهد.      
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 16:54  توسط رضا پورنجفی  | 

زیارت عاشورا معروفه

 

كه خوانده می شود از نزديك و دور و شرح آن چنانكه (شيخ ابو جعفر طوسى در مصباح ذكر فرموده چنين است روايت كرده محمد بن اسمعيل بن بزيع از صالح بن عقبه از پدرش از حضرت امام محمد باقر عليه السلام كه فرمود: هر كه زيارت كند حسين بن على عليهما السلام را در روز دهم محرم تا آنكه نزد قبر آن حضرت گريان شود ملاقات كند خدا را در روز قيامت با ثواب دو هزار حج و دو هزار عمره و دو هزار جهاد كه ثواب آنها مثل ثواب كسى باشد كه حج و عمره و جهاد كند در خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و ائمه طاهرين عليهم السلام راوى گفت گفتم فدايت شوم چه ثواب است از براى كسى كه بوده باشد در شهرهاى دور از كربلا و ممكن نباشد او را رفتن بسوى قبر آن حضرت در مثل اين روز فرمود هر گاه چنين باشد بيرون رود بسوى صحرا يا بالا رود بر بام بلندى در خانه خود و اشاره كند بسوى آن حضرت به سلام و جهد كند در نفرين كردن بر قاتلين آن حضرت و بعد از آن دو ركعت نماز كند و بكند اين كار را در اوايل روز پيش از زوال آفتاب پس ندبه كند بر حسين عليه السلام و بگريد بر او و امر كند كسانى را كه در خانه اش هستند هر گاه از ايشان تقيه نمى كند به گريستن بر آن حضرت و برپا دارد در خانه خود مصيبتى به اظهار كردن جزع بر آن حضرت و تعزيت بگويند يكديگر را به مصيبت ايشان به حسين عليه السلام و من ضامنم براى ايشان بر خدا هرگاه بياورند اين عمل را جميع آن ثوابها را گفتم فداى تو شوم ضامن مى شوى اين ثوابها را براى ايشان و كفيل مى شوى اين ثوابها را فرمود كه بلى من ضامنم و كفيلم از براى كسى كه اين عمل را بجا آورد گفتم كه چگونه يكديگر را تعزيت بگويند فرمود كه مىگويند أَعْظَمَ اللَّهُ أُجُورَنَا بِمُصَابِنَا بِالْحُسَيْنِ عليه السلام وَ جَعَلَنَا وَ إِيَّاكُمْ مِنَ الطَّالِبِينَ بِثَارِهِ مَعَ وَلِيِّهِ الْإِمَامِ الْمَهْدِيِّ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِمُ السَّلامُ يعنى بزرگ فرمايد خداوند اجرهاى ما را به مصيبت ما به حسين عليه السلام و قرار دهد ما و شما را از خواهندگان خون او با ولي او امام مهدى از آل محمد عليهم السلام و اگر بتواني كه بيرون نروى آن روز را در پى حاجتى چنان كن زيرا كه آن روز نحسى است كه برآورده نمى شود در آن حاجت مؤمن و اگر برآورده شود مبارك نخواهد بود از براى او و نخواهد ديد در آن خيرى و رشدى و ذخيره نكند البته هيچ يك از شما براى منزلش در آن روز چيزى را پس هر كه ذخيره كند در آن روز چيزى را بركت نخواهد ديد در آن چيزى كه ذخيره نموده و مبارك نخواهد بود از براى او در اهلش كه ذخيره براى آنها نهاده پس هر گاه بجا آوردند اين عمل را بنويسد حق تعالى براى ايشان ثواب هزار حج و هزار عمره و هزار جهاد كه همه را با رسول خدا صلى الله عليه و آله كرده باشد و از براى او است مزد و ثواب مصيبت هر پيغمبرى و رسولي و وصى و صديق و شهيدى كه مرده باشد يا كشته شده باشد از زمانى كه خلق فرموده حق تعالى دنيا را تا زمانى كه بپاى شود قيامت صالح بن عقبه و سيف بن عميره گفته اند كه گفت علقمه بن محمد حضرمى كه گفتم به حضرت باقر عليه السلام كه تعليم بفرما مرا دعايى كه بخوانم آن را در اين روز هر گاه زيارت كنم آن جناب را از نزديك و دعايى كه بخوانم آن را هر گاه زيارت نكنم او را از نزديك و بخواهم اشاره كنم به سلام بسوى او از شهرهاى دور و از خانه ام فرمود به من اى علقمه هر گاه تو بجا آوردى آن دو ركعت نماز را بعد از آنكه اشاره كنى بسوى آن حضرت به سلام پس بگو در وقت اشاره به آن حضرت بعد از گفتن تكبير اين قول را يعنى زيارت آتيه را پس بدرستيكه تو هر گاه گفتى اين قول را بتحقيق كه دعا كرده اى به آن چيزى كه دعا مى كند به آن زائران آن حضرت از ملائكه و بنويسد خداوند از براى تو صد هزار هزار درجه و بوده باشى مثل كسى كه شهيد شده باشد با امام حسين عليه السلام تا مشاركت كنى ايشان را در درجات ايشان و شناخته نشوى مگر در جمله شهيدانى كه شهيد شده اند با آن حضرت و نوشته شود براى تو ثواب زيارت هر پيغمبرى و رسولى و ثواب زيارت هر كه زيارت كرده حسين عليه السلام را از روزى كه شهيد شده است سلام خدا بر آن حضرت و بر اهل بيتش مى گويى)

السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ [السَّلامُ عَلَيْكَ يَا خِيَرَةَ اللَّهِ وَ ابْنَ خِيَرَتِهِ] السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ ابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيِّينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ فَاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ثَارَ اللَّهِ وَ ابْنَ ثَارِهِ وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ عَلَيْكُمْ مِنِّي جَمِيعا سَلامُ اللَّهِ أَبَدا مَا بَقِيتُ وَ بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصِيبَةُ بِكَ [بِكُمْ] عَلَيْنَا وَ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ الْإِسْلامِ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصِيبَتُكَ فِي السَّمَاوَاتِ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ فَلَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً أَسَّسَتْ أَسَاسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقَامِكُمْ وَ أَزَالَتْكُمْ عَنْ مَرَاتِبِكُمُ الَّتِي رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فِيهَا وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدِينَ لَهُمْ بِالتَّمْكِينِ مِنْ قِتَالِكُمْ بَرِئْتُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ [مِنْ] أَشْيَاعِهِمْ وَ أَتْبَاعِهِمْ وَ أَوْلِيَائِهِمْ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ لَعَنَ اللَّهُ آلَ زِيَادٍ وَ آلَ مَرْوَانَ وَ لَعَنَ اللَّهُ بَنِي أُمَيَّةَ قَاطِبَةً وَ لَعَنَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجَانَةَ وَ لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللَّهُ شِمْرا [شَمِرا] وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً أَسْرَجَتْ وَ أَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتَالِكَ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي لَقَدْ عَظُمَ مُصَابِي بِكَ فَأَسْأَلُ اللَّهَ الَّذِي أَكْرَمَ مَقَامَكَ وَ أَكْرَمَنِي [بِكَ] أَنْ يَرْزُقَنِي طَلَبَ ثَارِكَ مَعَ إِمَامٍ مَنْصُورٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي عِنْدَكَ وَجِيها بِالْحُسَيْنِ عليه السلام فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ إِنِّي أَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَى رَسُولِهِ وَ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ إِلَى فَاطِمَةَ وَ إِلَى الْحَسَنِ وَ إِلَيْكَ بِمُوَالاتِكَ وَ بِالْبَرَاءَةِ [مِمَّنْ قَاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرَاءَةِ مِمَّنْ أَسَّسَ أَسَاسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ وَ أَبْرَأُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَى رَسُولِهِ] مِمَّنْ أَسَّسَ أَسَاسَ ذَلِكَ وَ بَنَى عَلَيْهِ بُنْيَانَهُ وَ جَرَى فِي ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَ عَلَى أَشْيَاعِكُمْ بَرِئْتُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ أَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ ثُمَّ إِلَيْكُمْ بِمُوَالاتِكُمْ وَ مُوَالاةِ وَلِيِّكُمْ وَ بِالْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِكُمْ وَ النَّاصِبِينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرَاءَةِ مِنْ أَشْيَاعِهِمْ وَ أَتْبَاعِهِمْ إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ وَ وَلِيٌّ لِمَنْ وَالاكُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عَادَاكُمْ فَأَسْأَلُ اللَّهَ الَّذِي أَكْرَمَنِي بِمَعْرِفَتِكُمْ وَ مَعْرِفَةِ أَوْلِيَائِكُمْ وَ رَزَقَنِي الْبَرَاءَةَ مِنْ أَعْدَائِكُمْ أَنْ يَجْعَلَنِي مَعَكُمْ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ أَنْ يُثَبِّتَ لِي عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ أَسْأَلُهُ أَنْ يُبَلِّغَنِي الْمَقَامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ أَنْ يَرْزُقَنِي طَلَبَ ثَارِي [ثَارَكُمْ] مَعَ إِمَامٍ هُدًى [مَهْدِيٍ] ظَاهِرٍ نَاطِقٍ بِالْحَقِّ مِنْكُمْ وَ أَسْأَلُ اللَّهَ بِحَقِّكُمْ وَ بِالشَّأْنِ الَّذِي لَكُمْ عِنْدَهُ أَنْ يُعْطِيَنِي بِمُصَابِي بِكُمْ أَفْضَلَ مَا يُعْطِي مُصَابا بِمُصِيبَتِهِ مُصِيبَةً مَا أَعْظَمَهَا وَ أَعْظَمَ رَزِيَّتَهَا فِي الْإِسْلامِ وَ فِي جَمِيعِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ [الْأَرَضِينَ] اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي فِي مَقَامِي هَذَا مِمَّنْ تَنَالُهُ مِنْكَ صَلَوَاتٌ وَ رَحْمَةٌ وَ مَغْفِرَةٌ اللَّهُمَّ اجْعَلْ مَحْيَايَ مَحْيَا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَمَاتِي مَمَاتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ اللَّهُمَّ إِنَّ هَذَا يَوْمٌ تَبَرَّكَتْ بِهِ [فِيهِ] بَنُو أُمَيَّةَ وَ ابْنُ آكِلَةِ الْأَكْبَادِ اللَّعِينُ ابْنُ اللَّعِينِ عَلَى [لِسَانِكَ] وَ لِسَانِ نَبِيِّكَ [صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ] فِي كُلِّ مَوْطِنٍ وَ مَوْقِفٍ وَقَفَ فِيهِ نَبِيُّكَ [صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ] اللَّهُمَّ الْعَنْ أَبَا سُفْيَانَ وَ مُعَاوِيَةَ وَ يَزِيدَ بْنَ مُعَاوِيَةَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ أَبَدَ الْآبِدِينَ وَ هَذَا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيَادٍ وَ آلُ مَرْوَانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ [عَلَيْهِ السَّلامُ] اللَّهُمَّ فَضَاعِفْ عَلَيْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَ الْعَذَابَ [الْأَلِيمَ] اللَّهُمَّ إِنِّي أَتَقَرَّبُ إِلَيْكَ فِي هَذَا الْيَوْمِ وَ فِي مَوْقِفِي هَذَا وَ أَيَّامِ حَيَاتِي بِالْبَرَاءَةِ مِنْهُمْ وَ اللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ وَ بِالْمُوَالاةِ لِنَبِيِّكَ وَ آلِ نَبِيِّكَ [عَلَيْهِ وَ] عَلَيْهِمُ السَّلامُ پس مى گويى صد مرتبه اللَّهُمَّ الْعَنْ أَوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تَابِعٍ لَهُ عَلَى ذَلِكَ اللَّهُمَّ الْعَنِ الْعِصَابَةَ الَّتِي [الَّذِينَ] جَاهَدَتِ الْحُسَيْنَ وَ شَايَعَتْ وَ بَايَعَتْ وَ تَابَعَتْ [تَايَعَتْ] عَلَى قَتْلِهِ اللَّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمِيعا پس مى گويى صد مرتبه السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ عَلَيْكَ مِنِّي سَلامُ اللَّهِ أَبَدا مَا بَقِيتُ وَ بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ [لِزِيَارَتِكَ] السَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ [وَ عَلَى أَوْلادِ الْحُسَيْنِ] وَ عَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ پس مى گويى اللَّهُمَّ خُصَّ أَنْتَ أَوَّلَ ظَالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنِّي وَ ابْدَأْ بِهِ أَوَّلا ثُمَّ [الْعَنِ] الثَّانِيَ وَ الثَّالِثَ وَ الرَّابِعَ اللَّهُمَّ الْعَنْ يَزِيدَ خَامِسا وَ الْعَنْ عُبَيْدَ اللَّهِ بْنَ زِيَادٍ وَ ابْنَ مَرْجَانَةَ وَ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ شِمْرا وَ آلَ أَبِي سُفْيَانَ وَ آلَ زِيَادٍ وَ آلَ مَرْوَانَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ پس به سجده مى روى و مى گويى اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشَّاكِرِينَ لَكَ عَلَى مُصَابِهِمْ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى عَظِيمِ رَزِيَّتِي اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي شَفَاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لِي قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَ أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ الَّذِينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عليه السلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 17:44  توسط رضا پورنجفی  | 

زیارت ناحیه مقدسه

زيارت امام حسين(ع) صادره از ناحيه مقدس امام زمان (عج)معروف به زيارت ناحيه مقدسه

 

      أَلسَّلامُ عَلى ادَمَ صِفْوَةِ اللهِ مِنْ خَليقَتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى شَيْث وَلِىِّ اللهِ وَ خِيَرَتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى إِدْريسَ الْقــآئِمِ للهِِ بِحُـجَّتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى نُوح الْمُجابِ في دَعْوَتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى هُود الْمَمْدُودِ مِنَ اللهِ بِمَعُونَتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى صالِـح الَّذي تَـوَّجَهُ اللهُ بِكَرامَتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى إِبْراهيمَ الَّذي حَباهُ اللهُ بِخُلَّتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى إِسْمعيلَ الَّذي فَداهُ اللهُ بِذِبْــح عَظيم مِنْ جَنَّتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى إِسْحقَ الَّذي جَعَلَ اللهُ النُّبُوَّةَ في ذُرِّيَّتِهِ ، أَلسَّـلامُ  عَلى يَعْقُوبَ الَّذي رَدَّ اللهُ عَلَيْهِ بَصَرَهُ بِرَحْمَتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى يُوسُفَ الَّذي نَجّاهُ اللهُ مِنَ الْجُبِّ بِعَظَمَتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى مُوسَى الَّذي فَلَقَ اللهُ الْبَحْرَ لَهُ بِقُدْرَتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى هارُونَ الَّذي خَصَّهُ اللهُ بِنُبُـوَّتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى شُعَيْب الَّذي نَصَرَهُ اللهُ عَلى اُمَّتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى داوُدَ الَّذي تابَ اللهُ عَلَيْهِ مِنْ خَطيـئَتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى سُلَيْمانَ الَّذي ذَلَّتْ لَهُ الْجِنُّ بِعِزَّتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى أَيُّوبَ الَّذي شَفاهُ اللهُ مِنْ عِلَّتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى يُونُسَ الَّذي أَنْـجَـزَ اللهُ لَهُ مَضْـمُونَ عِدَتِهِ، أَلسَّلامُ عَـلى عُزَيْر الَّذي أَحْياهُ اللهُ بَعْدَ ميتَتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى زَكَرِيـَّا الصّـابِرِ في مِحْنَتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى يَحْيَى الَّذي أَزْلَفَهُ اللهُ بِشَهادَتِهِ ،

      سلام بر  آدم  يارِ مخلص  خدا  از  بينِ  آفريدگانش ،  درود  بر  شيث  ولىّ خدا  و بهترينِ  بندگانش ،  سلام  بر  ادريس  كه  براى خدا حجّتِ  او را  بپا داشت ، درود بـر نـوح كه دعـايش قرينِ  اجابـت بود ، سـلام بر هـود كه كمـك و يارىِ خـدا مَـدَدِ او بود، درود  بر  صـالح كه  خـداوند  تاج كـرامت بر سـرش نهاد ، سـلام بر ابراهـيم  كه خـدا مقـامِ خُلّـت و رفاقـت رابه او عـطا نمود ، درود بـر اسمـاعيل كـه خـداوند ذبـحى عظـيم  از  بهشت  را فـداىِ او نمود ، سـلام بر اسحـاق كه  خـداوند پيامبرى را در  نسـل او  قـرار داد ، درود بر يعـقوب كه خـداوند به رحـمت خود بينـائىِ چشـمش را به او بازگـرداند ، سلام بر يوسـف كه خـداوند به عظـمتِ خود او را از قعـر چاه رهائى بخشيد ، درود بر موسـى كه خـداوند به قدرتِ خود دريا را برايـش شـكافت ، سلام بر هـارون كه خـداوند پيامبـرى خود را به وى اختـصاص داد ، درود بر شعـيب كه خدا او را بر اُمّـتش پيـروز نمود ، سلام بر داوود كه خداوند از لغزش او درگذشت ، درود بر سليمان كه بخاطر شوكتش جنّ به فرمان او درآمد ، سلام بر ايّوب كه خداوند او را از بيماريش شفا بخشيد ، درود بر يونس كه خداوند به وعده خود برايش وفا نمود ، سلام بر عُزَير  كه خداوند  او را پس از  مرگش به  حيات  بازگردانيد ، درود بر زكريّا  كه در  رنج و بَلا شكيبا بود ، سلام بر يحيى  كه خداوند  به  سبب شهادت مقام  و منزلتِ او را بالا برد ،

أَلسَّلامُ عَلى عيسى رُوحِ اللهِ وَ كَلِمَتِهِ، أَلسَّلامُ عَلى مُحَمَّد حَبيبِ اللهِ وَ صِفْوَتِهِ، أَلسَّلامُ عَلى  أَميرِالْمُؤْمِنينَ عَلِىِّ بْنِ أَبي طالِب الْمَخْصُوصِ بِاُخُوَّتِهِ، أَلسَّلامُ عَلى فاطِمَةَِ الزَّهْرآءِ ابْنَتِهِ، أَلسَّلامُ عَلى أَبي مُحَمَّد الْحَسَنِ وَصِىِّ أَبيهِ وَ خَليفَتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ الَّذي سَمَحَتْ نَفْسُهُ بِمُهْجَتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ أَطاعَ اللهَ في سِـرِّهِ وَ عَلانِـيَـتِـهِ ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ جَعَلَ اللهُ الشّـِفآءَ في تُرْبَتِهِ، أَلسَّلامُ عَلى مَنِ الاِْ جابَـةُ تَحْتَ قُـبَّـتِهِ، أَلسَّلامُ عَلى مَنِ الاَْ ئِـمَّـةُ مِنْ ذُرِّيَّـتِـهِ ، أَلسَّلامُ عَلَى ابْنِ خاتَِمِ الاَْ نْبِيآءِ ، أَلسَّلامُ عَلَى ابْنِ سَيِّدِ الاَْوْصِيآءِ ، أَلسَّلامُ عَلَى ابْنِ فاطِمَةَِ الزَّهْرآءِ ، أَلسَّلامُ عَلَى ابْنِ خَديجَةَ الْكُبْرى، أَلسَّلامُ عَلَى ابْنِ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى، أَلسَّلامُ عَلَى ابْنِ جَنَّةِ الْـمَـأْوى، أَلسَّلامُ عَلَى ابْنِ زَمْـزَمَ وَ الصَّـفا، أَلسَّلامُ عَلَى الْمُرَمَّلِ بِالدِّمآءِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمَهْتُوكِ الْخِبآءِ ، أَلسَّلامُ عَلى خامِسِ أَصْحابِ الْكِسْآءِ، أَلسَّلامُ عَلى غَريبِ الْغُرَبآءِ ، أَلسَّلامُ عَلى شَهيدِ الشُّهَدآءِ ، أَلسَّلامُ عَلى قَتيلِ الاَْدْعِيآءِ ، أَلسَّلامُ عَلى ساكِنِ كَرْبَلآءَ ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ بَكَتْهُ مَلائِكَةُ السَّمآءِ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ ذُرِّيَّتُهُ الاَْزْكِيآءُ ، أَلسَّلامُ عَلى يَعْسُوبِ الدّينِ ، أَلسَّلامُ عَلى مَنازِلِ الْبَراهينِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الاَْئِمَّةِ السّاداتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الْجُيُوبِ الْمُضَرَّجاتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الشِّفاهِ الذّابِلاتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى النُّفُوسِ الْمُصْطَلَماتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الاَْرْواحِ الْمُخْتَلَساتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الاَْجْسادِ الْعارِياتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الْجُسُومِ الشّاحِباتِ، أَلسَّلامُ عَلَى الدِّمآءِ السّآئِلاتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الاَْعْضآءِ الْمُقَطَّعاتِ، أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُشالاتِ، أَلسَّلامُ عَلَى النِّسْوَةِ الْبارِزاتِ، أَلسَّلامُ عَلى حُجَّةِ رَبِّ الْعالَمينَ،


درود بر عيسى روح خدا و كلمه او ، سلام بر محمّد محبوبِ خدا و يار مخلص او ، درود بر فرمانرواى مؤمنان على بن ابيطالب ، كه برادرىِ رسول خدا به وى اختصاص يافت ، سلام بر فاطمه زهراء دختر رسول الله ، درود بر حسن بن على وصىّ و جانشين پدرش ، سلام بر حسين كه جانش را تقديم نمود ، سلام بر آن كسى كه در نهان و آشكار خدا را اطاعت نمود ، سلام بر آن كسى كه خداوند شفا را در خاكِ قبرِ او قرار داد ، سلام بر آن كسى كه (محلِّ) اجابتِ دعا در زيرِ بارگاه اوست ، سلام بر آن كسى كه امامان از نسل اويند ، سلام بر فرزندِ خاتم پيامبران ، سلام بر فرزند سرور جانشينان ، سلام بر فرزند فاطمه زهراء ، سلام بر فرزند خديجه كبرى ، سلام بر فرزند سدرة المنتهى ، سلام بر فرزند جنّة المأوى ، سلام بر فرزند زمزم و صفا ، سلام بر آن آغشته به خون ، سلام بر آنكه (حُرمَتِ) خيمه گاهش دريده شد ، سلام بر پنجمينِ اصحابِ كساء ، سلام بر غريبِ غريبان، سلام بر شهيدِ شهيدان ، سلام بر مقتولِ دشمنان ، سلام بر ساكنِ كربلاء ، سلام بر آن كسى كه فرشتگانِ آسمان بر او گريستند ، سلام بر آن كسى كه خاندانش پاك و مطهّرند ، سلام بر پيشواى دين ، سلام بر آن جايگاههاى براهين و حُجَجِ الهى ، درود بر آن پيشوايانِ سَروَر، سلام بر آن گريبان هاى چـاك شده، سلام بر آن لب هاى خشكيده، سـلام بر آن جان هاى مُستأصل و ناچار ، سـلام بر آن ارواحِ (از كالبد) خارج شده ، سلام بر آن جسـدهاى عـريان و برهـنه ، سـلام بر آن بدن هاى لاغر و نحيف ، سلام بر آن خون هاى جارى ، سلام بر آن اعضاىِ قطعه قطعه شده ، سلام بر آن سرهاىِ بالا رفته (بر نيزه ها)، سلام برآن بانوانِ بيرون آمده (از خيمه ها)، سلام بر حجّتِ پروردگارِجهانيان،

أَلسَّلامُ عَلَيْك َ وَ عَلى ابآئِك َ الطّاهِرينَ، أَلسَّلامُ عَلَيْك َ وَ عَلى أَبْنآئِكَ الْمُسْتَشْهَدينَ، أَلسَّلامُ عَلَيْك َ وَ عَلى ذُرِّيَّتـِك َ النّـاصِرينَ، أَلسَّلامُ عَلَيْك َ وَ عَلَى الْمَلآئِكَةِ الْمُضاجِعينَ، أَلسَّلامُ عَلَى الْقَتيلِ   الْمَظْلُومِ، أَلسَّلامُ عَلى أَخيهِ الْمَسْمُومِ ، أَلسَّلامُ عَلى عَلِىّ الْكَبيرِ، أَلسَّلامُ عَلَى الرَّضيـعِ الصَّغيرِ، أَلسَّلامُ عَـلَى الاَْبْدانِ السَّليبَةِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْعِتْرَةِ الْقَريبَةِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمُجَدَّلينَ فِى الْفَلَواتِ، أَلسَّلامُ عَلَى النّازِحينَ عَنِ الاَْوْطانِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمَدْفُونينَ بِلا أَكْفان ، أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُفَرَّقَةِ عَنِ الاَْبْدانِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمُحْتَسِبِ الصّابِرِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمَظْلُومِ بِلا ناصِر، أَلسَّلامُ عَلى ساكِنِ التُّرْبَةِ الزّاكِيَةِ، أَلسَّلامُ عَلى صاحِبِ الْقُبَّةِ السّامِيَةِ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ طَهَّرَهُ الْجَليلُ، أَلسَّلامُ عَلى مَنِ افْتَـخَرَ بِهِ جَبْرَئيلُ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ ناغاهُ فِي الْمَهْدِ ميكآئيلُ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ نُكِثَتْ ذِمَّـتُهُ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ هُتِكَتْ حُرْمَتُهُ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمُغَسَّلِ بِدَمِ الْجِراحِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمُجَـرَّعِ بِكَأْساتِ الرِّماحِ أَلسَّلامُ عَلَى الْمُضامِ الْمُسْتَباحِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمَنْحُورِ فِى الْوَرى، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ دَفَنَهُ أَهْـلُ الْقُرى،  أَلسَّلامُ عَلَى الْمَقْطُوعِ الْوَتينِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمُحامي بِلا مُعين، أَلسَّلامُ  عَلَى الشَّيْبِ الْخَضيبِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْخَدِّ التَّريبِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْبَدَنِ السَّليبِ، أَلسَّلامُ عَلَى الثَّغْرِ الْمَقْرُوعِ بِالْقَضيبِ، أَلسَّلامُ عَلَى الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ، أَلسَّلامُ عَلَى الاَْجْسامِ الْعارِيَةِ فِى الْفَلَواتِ، تَنْـهَِشُهَا الذِّئابُ الْعادِياتُ، وَ تَخْتَلِفُ إِلَيْهَا السِّباعُ الضّـارِياتُ، أَلسَّلامُ عَلَيْك َ يا مَوْلاىَ  وَ  عَلَى  الْمَلآ ئِكَةِ  الْمُرَفْرِفينَ  حَوْلَ  قُبَّتِك َ ، الْحافّينَ  بِتُرْبَتِك َ،

 سلام برتو (اى حسين بن على) و بر پدرانِ پاك و طاهِـرَت، سلام برتو و بر فرزندانِ شهيدت، سلام بر تو و بر خاندانِ يارى دهنده ات (به دين الهى)، سلام بر تو و بر فرشتگانِ مُلازمِ آرامگاهت، سلام بر آن كشته مظلوم، سلام بر برادرِ مسمومش، سلام بر على اكبر، سلام بر آن شير خوارِ كوچـك، سلام بر آن بدن هاى برهـنه شده، سلام بر آن خانواده اى كه نزديك (و همراه سَروَرشان) بودند، سلام بر آن به خاك افتادگان در بيابان ها، سلام بر آن  دور افتادگان از وطن ها، سلام بر آن دفن شدگـانِ بدون كفن، سلام بر آن سرهاى جدا شده از بدن، سلام بر آن حسابگر (اعمالِ خويش براى خدا) و شكيبا، سلام بر آن مظلومِ بى ياور، سلام بر آن جاى گرفته در خاكِ پاك، سلام بر صاحـبِ آن بارگـاهِ عالى رتبه، سلام بر آن كسى كه ربّ جليل او را پاك و مطهّر گردانيد، سلام بر آن كسى كه جبرئيل به او مباهات مى نمود، سلام بر آن كسى كه ميكائيل در گهواره با او تكلّم مى نمود، سلام بر آن كسى كه عهد و پيمانش شكسته شد، سلام بر آن كسى كه پرده حُرمَتش دريده شد، سلام برآن كسى كه خونش به ظلم ريخته شد، سلام برآنكه با خونِ زخم هايش شست و شو داده شد، سلام بر آنكه از جام هاى نيزه ها جرعه نوشيد، سلام بر آن مظلومى كه خونش مباح گرديد، سلام بر آنكه در ملأ عام سرش بريده شد، سلام بر آنكه اهل قريه ها دفنش نمودند، سلام بر آنكه شاهرَگش بريده شد، سلام بر آن مدافعِ بى ياور، سلام بر آن مَحاسنِ بخون خضاب شده، سلام بر آن گونه خاك آلوده، سلام بر آن بدنِ برهنه ، سلام بر آن دندانِ چوب خورده ، سلام برآن  سرِ بالاى نيزه رفته، سلام بر آن بدن هاى برهنه و عريانى كه در بيابان ها(ىِ كربلاء) گُرگ هاى تجاوزگر به آن دندان مى آلودند، و درندگان خونخوار بر گِردِ آن مى گشتند، سلام برتو اى مولاى من و برفرشتـگانى كه بر گِـردِ بارگاه تو پَر مى كِشند ، و اطرافِ تُربتـت اجتماع كرده اند،

الطّـآئِفينَ بِعَرْصَتِك َ ، الْوارِدينَ لِزِيارَتِك َ ، أَلسَّلامُ عَلَيْك َ فَإِنّي قَصَدْتُ إِلَيْك َ ، وَ رَجَوْتُ الْفَوْزَ لَدَيْك َ، أَلسَّلامُ عَلَيْك َ سَلامَ الْعارِفِ بِحُرْمَتِك َ ، الْمُخْلِصِ في وَِلايَـتِك َ، الْمُتَقَرِّبِ إِلَى اللهِ بِمَحَبَّـتِك َ ، الْبَرىءِ مِنْ أَعْدآئِـك َ ، سَلامَ مَنْ قَلْبُهُ بِمُصابِك َ مَقْرُوحٌ ، وَ دَمْعُهُ عِنْدَ ذِكْرِك َ مَسْفُوحٌ ، سَلامَ الْمَفْجُوعِ الْحَزينِ ، الْوالِهِ الْمُسْتَكينِ ، سَلامَ مَنْ لَوْ كانَ مَعَكَ بِالطُّفُوفِ ،  لَوَقاك َ بِنَفْسِهِ حَدَّ السُّيُوفِ ، وَ بَذَلَ حُشاشَتَهُ دُونَكَ لِلْحُتُوفِ ، وَ جاهَدَ بَيْنَ يَدَيْك َ ، وَ نَصَرَك َ عَلى مَنْ بَغى عَلَيْك َ ، وَ فَداك َ بِرُوحِهِ وَ جَسَدِهِ وَ مالِهِ وَ وَلَدِهِ ، وَ رُوحُهُ لِرُوحِك َ فِدآءٌ ، وَ أَهْلُهُ لاَِهْلِك َ وِقآءٌ ، فَلَئِنْ أَخَّرَتْنِى الدُّهُورُ ، وَ عاقَني عَنْ نَصْرِك َ الْمَقْدُورُ ، وَ لَمْ أَكُنْ لِمَنْ حارَبَك َ مُحارِباً، وَ لِمَنْ نَصَبَ لَك َ الْعَداوَةَ مُناصِباً ، فَلاََ نْدُبَنَّك َ صَباحاً وَ مَسآءً ، وَ لاََبْكِيَنَّ لَك َ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً ، حَسْرَةً عَلَيْك َ ، وَ تَأَسُّفاً عَلى ما دَهاك َ وَ تَلَهُّفاً ، حَتّى أَمُوتَ بِلَوْعَةِ  الْمُصابِ ، وَ غُصَّةِ الاِكْتِيابِ ، أَشْهَدُ أَ نَّك َ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلوةَ ، وَ اتَيْتَ الزَّكوةَ ، وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ ، وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الْعُدْوانِ، وَ أَطَعْتَ اللهَ وَ ما عَصَيْتَهُ، وَ تَمَسَّكْتَ    بِهِ وَ بِحَبْلِهِ فَأَرْضَيْتَهُ، وَ خَشيتَهُ وَ راقَبْتَهُ وَ اسْتَجَبْتَهُ ، وَ سَنَنْتَ السُّنَنَ ، وَ أَطْفَأْتَ الْفِتَنَ ، وَ دَعَوْتَ إِلَى الرَّشادِ ، وَ أَوْضَحْتَ سُبُلَ السَّدادِ ، وَ جاهَدْتَ فِى اللهِ حَقَّ الْجِهادِ ، وَ كُنْتَ للهِِ طآئِعاً ، وَ لِجَدِّك َ مُحَمَّد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ تابِعاً ، وَ لِقَوْلِ أَبـيك َ سامِعاً ، وَ إِلى وَصِيَّةِ أَخيك َ مُسارِعاً ، وَ لِعِمادِ الدّينِ رافِعاً ، وَ لِلطُّغْيانِ قامِعاً ، وَ لِلطُّغاةِ مُقـارِعاً ، وَ لِلاُْ مَّةِ ناصِحاً ، وَ في غَمَراتِ الْمَوْتِ سابِحاً ، وَ لِلْفُسّاقِ مُكافِحاً ، وَ بِحُجَجِ اللهِ قآئِماً ، وَ لِـلاِْسْلامِ وَ الْمُسْلِمينَ راحِماً ،


و در آستانِ تو طواف مى كنند، و براى زيارت تو وارد مى شوند، سلام برتو من به سوى تو رو آورده ام، وبه رستگارى درپيشگاه تواميدبسته ام، سلام برتو سلامِ آن كسى كه به حُرمتِ توآشناست، و درولايت ودوستىِ تومُخلص و بى ريا است ، وبه سببِ محبّت و ولاى تو به خدا تقرّب جسته، و ازدشمنانت بيزاراست، سلام كسيكه قلبش ازمصيبت تو جريحه دار، و اشكش به هنگام يادتو جارى است، سلام كسيكه دردناك وغمگين وشيفته وفروتن است، سلام كسيكه اگرباتودركربلاء مى بود، باجانش(دربرابرِ)تيزىِ شمشيرها ازتو محافظت مى نمود،و نيمه جانش رابه خاطرتوبدست مرگ مى سپرد، و درركاب تو جهاد ميكرد، و تورابرعليه ستمكاران يارى داده،جان وتن ومال وفرزندش رافداى تو مى نمود، وجانش فداى جان تو، وخانواده اش سپربلاىِ اهل بيت تومى بود، اگرچه زمانه مرابه تأخير انداخت، ومُقدَّرات الهى مراازيارىِ تو بازداشت، ونبودم تاباآنانكه باتو جنگيدند بجنگم، وباكسانيكه باتواظهاردشمنى كردندخصومت نمايم،(درعوض)صبحوشام برتومويِه ميكنم، وبه جاى اشك براى توخون گريه ميكنم، ازروى حسرتوتأسّفوافسوس برمصيبت هائى كه برتو واردشد،تاجائى كه ازفرط اندوهِ مصيبت، وغموغصّه شدّتِ حزن جان سپارم،گواهى ميدهم كه تو نماز رابپاداشتى، وزكات دادى، وامربه معروف كردى، واز منكر وعداوت نَهى نمودى، واطاعتِ خداكردى ونافرمانىوى ننمودى،وبه خداوريسمان اوچنگ زدى تا وى  را راضى  نمودى، و از وى درخوف و خشيَت بوده نظاره گر ِاو بودى، واو را اجابت نمودى، وسنّتهاى نيكو بوجود آوردى، وآتشهاى فتنه را خاموش نمودى، ودعوت به هدايت و استقامت كردى، و راههاى صواب و حقّ را روشن وواضح گرداندى، ودرراه خدا بحقّ جهاد نمودى، وفرمانبردارِخداوند، و پيرو جدّت محمّدبن عبدالله بودى، و شنواى كلام پدرت على بودى، و پيشى گيرنده به(انجامِ) سفارش برادرت امام حسن بودى، ورفعت دهنده پايه شرافتِ دين، و خوار وسركوب كننده طغيان، وكوبنده سركشان، وخيرخواهو نصيحت گرِاُمّت بودى، درهنگامى كه در شدائدِ مرگ دستوپا ميزدى ، و مبارزه كننده با فاسقان بودى، وقيام كننده باحُجَج وبراهين الهى ، وترحُّم كننده بر اسلامومسلمين بودى،


وَ لِلْحَقِّ ناصِراً ، وَ عِنْدَ الْبَلآءِ صابِراً ، وَ لِلدّينِ كالِئاً ، وَ عَنْ حَوْزَتِهِ مُرامِياً ، تَحُوطُ الْهُدى وَ تَنْصُرُهُ ، وَ تَبْسُطُ الْعَدْلَ وَ تَنْشُرُهُ ، وَ تَنْصُرُ الدّينَ وَ تُظْهِرُهُ ، وَ تَكُفُّ الْعابِثَ وَ تَزْجُرُهُ ، وَ تَأْخُذُ لِلدَّنِىِّ مِنَ الشَّريفِ ، وَ تُساوي فِى الْحُكْمِ بَيْنَ الْقَوِىِّ وَ الضَّعيفِ ، كُنْتَ رَبيعَ الاَْيْتامِ ، وَ عِصْمَةَ الاَْ نامِ ، وَ عِزَّ الاِْسْلامِ ، وَ مَعْدِنَ الاَْحْكامِ ، وَ حَليفَ الاِْنْعامِ ، سالِكاً طَرآئِقَ جَدِّك َ وَ أَبيك َ، مُشْبِهاً فِى الْوَصِيَّةِ لاَِخيـك َ ، وَفِىَّ الذِّمَـمِ ، رَضِىَّ الشِّيَمِ ، ظاهِرَ الْكَرَمِ ، مُتَهَجِّداً فِى الظُّلَمِ ، قَويمَ الطَّرآئِقِ ، كَريمَ الْخَلائِقِ ، عَظيمَ السَّوابِقِ ، شَريفَ النَّسَبِ ، مُنيفَ الْحَسَبِ ، رَفيعَ الرُّتَبِ ، كَثيرَ الْمَناقِبِ ، مَحْمُودَ الضَّرآئِبِ ، جَزيلَ الْمَواهِبِ ، حَليمٌ رَشيدٌ مُنيبٌ ، جَوادٌ عَليمٌ شَديدٌ ، إِمامٌ شَهيدٌ، أَوّاهٌ مُنيبٌ ، حَبيبٌ مَهيبٌ ، كُنْتَ لِلرَّسُولِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ وَلَداً ، وَ لِلْقُرْءانِ سَنَداً مُنْقِذاً  :خل وَ لِلاُْ مَّةِ  عَضُداً ، وَ فِى الطّاعَةِ مُجْتَهِداً ، حافِظاً لِلْعَهْدِ وَالْميثاقِ ، ناكِباً عَنْ سُبُلِ الْفُسّاقِ وَ  :خل باذِلاً لِلْمَجْهُودِ ، طَويلَ الرُّكُوعِ وَ السُّجُودِ ، زاهِداً فِى الدُّنْيا زُهْدَ الرّاحِلِ عَنْها ، ناظِراً إِلَيْها بِعَيْنِ الْمُسْتَوْحِشينَ مِنْها ، امالُك َ عَنْها مَكْفُوفَةٌ ، وَ هِمَّتُك َ عَنْ زينَتِها مَصْرُوفَةٌ ، وَ أَلْحاظُك َ عَنْ بَهْجَتِها مَطْرُوفَةٌ ، وَ رَغْبَتُك َ فِى الاْخِرَةِ  مَعْرُوفَةٌ ، حَتّـى إِذَا الْجَوْرُ مَدَّ باعَهُ ، وَ أَسْفَرَ الظُّلْمُ قِناعَهُ ، وَ دَعَا الْغَىُّ أَتْباعَهُ ، وَ أَنْتَ في حَرَمِ جَدِّك َ  قاطِنٌ ، وَ لِلظّـالِمينَ مُبايِنٌ ، جَليسُ الْبَيْتِ وَ الْمِحْـرابِ ، مُعْتَزِلٌ عَنِ اللَّـذّاتِ وَ الشَّـهَواتِ ، تُنْكِـرُ الْمُنْكَـرَ بِقَلْبِـك َ وَ لِسانِك َ ، عَلى حَسَبِ طاقَتِـك َ وَ إِمْكانِـك َ ، ثُمَّ اقْتَضاك َ الْعِلْمُ  لِـلاِْنْكارِ، وَ لَزِمَك َ أَلْزَمَك َ  :ظ أَنْ  تُـجـاهِدَ الْـفُجّـارَ ، فَـسِـرْتَ فـي أَوْلادِكَ وَ أَهـاليـك َ ،


  يارى گرِ حق بودى، در هنگام بلاء شكيبا و صابر، حافظ و مراقب دين، و مدافع حريم آئين بودى،(طريقِ) هدايت را حفظ  نموده  يارى  مينمودى، عدل و داد را گسترش  داده و وسعت مى بخشيدى، دين و آئينِ الهى رايارى نموده آشكارمى نمودى، ياوه گويان را (ازادامه راه) بازداشته جلوگيرى ميكردى، حقّ ضعيف را از قوى باز ميستاندى، در قضاوت و داورى بين ضعيف و قوى برابر حُكم  مينمودى، تو بهار ِسر سبز ِيتيمان  بودى، نگاهبان و حافظ  مردم  بودى، مايه  عـزّت و سرافرازى  اسلام، معدنِ  احكام  الهى، هم پيمان  نيكى و احسان بودى، پوينده طريقه جدّ و پدرت و در سفارشات و وصايا همسانِ  برادرت بودى، وفادار به پيمانها، داراى سجاياىِ پسنديده، و باجود و كَرَمِ  آشكار بودى، شب  زنده دار (به عبادت) در دلِ  شبهاىِ تاريك، معتدل وميانه رودرروشها،باسجاياواخلاقِ كريمانه،داراى سوابقِ باعظمتوارزشمند، داراى نَسَبِ شريف، وحَسَبِ والا، بادرجات ورتبه هاىِ رفيع وعالى، مناقب وفضائلِ بسيار، سِرِشتهاو طبيعتهاى  مورد ستايش، و با عطايا و مواهبِ بزرگ بودى،حليموصبور،هدايت شده،بازگشت كننده  بسوى خدا، باجود و سخاوت ـ دانا ـ توانا و قاطع،پيشواى شهيد،بسيارنالانوگريان در پيشگاه خداوند، محبوب و باهيبت بودى، تو براى  پيامبر كه  درودخدابراووآل اوبادفرزند،و براى قرآن پشتوانهنجات دهنده،و براى  امّتِ  اسلام  بازوى توانا، ودرطاعتِ  حقّ كوشا بودى، توحافظِ عهد وپيمانِ الهى، دورى كننده ازطُرُقِ فاسقان بودى، و توآنچه درتوان  داشتى (براى اِعلاءِكلمه حقّ) بذل نمودى، داراى ركوع و سجود طولانى بودى، تو مانند كسيكه  ازدنيا رخت برخواهد بست ازآن روگردان بودى، و مانندكسانيكه ازدنيادروحشت وهراس بسر ميبرند به آن نگاه ميكردى، آرزوهايت از (تعلّق به) دنيا بازداشته شده، وهمّت وكوششت از زيوردنيا رو گردانده بود، ديدگانت ازبهجت و سروردنيابربسته، واشتياقومِيلَت به آخرت شهره آفاق است، تا آنكه جور و ستم دستِ تعدّى دراز نمود، وظلم وسركشى نقاب از چهره بركشيد ، وضـلالت و گمـراهى پيروان خويش را فرا خواند ، با آنـكه تو در حَرَمِ جدّت متوطّن بودى، و از ستمكاران فاصله گرفته بودى، و مُلازمِ منزل ومحرابِ عبادت بوده، واز لذّتها وشهوات دنيوى كناره گيربودى، وبرحسب طاقت وتَوانَت مُنكَر راباقلب وزبانت انكارمى نمودى، پس ازآن علمودانشت اقتضاى انكارِ آشكارنمود، و برتو لازم گشت لازم نمود بابدكاران روياروى جهادكنى، بنابراين درميان فرزندان و خانواده ات،


 وَ شيعَـتِك َ وَ مَواليك َ وَ صَدَعْتَ بِالْحَـقِّ وَ الْبَـيّـِنَـةِ ، وَ دَعَوْتَ إِلَى اللهِ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ، وَ أَمَرْتَ بِإِقامَةِ الْحُدُودِ ، وَ الطّاعَةِ لِلْمَعْبُودِ، وَ نَهَيْتَ عَنِ الْخَبآئِثِ وَ الطُّـغْيانِ، وَ واجَهُـوك َ بِالظُّـلْمِ وَ الْعُـدْوانِ، فَجاهَدْتَهُمْ بَعْدَ الاْيعازِ لَهُمْ الاْيعادِ إِلَيْهِمْ : خل  ، وَ تَأْكيدِ الْحُجَّةِ عَلَيْهِمْ ، فَنَكَثُوا ذِمامَك َ وَ بَيْعَتَك َ ، وَ أَسْخَطُوا رَبَّك َ وَ جَدَّ ك َ ، وَ بَدَؤُوك َ بِالْحَرْبِ ، فَثَبَتَّ لِلطَّعْنِ وَالضَّرْبِ ، وَ طَحَنْتَ جُنُودَ الْفُـجّارِ ، وَاقْتَحَمْتَ قَسْطَلَ الْغُبارِ ، مُجالِداً بِذِى الْفَقارِ ، كَأَنَّك َ عَلِىٌّ الْمُخْتارُ ، فَلَمّا رَأَوْك َ ثابِتَ الْجاشِ، غَيْرَ خآئِف وَ لا خاش ، نَصَبُوا لَك َ غَوآئِلَ مَكْرِهِمْ ، وَ قاتَلُوكَ بِكَيْدِهِمْ وَ شَرِّهِمْ، وَ أَمَرَ اللَّعينُ جُنُودَهُ ، فَمَنَعُوك َ الْمآءَ وَ وُرُودَهُ ، وَ ناجَزُوك َ الْقِتالَ ، وَ عاجَلُوك َ النِّزالَ ، وَ رَشَقُوك َ بِالسِّهامِ وَ النِّبالِ ، وَ بَسَطُوا إِلَيْك َ أَكُفَّ الاِصْطِلامِ، وَ لَمْ يَرْعَوْا لَك َ ذِماماً، وَ لاراقَبُوا فيك َ أَثاماً، في قَتْلِهِمْ أَوْلِيآءَك َ ، وَ نَهْبِهِمْ رِحالَك َ ، وَ أَنْتَ مُقَدَّمٌ فِى الْهَبَواتِ ، وَ مُحْتَمِلٌ لِلاَْذِيّاتِ ، قَدْ عَجِبَتْ مِنْ صَبْرِك َ مَلآئِكَةُ السَّماواتِ، فَأَحْدَقُوا بِك َ مِنْ كُلّ ِالْجِهاتِ ، وَ أَثْخَنُوك َ بِالْجِراحِ ، وَ حالُوا بَيْنَك َ وَ بَيْنَ الرَّواحِ ، وَ لَمْ يَبْقَ لَك َ ناصِرٌ ، وَ أَنْتَ مُحْتَسِبٌ صابِرٌ ، تَذُبُّ عَنْ نِسْوَتِك َ وَ أَوْلادِك َ ، حَتّى نَكَسُوكَ عَنْ جَوادِك َ، فَهَوَيْتَ إِلَى الاَْرْضِ جَريحاً ، تَطَؤُك َ الْخُيُولُ بِحَوافِرِها، وَ تَعْلُوكَ الطُّغاةُ بِبَواتِرِها ، قَدْ رَشَحَ لِلْمَوْتِ جَبينُك َ ، وَ اخْتَلَفَتْ بِالاِنْقِباضِ وَ الاِنْبِساطِ شِمالُك َ وَ يَمينُك َ ، تُديرُ طَرْفاً خَفِيّاً إِلى رَحْلِك َ وَ بَيْتِك َ ، وَ قَدْ شُغِلْتَ بِنَفْسِك َ عَنْ وُلْدِك َ وَ أَهاليك َ ، وَ أَسْرَعَ فَرَسُك َ شارِداً ، إِلى خِيامِك َ قاصِداً ، مُحَمْحِماً باكِياً ، فَلَمّا رَأَيْنَ النِّـسآءُ جَوادَك َ مَخْزِيّاً ،


وپيروان ودوستانت روانه شدى، وحقّوبرهان را آشكارنمودى، وباحكمت وپندواندرزِ نيكو (مردم را) بسوىِ خدا فراخواندى، وبه برپادارىِ حدودِ الهى ، و طاعتِ معبود امر نمودى ، و از پليدى ها و سركشى نهى فرمودى، ولى آنهابه ستم ودشمنى روياروىِ تو قرار گرفتند، پس تو نيزباآنان به جهاد برخاستى پس ازآنكه(حقّ را)به آنان گوشزد نمودى آنها رابه عـذابِ الهى تهديد نمودى، و حجّت را بر آنها مؤكّد فرمودى، ولى عهد و پيمان وبيعت تو را شكستند،و پروردگار تو جدّت را بخشم آوردند و با تو ستيز آغازيدند، پس توبه جهت زدوخورد و پيكار استوار شدى، ولشكريان  فاجر راخورد و آسيا نمودى، ودرگَرد وغُبار ِنبرد فرو رفتى، وچنان  با ذوالفقار جنگيدى، كه  گويا علىّ مرتضى هستى، پس چون تورابا قلبى  مطمئن، بدون  ترس وهراس يافتند،شرورِمكروحيله شان رابرتوبرافراشتندوازدرِنيـرنگ وفسادباتو قتال نمودند، وآن ملعون لشكريانش رافرمان داد، تاتورا ازآبواستفاده آن منع نمودند،وباتوقتال نمودند، وبه جنگومبارزه باتوشتافتند، وتيرهاوخدنگهابسوى توپرتاب نمودند، وبراى  استيصال وناچار نمودن تو دست دراز كردند، و حُرمتى براى تومراعات نكردند، وازهيچ گناهى درموردتوخوددارى ننمودند، چه دركشتن آنهادوستانت را، و چه درغارت اثاثيه خيمه هايت، (بارى)تودرگَرد وغُبارهاى جنگ پيش تاختى، وآزارواذيّتهاى فراوانى تحمّل نمودى، آنچنانكه  فرشتگانِ  آسمانها ازصبر و شكيبائى توبه شگفت آمدند،پس دشمنان از همه  طرف  به  تو هجوم آوردند، و تورا به سبب زخم ها و جراحتها ناتوان نمودند، و راه خلاص ورفتن  برتو  بستند، تاآنكه هيچ ياورى برايت نماند، ولى توحسابگر(عمل خويش براى خدا)و صبوربودى، اززنان وفرزندانت دفاع وحمايت مينمودى، تاآنكه تورااز اسبِ سوارى ات سرنگون نمودند، پس بابدن مجروح برزمين سقوط كردى، درحاليكه اسبها تورابا سُم هاى خويش كوبيدند،وسركشان باشمشيرهاى تيزِشان برفرازت شدند، پيشانىِ تو به عرقِ مرگ مرطوب شد، و دستانِ چپ و راستت به باز و بسته شدن در حركت بود ، پس گوشـه نظرى به جانب خِيام و حَرَمَت گرداندى، در حاليكه از زنان و فرزندانت(روگردانده)به خويش مشـغول بودى ، اسبِ سوارى ات با حال نفرت شتافت ، شيـهه كشان و گريـان، بجانبِ خيمه ها رو نمود ، پس چون بانوانِ حَرَم اسبِ تيز پاى تو را خوار و زبون بديدند،


وَ نَظَرْنَ سَرْجَك َ عَلَيْهِ مَلْوِيّاً ، بَرَزْنَ مِنَ الْخُدُورِ ، ناشِراتِ الشُّعُورِ عَلَى الْخُدُودِ ، لاطِماتِ الْوُجُوهِ سافِرات ، وَ بِالْعَويلِ داعِيات ، وَ بَعْدَالْعِزِّ مُذَلَّلات، وَ إِلى مَصْرَعِك َ مُبادِرات، وَ الشِّمْرُ جالِسٌ عَلى صَدْرِكَ، وَ مُولِـغٌ سَيْفَهُ عَلى نَحْرِك َ ، قابِضٌ عَلى شَيْبَتِك َ بِيَدِهِ ، ذابِـحٌ لَك َ بِمُهَنَّدِهِ ، قَدْ سَكَنَتْ حَوآسُّك َ، وَ خَفِيَتْ أَنْفاسُك َ ، وَ رُفِـعَ عَلَى الْقَناةِ رَأْسُك َ ، وَ سُبِىَ أَهْلُك َ كَالْعَبيدِ ، وَ صُفِّدُوا فِى الْحَديدِ ، فَوْقَ أَقْتابِ الْمَطِيّاتِ ، تَلْفَحُ وُجُوهَهُمْ حَرُّ الْهاجِراتِ، يُساقُونَ فِى الْبَراري وَالْفَلَواتِ ، أَيْديهِمْ مَغلُولَةٌ إِلَى الاَْعْناقِ ، يُطافُ بِهِمْ فِى الاَْسْواقِ ، فَالْوَيْلُ لِلْعُصاةِ الْفُسّاقِ ، لَقَدْ قَتَلُوا بِقَتْلِك َ الاِْسْلامَ ، وَ عَطَّلُوا الصَّلوةَ وَ الصِّيامَ ، وَ نَقَضُوا السُّنَنَ وَ الاَْحْكامَ، وَ هَدَمُوا قَواعِدَ الاْيمانِ، وَ حَرَّفُوا اياتِ الْقُرْءانِ ، وَ هَمْلَجُوا فِى الْبَغْىِ وَالْعُدْوانِ ، لَقَدْ أَصْبَحَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِوَ الِهِ مَوْتُوراً ، وَ عادَ كِتابُ اللهِ عَزَّوَجَلَّ مَهْجُوراً ، وَ غُودِرَ الْحَقُّ إِذْ قُهِرْتَ مَقْهُوراً ، وَ فُقِدَ بِفَقْدِكَ التَّكْبيرُ وَالتَّهْليلُ ، وَالتَّحْريمُ وَالتَّحْليلُ ، وَالتَّنْزيلُ وَالتَّأْويلُ ، وَ ظَهَرَ بَعْدَكَ التَّغْييرُ وَالتَّبْديلُ ، وَ الاِْلْحادُ وَالتَّعْطيلُ ، وَ الاَْهْوآءُ وَ الاَْضاليلُ ، وَ الْفِتَنُ وَ الاَْباطيلُ، فَقامَ ناعيك َ عِنْدَ قَبْرِ جَدِّك َ الرَّسُولِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ ، فَنَعاك َ إِلَيْهِ بِالدَّمْعِ الْهَطُولِ ، قآئِلا يا رَسُولَ اللهِ قُتِلَ سِبْطُك َ وَ فَتاك َ ، وَ اسْتُبيحَ أَهْلُك َ وَ حِماك َ ، وَ سُبِيَتْ بَعْدَك َ ذَراريك َ ، وَ وَقَعَ الْمَحْذُورُ بِعِتْرَتِك َ وَ ذَويك َ ، فَانْزَعَجَ الرَّسُولُ ، وَ بَكى قَلْبُهُ الْمَهُولُ ، وَ عَزّاهُ بِك َ الْمَلآئِكَةُ وَ الاَْنْبِيآءُ، وَ فُجِعَتْ بِك َ اُمُّك َ الزَّهْرآءُ، وَ اخْتَلَفَتْ جُنُودُ الْمَلآئِكَةِ الْمُقَرَّبينَ، تُعَزّي أَباك َ أَميرَالْـمُـؤْمِنينَ ، وَ اُقيمَتْ لَك َ الْمَـاتِمُ في أَعْلا  عِلِّيّينَ ،


و زينِ تورابراو واژگونه يافتند، ازپسِ پرده ها(ىِ خيمه) خارج شدند،درحاليكه  گيسوان برگونه هاپراكنده نمودند، بر صورت ها طپانچه مى زدندو نقاب ازچهره هاافكنده بودند، وبصداى  بلندشيون ميزدند،وازاوجِ عزّت به حضيض ذلّت درافتاده بودند،وبه سوىِ قتلگاه تو مى شتافتند، درهمان حال شِمرِملعون برسينه مباركت نشسته،وشمشيرخويش رابرگلـويت سيراب  مينمود، بادستى  مَحاسنِ شريفت را درمُشت ميفِشرد،(وبادست ديگر)باتيغِ آخته اش سراز بدنت جدامى كرد، تمامِ اعضاوحواسّت ازحركت ايستاد، نَفَسهاىِ مباركت درسينه پنهان شد ،وسرِمقدّست برنيزه بالارفت، اهلوعيالت چون بردِگان به اسيرى رفتند، ودرغُل وزنجيرآهنين برفرازجهازِشتران دربندشدند، گرماى (آفتابِ) نيمروز چهره هاشان مى سوزاند ، درصحراها وبيابانها كشيده ميشدند، دستانشان به گَردَنهازنجيرشده،درميان بازارها گردانده ميشدند،اىواى براين سركشان گناهكار!،چه اينكه باكُشتنِ تواسلام را كُشتند، ونمازوروزه(خدا)رابدون ياوررهانمودند،وسُنّتهاواحكام(دين) راازبين برده شكستند، و پايه هاىِ ايمان را منهدم نمودند، و آياتِ قرآن را تحريف كرده، در (وادىِ)جنايت وعداوت پيش تاختند، براستى رسولِ خدا «كه درودخدابراو وآل اوباد» (با شهادتِ تو) تنهاماند!(يامظلومواقع شد)، وكتاب خداوندِعزّوجلّ مَتروك گرديد، وآنگاه كه تومقهورومغلوب گشتى، حقّ وحقيقت موردِخيانت واقع شد، وبه فقدانِ توتكبيرِخداوكلمه توحيد، حراموحلالِ دين، وتنزيل وتأويلِ قرآن جملگى ازبين رفت، و پس ازتو تغييروتبديلِ (احكام)، كفرو اِلحاد وبى سرپرستىِ دين، هوىوهوس هاوگمراهيها، فتنه هاوباطلهاجملگى (برصفحه روزگار) ظاهرشد، پس پيكِ مرگ نزدِ قبرِجدّت رسول خدا «كه رحمتِ بى پايانِ خداوندى  براووآلِ اوباد» ايستاد، وبااشكِ  ريزان خبرِمرگِ تورابهوى داد، واينگونه گفت كه: اى رسولِ خدا! دخترزاده جوانمردت شهيد  شد، خاندان وحَريمَت مُباح گرديد، پس ازتو فرزندانت به اسيرى رفتند، و وقايع ناگوارى به عترت وخانواده اتواردشد، پس(از شنيدنِ اين خبر) رسول خدا مضطرب وپريشان گرديد، و قلبِ هراسناكَش بگريست، وفرشتگان وانبياء (بخاطـر مصيبتِ تو) او راتسلـيت وتعـزيت گفـتند، و مادرت زهـراء (ازانـدوهِ مصيبـتِ تو) دردنـاك شد ، و دستـه هاىِ ملائكه مقـرّبين در آمد و شد بودند، پـدرت اميرمؤمنـان راتعزيت ميگفتند، مجالسِ ماتم وسوگوارى براىِ تو در اعلاعليّين برپا شد،

وَ لَطَمَتْ عَلَيْك َ الْحُورُ الْعينُ، وَ بَكَتِ السَّمآءُ وَ سُكّانُها، وَ الْجِنانُ وَ خُزّانُها ، وَ الْهِضابُ وَ أَقْطارُها، وَ الْبِحارُ وَ حيتانُها، وَ مَكَّةُ وَ بُنْيانُها، :خل وَ الْجِنانُ وَ وِلْدانُها ، وَ الْبَيْتُ وَ الْمَقامُ، وَ الْمَشْعَرُ الْحَرامُ، وَ الْحِـلُّ وَ الاِْحْرامُ ، أَللّـهُمَّ فَبِحُرْمَةِ هذَا الْمَكانِ الْمُنيفِ ، صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد، وَاحْشُرْني في زُمْرَتِهِمْ، وَ أَدْخِلْنِى الْجَنَّةَ بِشَفاعَتِهِمْ، أَللّهُمَّ إِنّي أَتَوَسَّلُ إِلَيْك َ يا أَسْرَعَ الْحاسِبينَ ، وَ ياأَكْرَمَ الاَْكْرَمينَ ، وَ ياأَحْكَمَ الْحاكِمينَ، بِمُحَمَّدخاتَِمِ النَّبِيّينَ ، رَسُولِك َ إِلَى الْعالَمينَ أَجْمَعينَ ، وَ بِأَخيهِ وَابْنِ عَمِّهِ الاَْنْزَعِ الْبَطينِ ، الْعالِمِ الْمَكينِ ، عَلِىّ أَميرِالْمُؤْمِنينَ، وَ بِفاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِسآءِ الْعـالَمينَ ، وَ بِالْحَسَنِ الزَّكِىِّ عِصْمَةِ الْمُتَّقينَ ، وَ بِأَبي عَبْدِاللهِ الْحُسَيْنِ أَكْرَمِ الْمُسْتَشْهَدينَ ، وَ بِأَوْلادِهِ الْمَقْتُولينَ ، وَ بِعِتْرَتِهِ الْمَظْلُومينَ ، وَ بِعَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ زَيْنِ الْعابِدينَ ، وَ بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِىّ قِبْلَةِ الاَْوّابينَ ، وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّد أَصْدَقِ الصّادِقينَ ، وَ مُوسَى بْنِ جَعْفَر مُظْهِرِ الْبَراهينِ ، وَ عَلِىِّ بْنِ مُوسى ناصِرِالدّينِ، وَ مُحَمَّدِبْنِ عَلِىّ قُدْوَةِ الْمُهْتَدينَ، وَ عَلِىِّ بْنِ مُحَمَّد أَزْهَدِ الزّاهِدينَ ، وَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِىّ وارِثِ الْمُسْتَخْلَفينَ، وَالْحُجَّةِ عَلَى الْخَلْقِ أَجْمَعينَ، أَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدوَالِ مُحَمَّدالصّادِقينَ الاَْبَرّينَ ، الِ طه وَ يس ، وَ أَنْ تَجْعَلَني فِى الْقِيامَةِ مِنَ الاْمِنينَ الْمُطْمَئِنّينَ، الْفآئِزينَ الْفَرِحينَ الْمُسْتَبْشِرينَ، أَللّهُمَّ اكْتُبْني فِى الْمُسْلِمينَ، وَ أَلْحِقْني بِالصّالِحينَ ، وَاجْعَلْ لي لِسانَ صِدْق فِى الاْخِرينَ ، وَانْصُرْني عَلَى الْباغينَ،وَاكْفِني كَيْدَ الْحاسِدينَ ، وَاصْرِفْ عَنّي مَكْرَ الْماكِرينَ ، وَاقْبِضْ عَنّي أَيْدِىَ الظّالِمينَ ، وَاجْمَعْ بَيْني وَ بَيْنَ السّادَةِ الْمَيامينِ في أَعْلا عِلِّيّينَ،

و حورالعين به جهت تو به سر و صورت زدند، (در عزاىِ تو) آسمان و ساكنانش، بهشت ها و نگـهبانانش، كوه ها و كوهپايه ها، دريا ها و ماهيانش، شهرمكّه و پايه هايش، فردوس ها و جوانانش، خانه كعبه و مقام ابراهيم، و مشعرالحرام ، و حلّ و حَرَم جملـگى گريستند، بار خدايا! به حُرمتِ اين مكـانِ رفـيع ، بر محمّد و آلِ او رحـمت فرست ، و مرا در زمره آنان محـشور فرما، و به شفـاعت و وساطتِ آنها مرا داخلِ بهشت گردان ، بار خدايا! من به تو توسّل مى جويم اى سريعـترينِ حسابگران ، و اِى بخشـنده ترينِ كَـريمان ، و اِى فرمانـرواى حـاكمان، به (حقِّ) محمّد آخرينِ پيامبران، و فرستاده تو بسوىِ تمامِ جهان ها، و به (حقِّ) برادرش  و پسرعمويش آن بلند پيشانىِ ميان پُر ، آن دانشمندِ عالى مرتبه ، يعنى علىّ فرمانـرواىِ مؤمنان ، و به (حقِّ) فاطمه سـروَرِ بانوانِ جهانيان ، و به (حقِّ) حسـنِ مجتـبى كه پاك و مبرّا و پناهگـاه مُتّقين اسـت ، و به (حقِّ) أبي عبدالله الحسين گـراميترينِ شهداء ، و به (حقِّ) فرزنـدانِ مقتولش ، و خانـواده مظـلومش، و به (حقّ) على بن الحسـين زيورِ عابدان ، و به محمّد بن علـى قبـله توبه كنندگان ، و جعفر بن محمّد راستگـوترينِ صادقان ، و موسى بن جعفر آشكار كننده دلائل و براهين ، و على بن موسى ياورِ دين ، و محمّد بن على اُسوه و الگوىِ هدايت شونـدگان ، و على بن محمّد زاهـدترينِ پارسايان ، و حسـن بن على وارثِ جانشينان ، و حُجّتِ خدا بر تمامِ آفريدگان ، اينكه درود فرستى بر محـمّد و آلِ او، آن راستـگويانِ نيـكوكار ، هـمان آلِ طه و يس ، و اينكه مرا در قيامت از كسانى قرار دهى كه (از عذابِ تو) ايمن  و با آرامشِ  خاطر و رستگار و مسرور و بشارت يافـته اند ، بارخدايا! (نامِ) مـرا در زُمـره مسلـمين نگاشته ، و مرا به صالـحين ملـحق فرما ، و نامِ مرا بر زبان اُمّتهاى آتيه نيكو قرار ده ، و مـرا بر علـيه ظالمين يارى ده ، و از مكرِ حسـودان حفـظ فرما ، و (نيـز) حيله حيـله گران  را از من برگـردان ، و دست ستمـكاران را از مـن (دور) نگهدار، و بينِ من و آن سـرورانِ با ميمنت در اعلاعليّين جمع بفرما،

مَعَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيّينَ وَالصِّدّيقينَ وَالشُّهَدآءِ وَالصّالِحينَ، بِرَحْمَتِك َ يا أَرْحَمَ الرّاحِمينَ، أَللّهُمَّ إِنّي اُقْسِمُ عَلَيْك َ بِنَبِيِّك َ الْمَعْصُومِ، وَ بِحُكْمِك َ الْمَحْتُومِ، وَنَهْيِك َ الْمَكْتُومِ ، وَ بِهذَا الْقَبْرِ الْمَلْمُومِ ، الْمُوَسَّدِ في كَنَفِهِ الاِْمامُ الْمَعْصُومُ، الْمَقْتُولُ الْـمَظْلُومُ، أَنْ تَكْشِفَ ما بي مِنَ الْغُمُومِ ، وَ تَصْرِفَ عَنّي شَرَّ الْقَدَرِ الْمَحْتُومِ، وَ تُجيرَني مِنَ النّارِ ذاتِ السَّمُومِ، أَللّــهُمَّ جَلِّلْني بِنِعْمَتِك َ، وَ رَضِّني بِقَسْمِك َ ، وَ تَغَمَّدْني بِجُودِك َ وَ كَرَمِك َ ، وَ باعِدْني مِنْ مَكْرِك َ وَ نِقْمَتِك َ ، أَللّهُمَّ اعْصِمْني مِنَ الزَّلَلِ ، وَ سدِّدْني فِى الْقَوْلِ وَالْعَمَلِ ، وَافْسَحْ لي في مُدَّةِ الاَْجَلِ ، وَ أَعْفِني مِنَ الاَْوْجاعِ وَالْعِلَلِ، وَ بَلِّغْني بِمَوالِىَّ وَ بِفَضْلِك َ أَفْضَلَ الاَْمَلِ ، أَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد وَاقْبَلْ تَوْبَتي ، وَارْحَمْ عَبْرَتي ، وَ أَقِلْني عَثْرَتي ، وَ نَفِّسْ كُرْبَتي ، وَاغْفِرْلي خَطيئَتي، وَ أَصْلِـحْ لي في ذُرِّيَّتي، أَللّـهُمَّ لاتَدَعْ لي في هذَاالْمَشْهَدِ الْمُعَظَّمِ ، وَالْمَحَلِّ الْمُـكَرَّمِ ذَنْباً إِلاّ غَفَرْتَهُ، وَ لاعَيْباً إِلاّ سَتَرْتَهُ، وَ لاغَمّاً إِلاّ كَشَفْتَهُ، وَ لارِزْقاً إِلاّ بَسَطْتَهُ، وَ لاجاهاً إلاّ عَمَرْتَهُ، وَ لافَساداً إِلاّ أَصْلَحْتَهُ ، وَ لاأَمَلا إِلاّ بَلَّغْتَهُ ، وَ لادُعآءً إِلاّ أَجَبْتَهُ ، وَ لامَضيقاً إِلاّ فَرَّجْتَهُ ، وَ لاشَمْلا إِلاّ جَمَعْتَهُ ، وَ لاأَمْراً إِلاّ أَتْمَمْتَهُ ، وَ لامالا إِلاّ كَثَّرْتَهُ ، وَ لاخُلْقاً إِلاّ حَسَّنْتَهُ ، وَ لاإِنْفاقاً إِلاّ أَخْلَفْتَهُ ، وَ لاحالا إِلاّ عَمَرْتَهُ ، وَ لاحَسُوداً إِلاّ قَمَعْتَهُ ، وَ لاعَدُوّاً إِلاّ أَرْدَيْتَهُ ، وَ لاشَرّاً إِلاّ كَفَيْتَهُ ، وَ لامَرَضاً إِلاّ شَفَيْتَهُ ، وَ لابَعيداً إِلاّ أَدْنَيْتَهُ ، وَ لاشَعَثاً إِلاّ لَمَمْتَهُ ، وَ لا سُؤالا سُؤْلا :ظ إِلاّ أَعْطَيْتَهُ ، أَللّهُمَّ إِنّي أَسْئَلُك َ خَيْرَ الْعاجِلَةِ ، وَ ثَوابَ الاْجِلَةِ ، أَللّهُمَّ أَغْنِني بِحَلالِك َ عَنِ الْحَرامِ، وَ بِفَضْلِك َ عَنْ جَميعِ الاَْنامِ ،   أَللّهُمَّ إِنّي أَسْئَلُك َ عِلْماً نافِعاً ،

 همراه باكسانيكه برآنها اِنعام فرمودى يعنى پيامبران، وراستگويانِ درعملوگفتاروشهداء و نيكويان، به رحمتت اى مهربانترينِ مهربانان، بارخدايا! تورا سوگند ميدهم به حقّ پيامبرِ معصومت، و به حقّ حُكمِ حتمى و قطعى ات، و به حقّ نهىِ پنهانى ات ، و بحقّ اين آرامگاهى كه (مردم از هرطرف به جهت زيارت) بر او گِرد مى آيند، واين امامِ معصومِ مقتولِ مظلوم در جانبِ آن تكيه زده، اينكه غم و غصّه ها را از من برطرف فرمائى، و شُرورِ قضا و قَدَرِ حتمى را از من برگردانى، و مرا از آتش(عذابت) كه داراى بادهاى سوزان است پناه دهى (و نگاهدارى)، بارخدايا! مرا با نعمت خود بپوشان (يا بزرگ گردان)، و به عطاياى خود راضى وخوشحال فرما، وبه جود و كَرَمَت مرا بپوشان، و از مكر و انتقام خود دورَم ساز، بارخدايا مرا از لغزش و خطا حفظ فرما، و در گفتاروكردار به راه صحيح هدايتم فرما، و در مدّت زندگى ام وسعت ده، و مرا از دردها و بيماريها عافيت بخش، ومرابه موالىوسرورانم برسانوبه فضل(وكَرَمِ) خويش مرابه بالاترينِ آرزوها نائل فرما، بارخدايا برمحمّد و آلِ او رحمت فرست و توبه مرا قبول فرما، و بر اشكِ چشمم ترحّم نما، و لغزش مرا چشم پوشى فرما، و حُزن واندوه مرا زائل كن، و گناهم را برمن ببخشاى، و خاندان و نسلِ مرا برايم اصلاح فرما، بارخدايا در اين مشهدِوالامقام و در اين محلّ گرامى، برايم وامَگُذار گناهى را مگرآنكه ببخشى، و نه عيبى را مگر آنكه مستورنمائى، و نه غم وغصّه اى را مگربرطرف فرمائى، و نه رزقى را مگر گسترش دهى ، ونه قدر و منزلتى را مگر باقى بدارى، ونه فسادى را مگر اصـلاح فـرمائى، ونه آرزوئى را مگرنائل كنى، ونه دعائى را مگر اجابت فرمائى، ونه تنگنائى را مگر بگشائى، ونه امور مُتشتّتى را مگر جمع و برقرار نمائى، ونه امرى را مگر تمام فرمائى، ونه مالى را مگر فراوانى بخشى، ونه خُلق وصفتى را مگرنيكوگردانى، ونه انفاقى را مگرجايگزين فرمائى، ونه حالى را مگر آباد فرمائى، ونه حسودى را مگر ذليل نمائى، ونه دشمنى را مگر هلاك گردانى، ونه شرّى را مگر منع فرمائى، ونه بيماريى رامگرشفابخشى، ونه(امرِ)دورى را مگر نزديك فرمائى(ودردسترسم قراردهى)، ونه تفرّقواختلالى رامگرجمع (و اصلاح)نمائى، ونه خواهشى خواسته اى را مگر عطا فرمائى، بارخدايا! من از تودرخواست ميكنم خيرِ دنيا و ثوابِ آخرت را، بارخدايا! مرا به سبب حلالت از حرام مستغنى كن، وبه فضل و احسانـت از جميع خلق بى نياز فرما، بارخدايا! از تو درخواست ميكنم دانشى مفيد،

وَ قَلْباً خاشِعاً ، وَ يَقيناً شافِياً ، وَ عَمَلا زاكِياً ، وَ صَبْراً جَميلا، وَ أَجْراً جَزيلا ، أَللّهُمَّ ارْزُقْني شُكْرَ نِعْمَتِك َ عَلَىَّ ، وَ زِدْ في إِحْسانِك َ وَ كَرَمِك َ إِلَىَّ ، وَاجْعَلْ قَوْلي فِى النّاسِ مَسْمُوعاً ، وَ عَمَلي عِنْدَك َ مَرْفُوعاً ، وَ أَثَري فِى الْخَيْراتِ مَتْبُوعاً ، وَ عَدُوّي مَقْمُوعاً ، أَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّدالاَْخْيارِ ، في اناءِ اللَّيْلِ وَ أَطْرافِ النَّهارِ ، وَاكْفِني شَرَّ الاَْشْرارِ ، وَ طَهِّرْني مِنَ الــذُّنُوبِ وَ الاَْوْزارِ ، وَ أَجِرْني مِنَ النّـارِ ، وَ أَحِلَّني دارَالْقَرارِ ، وَ اغْفِرْلي وَ لِجَميعِ إِخْواني فيك َ وَ أَخَواتِىَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ ، بِرَحْمَتِك َ يا أَرْحَمَ   الرّاحِمينَ.

 

    پس از تمام شدن زيارت ، رو به قبله كن و دو ركعت نماز بجاى آور به اين ترتيب كه در ركعت اول بعد از حمد سوره انبياء ، و در ركعت دوم بعد از حمد سوره حشر را بخوان و آنگاه در قنوت نماز بگو:

      لاإِلهَ إِلاَّ اللهُ الْحَليمُ الْكَريمُ ، لاإِلهَ إِلاَّاللهُ الْعَلِىُّ الْعَظيمُ ، لاإِلهَ إِلاَّاللهُ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ الاَْرَضينَ السَّبْعِ، وَ ما فيهِنَّ  وَ  ما بَيْنَهُنَّ ، خِلافاً لاَِعْدآئِهِ، وَ تَكْذيباً لِمَنْ عَدَلَ بِهِ ، وَ إِقْراراً لِرُبُوبِيَّتِهِ ، وَ خُضُوعاً لِعِزَّتِهِ ، الاَْوَّلُ بِغَيْرِ أَوَّل ، وَالاْخِرُ إِلى غَيْرِ اخِر، الظّـاهِرُ عَلى كُلِّ شَىْء بِقُدْرَتِهِ ، الْباطِنُ دُونَ كُلِّ شَىْء بِعِلْمِهِ وَ لُطْفِهِ ، لا تَقِفُ الْعُقُولُ عَلى كُنْهِ عَظَمَتِهِ، وَ لاتُدْرِكُ الاَْوْهامُ حَقيقَةَ ماهِيَّتِهِ ، وَ لاتَتَصَوَّرُ الاَْنْفُسُ مَعانِىَ كَيْفِيَّتِهِ، مُطَّلِعاً عَلَى الضَّمآئِرِ ، عارِفاً بِالسَّرآئِرِ ، يَعْلَمُ خآئِنَةَ الاَْعْيُنِ وَ ما تُخْفِى الصُّدُورُ ، أَللّهُمَّ إِنّي اُشْهِدُك َ عَلى تَصْديقي رَسُولَك َ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ وَ إيماني بِهِ،

 قلبى خاشع، يقينى سلامت بخش ، عملى صالح و پاك ، صبرى زيبا ، و اجرى عظيم را ، بارالها! شكر نعمتت برمن را روزيَم كن ، و احسان و كَرَمَت برمن زياد فرما ، و گفته مرا درميان مردم شنوده نما ، و عمل مرا به نزد خويش بالا بَر،و سنّت باقيمانده مرا در امورِ خير مورد پيروى قرارده ، و دشمنم را خوار و ذليل گردان، بارخدايا! بر محمّدوآلِ او كه نيكانند، درتمامى لحظات شبانه روز رحمت فرست، و مرا از شرّ بَدان محفوظ بدار، و از (كثافاتِ) گناهان و سنگينىِ وِزر و وَبال پاك و مبرّا گردان، واز آتش (عذابت) پناهم ده، و در سراى جاويد واردفرما، و(گناهانِ) مرا و تمامى خواهران و برادران مؤمنِ مرا ببخشاى، به رحمتت اى مهربانترين مهربانان.

      ترجمه دعائى كه در قنوت نماز خوانده مى شود:

      هيچ معبودى جز خداوندِ شكيبا و كريم نيست، هيچ خدائى جز خداوندِ بزرگوار و عظيم نيست، هيچ معبودى نيست جز خداوندى كه پروردگارِ آسمانها و زمينهاى هفتگانه و موجوداتى كه در آنها و ميان آنهاست مى باشد، (به اين توحيد معتقدم) برخلاف دشمنانِ حقّ، و به جهت تكذيب كسانى كه به خداوند شرك ورزيدند، و(به اين توحيدمعتقدم) بخاطر اعتراف نمودن به ربوبيّت او، و خضوع و خشوع درمقابل عزّت و شرافت وى، (اوست خدائى كه) اوّل است بدون اوّل، و آخر است تا بى نهايت، به قدرتش برتمام اشياء غلبه نموده، و به دانش و لطف و مرحمتش در هرچيز نفوذ كرده، عقول بشرى برحقيقتِ بزرگى او مطّلع نخواهدشد، و اوهام و خيالات كنهِ ذات اورا درك نمى كند، ومعانىِ كيفيّتِ اورا هيچ ذهنى تصوّر نمى تواندكرد، (اوست) مطّلع وآگاه بر باطنِ اشخاص، و آشنا به تمام امورِ پنهان، خيانت چشمها و پنهانى دلها را خبردارد، بارخدايا! تورا گواه ميگيرم كه رسولت «صلَّى الله عليه و آله» را تصديق مى كنم و به او ايمان دارم،

وَ عِلْمي بِمَنْزِلَتِهِ ، وَ إِنّي أَشْهَدُ أَنَّهُ النَّبِىُّ الَّذي نَطَقَتِ الْحِكْمَةُ بِفَضْلِهِ ، وَ بَشَّرَتِ  الاَْ نْبِيآءُ بِهِ، وَ دَعَتْ إِلَى الاِْقْرارِ بِما جآءَ بِهِ، وَ حَثَّتْ عَلى تَصْديقِهِ، بِقَوْلِهِ تَعالى: «اَلَّذي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوْريةِ وَ الاِْنْجيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهيهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِـلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الاَْغْلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيْهِمْ» ، فَصَلِّ عَلى مُحَمَّد رَسُولِك َ إِلَى الثَّقَلَيْنِ ، وَ سَيِّدِ الاَْنْبِيآءِ الْمُصْطَفَيْنَ ، وَ عَلى أَخيهِ وَ ابْنِ عَمِّهِ ، اللَّذَيْنِ لَمْ يُشْرِكا بِك َ طَرْفَةَ عَيْن أَبَداً ، وَ عَلى فاطِمَةَِ الزَّهْرآءِ سَيِّدةِ نِسآءِ الْعالَمينَ ، وَ عَلى سَيِّدَىْ شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ ، صَلاةً خالِدَةَ الدَّوامِ ، عَدَدَ قَطْرِ الرِّهامِ ، وَ زِنَةَ الْجِبالِ وَ الاْكامِ ، ما أَوْرَقَ السَّلامُ، وَ اخْتَلَفَ الضِّيآءُ وَ الظَّلامُ، وَ عَلى الِهِ الطّاهِرينَ، الاَْئِمَّةِ الْمُهْتَدينَ، الذّآئِدينَ عَنِ الدّينِ ، عَلِىّ وَ مُحَمَّد وَ جَعْفَر وَ مُوسى وَ عَلِىّ وَ مُحَمَّد وَ عَلِىّ وَالْحَسَنِ وَ الْحُجَّةِ الْقَوّامِ بِالْقِسْطِ ، وَ سُلالَةِ السِّبْطِ ، أَللّهُمَّ إِنّي أَسْئَلُك َ بِحَقِّ هذَا الاِْمامِ فَرَجاً قَريباً ، وَ صَبْراً جَميلا ، وَ نَصْراً عَزيزاً ، وَ غِنىً عَنِ الْخَلْقِ ، وَ ثَباتاً فِى الْهُدى ، وَ التَّوْفيقَ لِما تُحِبُّ وَ تَرْضى ، وَ رِزْقاً واسِعاً حَلالا طَيِّباً ، مَريئاً دارّاً سآئِغاً ، فاضِلا مُفَضَِّلا صَبّاً صَبّاً ، مِنْ غَيْرِ كَدّ وَ لا نَكَد ، وَ لا مِنَّة مِنْ أَحَد ، وَ عافِيَةً مِنْ كُلِّ بَلآء وَ سُقْم وَ مَـرَض ، وَ الشُّكْرَ عَلَى الْعافِيَةِ وَ النَّعْمآءِ ، وَ إِذا جآءَ الْمَوْتُ فَاقْبِضْنا عَلى أَحْسَنِ ما يَكُونُ لَك َ طاعَةً ، عَلى ما أَمَرْتَنا مُحافِظـينَ  حَتّى تُؤَدِّيَنا إِلى جَنّـاتِ النَّعيمِ ، بِرَحْمَتِك َ يا أَرْحَمَ الرّاحِـمينَ ، أَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَـــمَّد ، وَ أَوْحِـشْنـي مِنَ الـدُّنْيا وَ انِسْـــني بِالاْخِـــرَةِ ،

و آگاه به قدر و منزلتِ اويم، و براستى شهادت ميدهم كه اوست پيامبرى كه حكمت به فضيلت و برترىِ او سخن راند، و تمامى پيامبران(گذشته) بشارتِ(آمدنِ) اورا دادند، و (مردم را) به گرويدنِ به دين او دعوت نمودند، و برتصديقِ او برانگيختند، چنانچه خودت در قرآن ميفرمائى: «(او پيامبرى است) كه نام وى را در تورات و انجيلِ خودشان نگاشته مى يابند، او آنها را به نيكوئى امر مى كند و از زشتى نهى مى فرمايد، نعمتهاى پاك و طيّب را برايشان حلال و خبائث و پليديها را بر آنها حرام و ممنوع ميگرداند، و سنگينى و مشقّت هائى كه در اديان سابق چون زنجير برگردن آنها بود همه را برميدارد»، پس درود فرست بر محمّد فرستاده ات به سوى جنّ و انس، و سَروَرِ پيامبرانِ برگزيده، و بر برادرش و پسرعمويش، آنانى كه هيچگاه به قدرِ چشم برهم زدنى به تو شرك نورزيدند، و برفاطمه زهراء سَروَرِ تمامى زنان جهانيان، و بر دو آقاى جوانان اهل بهشت يعنى حسن و حسين، درودى جاويدان و هميشگى، بعدد قطرات بارانها، و همگونِ كوهها و تپه ها، تا آن زمان كه درخت «سلام» برگ ميدهد، و روشنى و تاريكىِ شبانه روز در رفت و آمدند، و برخاندانِ طاهرِ حسين، آن پيشوايان هدايت يافته، آنها كه از حريم دين و آئين دفاع نمودند، يعنى على و محمد و جعفر و موسى و على و محمد و على و حسن و حضرت حجّت، آنكه عدل و داد را برپا ميدارد و فرزندِ دخترزاده پيامبر است، بارخدايا! از تو درخواست ميكنم بحقِّ اين امامِ بزرگوار، گشايشى نزديك را، و صبرى نيكو را، و پيروزى اى توأم با عزّت را، و بى نيازى از خلايق را، و دوام و استمرار در طريـقِ هدايت را، و توفيق  را بر آنچه تو دوست دارى و رضايت تو در آنست ، و روزى اى را كه وسيع و حلال و پاك، و گوارا و ريزان و خوشگوار، فراوان و برتر و پى درپى باشد، بدون هيچ زحمت و مشقّتى، و خالى از هرگونه منّتى از اَحَدى، و (نيز درخواست ميكنم) تندرستى از هر بلاء و ناخوشى و بيمارى را، و شكرگزارى بر هرعافيت و نعمتى را، و هنگامى كه مرگ ما فرارسيد بر نيكوترين حالِ طاعت ما را قبض روح فرمائى، و در حالتى كه نگاهبانِ دستورات تو باشيم، تا آنكه ما را به بهشت هاى پُرنعمت برسانى، به رحمتت اى مهربانترينِ مهربانان ، بارخدايا! بر محمّد و آل او رحمت فرست، و مرا از دنيا در وحشت و هراس قرار ده و به آخرت انيس فرما،

فَإِنَّهُ لايُوحِشُ مِنَ الدُّنْيا إِلاّ  خَوْفُك َ ، وَ لايُؤْنِسُ بِالاْخِرَةِ إِلاّ رَجآ ؤُك َ ، أَللّهُمَّ لَك َ الْحُجَّةُ لاعَلَيْك َ ، وَ إِلَيْك َ الْمُشْتَكى لامِنْك َ ، فَصَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِهِ وَ أَعِنّي عَلى نَفْسِىَ الظّالِمَةِ الْعاصِيَةِ، وَ شَهْوَتِىَ الْغالِبَةِ، وَاخْتِمْ لي بِالْعافِيَةِ، أَللّـهُمَّ إِنَّ اسْتِغْفاري إِيّاك َ وَ أَنَا مُصِرٌّ عَلى مانَهَيْتَ قِلَّةُ حَيآء، وَ تَرْكِىَ الاِسْتِغْفارَ مَعَ عِلْمي بِسَِعَةِ حِلْمِك َتَضْييـعٌ لِحَقِّ الرَّجآءِ، أَللّـهُمَّ إِنَّ ذُنُوبي تُؤْيِسُني أَنْ أَرْجُوَك َ، وَ إِنَّ عِلْمي بِسَِعَةِ رَحْمَتِك َ يَمْنَعُني أَنْ أَخْشاك َ ، فَصَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد ، وَ صَدِّقْ رَجآئي لَك َ ، وَ كَذِّبْ خَوْفي مِنْك َ، وَ كُنْ لي عِنْدَ أَحْسَنِ ظَنّي بِك َ يا أَكْرَمَ الاَْكْرَمينَ ، أَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد وَ أَيِّدْني بِالْعِصْمَةِ ، وَ أَنْطِقْ لِساني بِالْحِكْمَةِ ، وَ اجْعَلْني مِمَّنْ يَنْدَمُ عَلى ما ضَيَّعَهُ في أَمْسِهِ ، وَ لايَغْـبَنُ حَظَّهُ في يَوْمِهِ ، وَ لا يَهُمُّ لِرِزْقِ غَدِهِ ، أَللّهُمَّ  إِنَّ  الْغَنِىَّ مَنِ اسْتَغْنى بِك َ وَ افْتَقَرَ  إِلَيْك َ ، وَ الْفَقيرَ مَنِ اسْتَغْنى بِخَلْقِك َ عَنْك َ ، فَصَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد ، وَ أَغْنِني  عَنْ خَلْقِك َ بِك َ ، وَ اجْعَلْني مِمَّنْ لا يَبْسُطُ  كَفّاً إِلاّ  إِلَيْك َ ، أَللّـهُمَّ إِنَّ الشَّقِىَّ مَنْ قَنَطَ وَ أَمامَهُ التَّوْبَـةُ وَ وَرآءَهُ الرَّحْمَـةُ ، وَ إِنْ كُنْتُ ضَعيفَ الْعَمَلِ فَإِ نّي في رَحْمَتِك َ قَوِىُّ الاَْمَلِ ، فَهَبْ لي ضَعْفَ عَمَلي لِقُوَّةِ أَمَلي ، أَللّـهُمَّ إِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنْ ما في عِبادِك َ مَنْ هُوَ أَقْسى قَلْباً مِنّي وَ أَعْظَمُ مِنّي ذَنْباً ، فَإِ نّي أَعْلَمُ أَنَّهُ لامَوْلى أَعْظَمُ مِنْك َ طَوْلا ، وَ أَوْسَعُ رَحْمَةً وَ عَفْواً، فَيامَنْ هُوَ أَوْحَدُ في رَحْمَتِهِ، إِغْفِرْ لِمَنْ لَيْسَ بِأَوْحَدَ في خَطيئَتِهِ، أَللّـهُمَّ إِنَّك َ أَمَرْتَنا فَعَصَيْنا، وَ نَهَيْتَ فَمَا انْتَهَيْنا، وَ ذَكَّرْتَ فَتَناسَيْنا ، وَ بَصَّرْتَ فَتَعامَيْنا، وَ حَذَّرْتَ فَتَعَدَّيْنا ، وَ ما كانَ ذلِك َ جَزآءَ إِحْسانِك َ إِلَيْنا ،

چراكه فقط خوف تو از دنيا وحشت زا است، و فقط اميد و دلبندى بتو به آخرت انس بخش است، بارالها! حجّت و دليل باتوست نه بر عليه تو، و شكايت و گلايه بايد به سوى تو باشد نه از تو، پس بر محمّد و آل او درود فرست و مرا برعليه نفس ستمكار و سركش خويش، و برشهوت غالبِ خودم يارى فرما، و پايان كارم رابا عافيت قرارده، بارخدايا! اين كم حيائىِ من است كه (ازطرفى) درِخانه تو استغفار ميكنم و (از طرف ديگر) بر مناهىِ تو پافشارى ميورزم، چنانچه اگر استغفار نكنم با اينكه وسعت حلمِ تو را آگاهم، اين تباه نمودنِ حقِّ اميدوارى است، بارالها! (كثرت) گناهانم مرا از اميدوارى به تو مأيوس ميكند، و آگاهيم به وسعتِ رحمتِ تو مرا از ترس و هراسِ از تو بازميدارد، پس بر محمّد و آلش رحمت فرما، و اميد و دلبندىِ مرا بخودت پابرجا نما، و ترس و وحشتِ مرا از خودت تكذيب فرما، و براى من آنچنان باش كه به تو حُسنِ ظنّ دارم، اى بخشنده ترينِ كريمان، بارخدايا! برمحمّد و آل او درود فرست و مرا به حفظ (ازگناه) مؤيَّد فرما، و زبانم را به حكمت گويا فرما، و مرا از كسانى قرارده كه بر تباهى هاى گذشته خويش نادِم و پشيمانند، و بهره خويش را اكنون ناقص و ضايع نكنند، و اهتمام بر روزى فرداىِ خود ننمايند، بارالها! غنىّ آن كسى است كه به سبب تو بى نيازى جويد و به سوى تو محتاج باشد، و فقير و درمانده كسى است كه از تو (روگردان شده) به جانب مخلوقت بى نيازى طلبد، پس رحمت نما بر محمّد و آل او، و مرا از خَلقِ خودت به سبب خودت بى نياز فرما، و مرا چنان قرارده كه هيچگاه دستى جز بسوى تو دراز نكنم، بارالها! بدبخت كسى است كه با اينكه توبه و بازگشت فراراهِ او و رحمت تو پشتيبانِ اوست نااميد شود، اگرچه عملِ من ضعيف و سُست است لكن اميدِ رحمتِ تو در من قوىّ است، پس ضعف عملِ مرا در قبال قوّت اميدم، برمن ببخشاى، بارخدايا! اگرتو چنان دانى كه درميان بندگانت از من سنگدل تر و پرگناه تر نيست، (درعوض) من هم به يقين ميدانم كه هيچ مولا و سرپرستى فضل و عطايش از تو بيشتر نيست، و رحمت و عفوش از تو وسيع تر نيست، پس اى كسى كه در رحمت و مهربانى يگانه اى، ببخشاى كسى را كه در جُرم و گناهش تنها و يگانه نيست، بارخدايا! تو مارا امرفرمودى و ما سرپيچى نموديم، و ما را بازداشتى ولى ما دست برنداشتيم، ما را يادآورى فرمودى ولى ما خود را به فراموشى زديم ، مارا بينا فرمودى و ما خودرا به كورى زديم، تو مارا تهديد نمودى ولى ما از حدّ گذرانديم، (آرى!) اين در مقابل احسان تو برما پاداش نيكوئى نبود،

وَ  أَنْتَ  أَعْلَمُ بِما  أَعْلَنّا وَ أَخْفَيْنا ، وَ أَخْبَرُ بِما نَأْتي وَ ما أَتَيْنا ، فَصَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد وَ لاتُؤاخِذْنا بِما أَخْطَأْنا وَ نَسينا ، وَ هَبْ لَنا حُقُوقَك َ لَدَيْنا ، وَ أَتِمَّ إِحْسانَك َ إِلَيْنا، وَ أَسْبِلْ رَحْمَتَك َ عَلَيْنا، أَللّهُمَّ إِنّا نَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِهذَا الصِّدّيقِ الاِْمامِ، وَ نَسْئَلُكَ بِالْحَقِّ الَّذي جَعَلْتَةُ لَهُ وَ لِجَدِّهِ رَسُولِك َ وَ لاَِبَوَيْهِ عَلِىّ وَ فاطِمَـةَ ، أَهْلِ بَيْتِ الرَّحْمَةِ ، إِدْرارَ الرِّزْقِ الَّذي بِهِ قِوامُ حَياتِنا، وَ صَلاحُ أَحْوالِ عِيالِنا، فَأَنْتَ الْكَريمُ الَّذي تُعْطي مِنْ سَِعَة، وَ تَمْنَعُ مِنْ قُدْرَة، وَ نَحْنُ نَسْئَلُك َ مِنَ الرِّزْقِ مايَكُونُ صَلاحاً لِلـدُّنْيا، وَ بَلاغاً لِلاْخِرَةِ ، أَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد، وَ اغْفِرْلَنا وَ لِوالِدَيْنا، وَ لِجَميعِ الْمُـؤْمِنينَ وَ  الْمُؤْمِناتِ، وَ الْمُسْلِمينَ وَ الْمُسْلِماتِ ، الاَْحْياءِ مِنْهُمْ وَالاَْمْواتِ، وَ اتِنا فِى الدُّنْياحَسَنَةً وَفِى الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنا عَذابَ النّارِ.

 

      پس از تمام شدن قنوت ، ركوع و سجود و تشهّد و سلام نماز را انجام ده ، پس چون تسبيح حضرت فاطمه زهراء(س) را خواندى ، دو طرف صورت را بر خاك بگذار و چهل مرتبه اين تسبيحات را بگو:

      سُبْحانَ اللهِ وَ الْحَمْدُ للهِِ وَ لاإِلهَ إِلاَّ اللهُ وَاللهُ أَكْبَرُ.

      پس از تمام شدن تسبيحات ، دعا كن و از خدا بخواه  كه تو را از گناهان نگهدارد و از عذاب خود نجات دهد و ببخشد و توفيق عمل نيك كرامت فرمايد و اعمال تو را قبول نمايد. سپس خود را به ضريح بچسبان و ببوس و بگو:

      زادَ اللهُ في شَرَفِكُمْ ، وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ.

      سپس براى خود و والدين خود و هركس كه خواهى دعا كن.

ليك تو به آنچه ما آشكار و پنهان نموديم داناترى، و به اعمالى كه بجا آورده و مى آوريم آگاه ترى، پس رحمت فرما بر محمّد و آلش و مارا برخطاها و فراموشى هامان مؤاخذه نفرما، و حقوق تو را (كه ضايع نموديم) برما ببخشا، و احسان و كَرَم خويش برما تمام فرما، و پرده رحمتت برما افكن، بارخدايا! ما به تو توسّل ميجوئيم به سبب اين امام راستگو، و از تو درخواست ميكنيم به آن حقّ و حُرمَتى كه براى او و جدِّ او رسول خودت و براى پدر و مادر او على و فاطمه كه اهل بيتِ رحمتند قراردادى، اينكه روزى خودت را كه قوام زندگى ما به آن وابسته است، و نظام احوال عيال ما در گرو آنست ، برما پياپى فرو ريزى، چرا كه توئى آن كريمى كه از خزانه وسيعت عطا ميكنى، و با قدرت و توانِ خويش (آنكه را بخواهى) محروم ميكنى، و ما از تو رزقى را خواهانيم كه براى دنياى ما موجب صلاح، و براى آخرت ما رسا و مايه كفاف باشد، بارخدايا! برمحمّد و آلش رحمت فرست، و ببخشاى ما و والدين مارا، و جميع مؤمنين و مؤمنات را، و تمام مسلمين و مسلمات را، چه آنان كه در قيد حيات اند و چه آنها كه درگذشته اند، و در دنيا و آخرت به ما حسنه عطا فرما و ما را از عذاب آتش (دوزخ) حفظ فرما.

      ترجمه تسبيحات:

      خداوند را تسبيح و تمجيد مينمايم ، و تمامى ستايشها براى خدا است ، و هيچ معبودى جزالله نيست،وخداوند ازهمه موجودات بزرگ تراست (از آنكه توصيف شود).

      ترجمه جمله اى كه بعد از نماز گفته مى شود:

      خداوند در عزّت و شرفِ شما (اهل بيت) بيفزايد ، و درود و رحمت و بركاتِ خداوند بر شما باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 17:41  توسط رضا پورنجفی  | 

احادیث

احادیث
حدیث شماره 1

حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

چگونه‌ با چيزى‌ كه‌ خود در وجودش‌ نيازمند توست‌، براى‌ وجود تو دليل‌ آورده‌ شود؟
 آيا چيزى‌ هست‌ كه‌ آشكارتر از تو باشد تا وسيله‌ آشكار كردن‌ تو باشد؟ كى‌ پنهانى‌ تا
نيازمند دليلى‌ باشى‌ كه‌ بر تو دلالت‌ كند؟ و كى‌ دورى‌ تا آثارت‌ وسيله‌ رسيدن‌ به‌ تو
باشند؟ كور باد آن‌ چشمى‌ كه‌ تو را مراقب‌ و نگهبان‌ خود نبيند.

( دعاى‌ عرفه‌، بحار الانوار، ج‌ 98، ص‌ 226)

 
حدیث شماره 2

حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

چه‌ دارد آن‌ كس‌ كه‌ تو را ندارد؟ و چه‌ ندارد آن‌ كه‌ تو را دارد؟
آن‌ كس‌ كه‌ به‌ جاى‌تو چيز ديگرى‌ را پسندد و به‌ آن‌ راضى‌ شود، مسلما زيان‌ كرده‌ است‌.


(دعاى‌ عرفه‌، بحار الانوار، ج‌ 98، ص‌ 228)

 
حدیث شماره 3

حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

كسانى‌ كه‌ رضايت‌ مخلوق‌ را به‌ بهاى‌ غضب‌ خالق‌ بخرند، رستگار نخواهند شد.


(مقتل‌ خوارزمى‌، ج‌ 1، ص‌ 239)

 
حدیث شماره 4

 حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

هيچ‌ كس‌ روز قيامت‌ در امان‌ نيست‌، مگر آن‌ كه‌ در دنيا خداترس‌ باشد.

(بحار الانوار، ج‌ 44، ص‌ 192)

 
حدیث شماره 5

حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

خداوند متعال‌ فرموده‌ است‌: "مردان‌ و زنان‌ مؤمن‌ دوست‌ يكديگرند، امر به‌ نيكى‌ و
نهى‌ از بدى‌ مى‌كنند". خداوند نخست‌ امر به‌ معروف‌ و نهى‌ از منكر را به‌ عنوان‌ يك‌
فريضه‌ از سوى‌ خودش‌ ذكر كرده‌ است‌، زيرا او آگاه‌ است‌ كه‌ اگر اين‌ وظ‌يفه‌ اجرا شود،
وظ‌ايف‌ ديگر همه‌، چه‌ سخت‌ و چه‌ آسان‌ انجام‌ مى‌گيرد، زيرا امر به‌ معروف‌ و نهى‌ از
منكر دعوت‌ به‌ اسلام‌ مى‌كند و حقوق‌ ستم‌ديدگان‌ را بازمى‌ستاند و با ستمگران‌ به‌
مخالفت‌ برمى‌خيزد...

(تحف‌ العقول‌، ص‌ 237)

 
حدیث شماره 6

 حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

اى‌ مردم‌! رسول‌ خدا فرمود: هر كس‌ سلطان‌ زورگويى‌ را ببيند كه‌ حرام‌ خدا را حلال‌
نموده‌، پيمان‌ الهى‌ را مى‌شكند و با سنت‌ و قوانين‌ رسول‌ خدا از در مخالفت‌ درآمده‌
و در ميان‌ بندگان‌ خدا، راه‌ گناه‌ و معصيت‌ و ستم‌ و دشمنى‌ را در پيش‌ مى‌گيرد، ولى‌
با عمل‌ يا سخن‌ اظ‌هار مخالفت‌ نكند، بر خداوند است‌ كه‌ او را در محل‌ و جايگاه‌ آن‌
سلطان‌ ظ‌الم‌ قرار دهد.

(مقتل‌ خوارزمى‌، ج‌ 1، ص‌ 234)

 
حدیث شماره 7

  حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

مردم‌ برده‌ و بنده‌ دنيا هستند، و دين‌ لعابى‌ است‌ كه‌ تا وسايل‌ زندگى‌ فراهم‌ است‌، به‌
دور زبان‌ مى‌گردانند، ولى‌ وقتى‌ دوران‌ آزمايش‌ فرا رسد، دينداران‌ كمياب‌ مى‌شوند.

(بحار الانوار، ج‌ 78، ص‌ 117)

 
حدیث شماره 8

 حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

كسى‌ كه‌ بخواهد از راه‌ گناه‌ به‌ مقصدى‌ برسد ، ديرتر به‌ آروزيش‌ مى‌رسد و زودتر به‌
آنچه‌ مى‌ترسد گرفتار مى‌شود .


(بحار الانوار، ج‌ 78، ص‌ 120)

 
حدیث شماره 9

حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام : 

آيا نمى‌بينيد كه‌ به‌ حق‌ رفتار نمى‌شود و كسى‌ از باطل‌ نهى‌ نمى‌كند، پس‌ بخواهد مؤمن‌
ديدار خدا را ، در حالى‌ كه‌ بر حق‌ باشد.


(بحار الانوار، ج‌ 78، ص‌ 116)

 
حدیث شماره10

 حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

به‌ درستى‌ كه‌ من‌ مرگ‌ را جز سعادت‌ نمى‌بينم‌ و زندگى‌ با ستمكاران‌ را جز محنت‌
نمى‌دانم‌.


(تحف‌ العقول‌، ص‌ 245)

حدیث شماره 11

 حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

مصيبت‌ و گرفتارى‌ شما از همه‌ مردم‌ بيشتر است‌، زيرا مقام‌ و مسند دانشمندان‌ - اگر
بفهميد ( يا بنابر فرض‌ اين‌ كه‌ لياقت‌ آن‌ را داشته‌ باشيد ) - از دست‌ شما گرفته‌
شده‌ است‌ و اين‌ مصيبتها بدان‌ جهت‌ است‌ كه‌ رتق‌ و فتق‌ امور و اجراى‌ احكام‌ بايد به‌
دست‌ دانشمندان‌ خداشناسى‌ باشد كه‌ بر حلال‌ و حرام‌ خدا امينند. اما اين‌ مقام‌ و
منزلت‌ از شما گرفته‌ شده‌، بدان‌ جهت‌ كه‌ شما از حق‌ كناره‌گيرى‌ كرديد و با وجود
دليلهاى‌ آشكار و واضح‌ در سنت‌ پيغمبر اختلاف‌ كرديد. اگر شما در برابر آزار و
اذيت‌ صبر و مقاومت‌ مى‌كرديد و رنج‌ و سختى‌ را در راه‌ خدا به‌ جان‌ مى‌خريديد، امور
الهى‌ در دست‌ شما قرار مى‌گرفت‌ و منشأ و مرجع‌ آنها شما بوديد. ولى‌ شما ستمكاران‌
را بر مقام‌ خود مسلط كرديد و امور الهى‌ را به‌ دست‌ آنها سپرديد، در حالى‌ كه‌ آنان‌
به‌ شبهات‌ عمل‌ مى‌كنند و شهوترانى‌ را پيشه‌ خود قرار داده‌اند. و آنچه‌ موجب‌ قدرت‌
ستمكاران‌ در اين‌ امور شده‌، فرار شما از مرگ‌ و دلخوشى‌ به‌ اين‌ زندگى‌ ناپايدار
است‌...


(تحف‌ العقول‌، ص‌ 238)

 
حدیث شماره 12

حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

خداوندا، تو آگاهى‌ كه‌ آنچه‌ انجام‌ داديم‌، نه‌ براى‌ رقابت‌ در كسب‌ جاه‌ و مقام‌ بود و
نه‌ براى‌ چيزهاى‌ پوچ‌ و بيهوده‌ دنيا، بلكه‌ براى‌ اين‌ بود كه‌ نشانه‌هاى‌ راه‌ دينت‌ را
ارائه‌ دهيم‌ و (مفاسد را) در شهرهاى‌ تو اصلاح‌ كنيم‌ تا بندگان‌ مظلوم‌ تو در امنيت‌ و
آسايش‌ باشند و به‌ احكام‌ تو عمل‌ كنند.


(تحف‌ العقول‌، ص‌ 239)

 
حدیث شماره 13

 حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام : 

به‌ درستى‌ كه‌ من‌ بيهوده‌، گردنكش‌، ستمگر و ظ‌الم‌ حركت‌ نكردم‌، بلكه‌ براى‌ اصلاح‌ در
امت‌ جدم‌ محمد (ص‌) حركت‌ كردم‌ و مى‌خواهم‌ امر به‌ معروف‌ و نهى‌ از منكر كنم‌ و به‌
روش‌ جدم‌ محمد (ص‌) و پدرم‌ على‌ بن‌ ابى‌طالب‌ (ع‌) رفتار كنم‌.


(بحار الانوار، ج‌ 44، ص‌ 329)

 
حدیث شماره 14

  حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

اگر دنيا باارزش‌ شمرده‌ شود، منزل‌ آخرت‌ و دار ثواب‌ الهى‌ باارزشتر و والاتر است‌.
و اگر بدن‌ و جسم‌ انسانها براى‌ مرگ‌ آفريده‌ شده‌، به‌ خدا سوگند كشته‌ شدن‌ انسان‌ با
شمشير (شهادت‌) بهتر است‌.
و اگر رزق‌ و روزى‌ موجودات‌ تقسيم‌ شده‌ و مقدر گرديده‌، زيباتر و نيكوتر آن‌ است‌ كه‌
انسان‌ در طلب‌ رزق‌ و روزى‌ كمتر حرص‌ داشته‌ باشد.
اگر جمع‌ كردن‌ اموال‌ براى‌ ترك‌ كردن‌ آن‌ است‌، چرا انسان‌ آزاده‌ نسبت‌ به‌ اين‌ چيزى‌
كه‌ ترك‌ كردنى‌ است‌ بخل‌ بورزد.


(بحارالانوار، ج‌ 44، ص‌ 374)

 
حدیث شماره 15

حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام : 

واى‌ بر شما اى‌ پيروان‌ آل‌ ابى‌سفيان‌، اگر دينى‌ نداريد و از معاد و روز قيامت‌
نمى‌ترسيد، پس‌ لااقل‌ در دنيا آزاده‌ و جوانمرد باشيد.


(بحار الانوار، ج‌ 45، ص‌ 51)

 
حدیث شماره 16

حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام : 

عده‌اى‌ از روى‌ طمع‌ عبادت‌ خدا مى‌كنند، اين‌ عبادت‌ سوداگران‌ است‌، و جمعى‌ از ترس‌
بندگى‌ خدا مى‌كنند، اين‌ عبادت‌ بردگان‌ است‌، و برخى‌ به‌ انگيزه‌ شكر خدا را عبادت‌
مى‌كنند، اين‌ عبادت‌ آزادمردان‌ و بهترين‌ عبادتهاست‌.


(بحار الانوار، ج‌ 78، ص‌ 117)

 
حدیث شماره 17

  حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

آگاه‌ باشيد كه‌ يكى‌ از نعمتهاى‌ الهى‌ بر شما حاجات‌ و نيازهاى‌ مردم‌ به‌ شما است‌،
پس‌ از اين‌ نعمتها بيزار نشويد كه‌ برمى‌گردند و به‌ جاى‌ ديگر مى‌روند.


(بحار الانوار، ج‌ 78، ص‌ 121)

 
حدیث شماره 18

  حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

اى‌ مردم‌، عبرت‌ بگيريد از آن‌ نكوهشهايى‌ كه‌ خداوند به‌ منظور پند و اندرز دوستانش‌
از علماى‌ يهود كرده‌ است‌، آن‌ جا كه‌ مى‌فرمايد: "چرا روحانيون‌ و علماى‌ آنها (يهود)
را از سخنان‌ گناه‌آلود جلوگيرى‌ نكردند؟" و فرموده‌: "آن‌ گروه‌ از بنى‌اسرائيل‌ كه‌ كافر
شدند، (به‌ زبان‌ داوود و عيسى‌ بن‌ مريم‌) لعنت‌ شدند"، تا آن‌ جا كه‌ مى‌فرمايد: "چه‌
كارهاى‌ ناپسندى‌ كه‌ انجام‌ مى‌دادند". بدين‌ جهت‌ خدا بر آنان‌ عيب‌ گرفت‌ كه‌ از
ستمگرانى‌ كه‌ در برابرشان‌ بودند، فساد و اعمال‌ ناروا مى‌ديدند و آنان‌ را منع‌
نمى‌كردند، چون‌ به‌ آنچه‌ از ستمگران‌ به‌ آنان‌ داده‌ مى‌شد، چشم‌ طمع‌ داشتند و از عواقب‌
اعتراضها بيم‌ داشتند، با اين‌ كه‌ خداوند فرموده‌: "از مردم‌ نترسيد، از من‌ بترسيد"،
و نيز فرموده‌: "مردان‌ و زنان‌ مؤمن‌ دوست‌ يكديگرند، به‌ نيكى‌ امر و از بدى‌ نهى‌
مى‌كنند".


(تحف‌ العقول‌، ص‌ 237)

 
حدیث شماره 19

 حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

كسى‌ كه‌ براى‌ جلب‌ رضايت‌ و خوشنودى‌ مردم‌، موجب‌ خشم‌ و غضب‌ خداوند شود، خداوند او
را به‌ مردم‌ وامى‌گذارد.


(بحار الانوار، ج‌ 78، ص‌ 126)

 
حدیث شماره 20

حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

بترس‌ از ستم‌ كردن‌ بر كسى‌ كه‌ به‌ جز خدا ياورى‌ ندارد.


(بحار الانوار، ج‌ 78، ص‌ 118)

حدیث شماره 21

حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام : 

كسى‌ كه‌ تو را دوست‌ دارد، از تو انتقاد مى‌كند و كسى‌ كه‌ با تو دشمنى‌ دارد، از تو تعريف‌ و تمجيد مى‌كند.

(بحار الانوار، ج‌ 78، ص‌ 128)

 
حدیث شماره 22

حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام : 

عقل‌ كامل‌ نمى‌شود مگر با پيروى‌ از حق‌.

 (بحار الانوار، ج‌ 78، ص‌ 127)

 
حدیث شماره 23

 حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

همنشينى‌ با فاسقان‌ انسان‌ را در معرض‌ اتهام‌ قرار مى‌دهد.

 (بحار الانوار، ج‌ 78، ص‌ 122)

 
حدیث شماره 24

حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

گريه‌ از روى‌ ترس‌ از خدا، موجب‌ رهايى‌ از آتش‌ است‌.

 (مستدرك‌ الوسايل‌، ج‌ 11، ص‌ 245)

 
حدیث شماره 25

 مردى‌ نزد امام‌ حسين‌ (ع‌) آمد و گفت‌: "من‌ مردى‌ گناهكارم‌ و از معصيت‌ پرهيز نمى‌كنم‌، مرا پند و اندرز بده‌".

امام‌ حسين‌ (ع‌) فرمودند: "پنج‌ كار انجام‌ بده‌ و هر چه‌ مى‌خواهى‌ گناه‌ كن‌. اول‌: روزى‌ خدا را نخور و هر چه‌ مى‌خواهى‌ گناه‌ كن‌. دوم‌: از ولايت‌ و حكومت‌ خدا خارج‌ شو و هر چه‌ مى‌خواهى‌ گناه‌ كن‌. سوم‌: جايى‌ را پيدا كن‌ كه‌ خدا تو را نبيند و هر چه‌ مى‌خواهى‌ گناه‌ كن‌. چهارم‌: وقتى‌ عزرائيل‌ براى‌ گرفتن‌ جان‌ تو مى‌آيد، او را از خود دور كن‌ و هر چه‌ مى‌خواهى‌ گناه‌ كن‌. پنجم‌: وقتى‌ مأمور و مالك‌ جهنم‌ مى‌خواهد تو را در آتش‌ بيندازد، در آتش‌ نرو و هر چه‌ مى‌خواهى‌ گناه‌ كن‌.

 (بحار الانوار، ج‌ 78، ص‌ 126)

 
حدیث شماره 26

حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام : 

از كارى‌ كه‌ بايد از آن‌ پوزش‌ خواست‌ حذر كن‌ كه‌ مؤمن‌ بدى‌ نمى‌كند و عذر نمى‌خواهد و منافق‌ هر روز بدى‌ مى‌كند و معذرت‌ مى‌خواهد.

(تحف‌ العقول‌، ص‌ 248)

 
حدیث شماره 27

 حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

عجله‌ كردن‌، كم‌خردى‌ است‌.

(بحار الانوار، ج‌ 78، ص‌ 122)

 
حدیث شماره 28

 حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

به‌ هيچ‌ كس‌ تا سلام‌ نكرده‌ اجازه ( کلام )‌ ندهيد.

 (بحار الانوار، ج‌ 78، ص‌ 117)

 
حدیث شماره 29

 حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

يكى‌ از نشانه‌هاى‌ جهل‌ و نادانى‌، نزاع‌ و جدال‌ با غير اهل‌ فكر است‌.

(بحار الانوار، ج‌ 78، ص‌ 119)

 
حدیث شماره 30

حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام : 

از نشانه‌هاى‌ عالم‌، نقد سخن‌ و انديشه‌ خود و آگاهى‌ از نظرات‌ مختلف‌ است‌.

(بحار الانوار، ج‌ 78، ص‌ 119)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 17:38  توسط رضا پورنجفی  | 

آداب محرم

1- سزاوار است كه حال دوستان آل محمد صل الله عليه و آله در دهه اول محرم تغيير نموده و در دل و سيماى خود، آثار اندوه و درد اين مصيبتهاى بزرگ را آشكار نمايند.
2- خوب است كه مقدارى از لذائذ زندگى را كه از خوردن و نوشيدن و حتى خوابيدن و گفتن به دست مى آيد، ترك نمايند و مانند كسى باشند كه پدر يا فرزند خود را از دست داده است .
3- خوب است كه روز تاسوعا و عاشورا، ديدار با برادران دينى را ترك كرده و آن روز را روز گريه و اندوه خود قرار دهند.
4- مستحب است كه در دهه اول محرم ، هر روز امام حسين عليه السلام را با زيارت عاشورا زيارت نمايند.
5- سزاوار است كه اگر مى توانند مراسم عزادارى آن حضرت را در منزل خود با نيتى خالص بر پا نمايند و اگر نمى توانند در مساجد يا منازل دوستانش به برپايى اين مراسم كمك كنند.
6- شايسته است كه هر روز مقدارى از اوقات خود را در مكانهاى عمومى به عزادارى بپردازد.
7- مستحب است كه در آخر روز عاشورا، زيارت تسليت را بخوانند.
8- يكى از اعمال مهم دهه اول ، دعاى اول ماه است و براى اينكه اول اين ماه ، اول سال بوده و از طرف ديگر دعاهاى قبل از وقت نيز تاءثير خاصى در برآورده شدن حاجات و رسيدن به امور مهم دارد؛ اين دعا تاءثير زيادى در سلامتى و دورى از آفات دينى و دنيايى آن سال و بهبودى حال و به دست آوردن نيكيها دارد.
9- بهتر است كه در شب اول ، بعضى از نمازهايى را كه در اين شب وارد شده به مقدار حال و توانايى خود بخواند؛ حداقل دو ركعت نمازى را كه شامل حمد و يازده بار قل هو اللّه احد است را بخواند. بعد از آن ، دعايى را كه پيامبر صل الله عليه و آله بعد از اين نماز خوانده است و در كتاب اقبال نقل شده را بخواند و فرداى آن روز را روزه بگيرد. در روايت آمده است كسى كه چنين عملى را انجام بدهد مانند كسى است كه به مدت يك سال كارهاى خوب انجام داده و تا سال آينده محفوظ خواهد بود.
10- مستحب است كه روز سوم را روزه بگيرد. در روايت آمده است : حضرت يوسف عليه السلام در اين روز از چاه خارج شد. و اگر كسى اين روز را روزه بگيرد، خداوند مشكل او را برطرف نموده و سختيها را بر او آسان مى نمايد.
11- روايت شده است : مستحب است كه انسان تمام ماه را روزه بگيرد. و در مورد روزه روز تاسوعا و عاشورا روايت مخصوص داريم ، اما احتياط اين است كه روز عاشورا را روزه نگيرد ولى از خوردن و آشاميدن تا عصر خوددارى نمايد و آنگاه چيزى بخورد يا بياشامد؛ به جهت اين كه امام حسين عليه السلام و ياران حضرت در عصر از غصه هاى اين دنياى پست رهايى يافتند.
12- از كارهايى مثل سرمه كشيدن و غير آن ، بهتر است پرهيز شود.
13- مستحب است كه شب عاشورا تا صبح پيش قبر امام حسين عليه السلام بماند.
14- از شيخ مفيد رحمة اللّه روايت شده است كه شب بيست و يكم محرم ، شب زفاف سرور تمام زنان جهان حضرت فاطمه عليه السلام است و به همين جهت روزه آن روز مستحب مى باشد.
15- مستحب است كه در آخر ماه محرم محاسبه نفس ، استغفار و دعا براى اصلاح حال ، صورت پذيرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 17:32  توسط رضا پورنجفی  | 

بانی

تموم زندگیم مال حسین

                                     دلم همواره دنبال حسین

 

در صورت تمایل برای هرگونه کمک مادی و معنوی به هیئت میتوانید در قسمت نظرخواهی این بخش ایمیل یا شماره تماس خود را همراه با مشخصات گذاشته تا با شما تماس گرفته شود.

                                                               نذرتان مقبول و اجرتان با سیدالشهداء

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 17:21  توسط رضا پورنجفی  | 

سلام من به محرم

ای ماه خدا! در تقویم دل ما خاطره هیچ ماهی به سرخی تو نیست! سلام خدا بر تو و بر ستارگانی که بر گردت حلقه زده‎اند! و سلام خدا بر خورشید فروزانی که در خود جای داده‎ای! ای ماه خون! بار دیگر از راه می‎رسی و با نسیم گرم کربلایی، قصه آلاله‎های سرخ را به گوش جان می‎رسانی. دوباره سکوت تاریخ را در هم می‎شکنی و بغض ناله را از تنگنای حنجره‎ها آزاد می‎کنی. بانگ چاووش کاروانت به گوش می‎رسد و شیدائیان را دوباره به مهمانی شور و حماسه فرا می‎خواند و جان عشاق را از جام گریه سرمست می‎کند.

و سلام بر محرم الحرام، ماه آغازین سال هجری قمری!

محرم راز دل بلاجویان و حرم مصفای اهل دل است، محرم نقطه پرگار اهل ولایت، محرم کتاب خون و شهادت، شور و شعور و کتاب عشق و شکوه شقایق شیدایی و کتاب غلبه نور بر ظلمت و جهل و نادانی است.

محرم ماه حماسه و شجاعت و جوانمردی، ماه ظلم‎ستیزی و مبارزه با تبعیض و ذلت است. محرم ماه امر به معروف و نهی از منکر و جمیع منکرات است.

و سلام بر حسین! سید و سالار شهیدان، سید اولیاء و شقایق سرخ روئیده در نینوا و سلام بر حسین! نور دیده بندگان خدا، گلبوته سرخ باغستان سبز توحید، عطیه بزرگ سرمدی و راهنمای راه رشد و شرف و فضیلت و هدف.

سلام بر حسین! که دلیری و آزادگی از قامت بلندش روئید و عشق از نامش حرمت یافت. سلام بر حسین! سالار همه ناشران عقیده و جهاد، و سلام بر حسین، سرو بلند و آزادی و معرفت که از ذلت بیزار است و عاشق آزادی است.

حسین، عاشورا را آفرید و عاشورا حسینیان زمانه را، حسین خود را در بلا افکند تا ولا و ولایت به معنا بنشیند «البلاء للولا» با خون حسین تفسیر شد و مسجدالاقصی و کعبه هدی با خون حسین بقا یافت. حسین چون کتابی بی‎شیرازه، جسمش را به دم تیغ جباران سپرد تا شیرازه قرآن را مستحکم گرداند. حسین با خون خود عدالت، مظلومیت و عبودیت را عاشقانه تعبیر کرد.

حسین همه را به تلاش و مبارزه برای دستیابی به حقیقت زندگی فرا خواند. چرا که پیام کربلا و عاشورا پیام حریت، عدالت، عزت و سرافرازی است و نباید این اهداف بزرگ در مکتب حسین فراموش شود. اگر این اهداف نادیده گرفته شود فلسفه عزاداری و به تبع آن راه حسین (علیه السلام) فراموش خواهد شد. حسین بر ما آموخت که چگونه، عقیده را پاس بداریم. او راه جاودانگی معنوی و مردی را از راه درست و اصولی ترسیم کرد. پس بر او سلام باد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 17:0  توسط رضا پورنجفی  | 

حضرت عباس(ع)

ميلاد فرزند شجاعت

سالها از شهادت جانگداز دختر پيامبر، حضرت زهرا ميگذشت. حضرت علي(ع) پس از فاطمه با امامه (دختر زادة پيامبر اكرم) ازدواج كرده بود. امّا با گذشت بيش از ده سال از آن داغ جانسوز، هنوز هم غم فراق زهرا در دل علي(ع) بود.

براي خاندان پيامبر، سرنوشتي شگفت رقم زده شده بود. بني هاشم، در اوج عزّت و بزرگواري، مظلومانه مي‏زيستند. وقتي علي(ع) به فكر گرفتن همسر ديگري بود، عاشورا در برابر ديدگانش بود. برادرش «عقيل » را كه در علم نسب‏ شناسي وارد بود و قبايل و تيره‏ هاي گوناگون و خصلتها و خصوصيّتهاي اخلاقي و روحي آنان را خوب مي‏شناخت طلبيد. از عقيل خواست كه: برايم همسري پيدا كن شايسته و از قبيله ‏اي كه اجدادش از شجاعان و دلير مردان باشند تا بانويي اين چنين، برايم فرزندي آورد شجاع و تكسوار و رشيد.(2)

پس از مدّتي، عقيل زني از طايفة كلاب را خدمت اميرالمؤمنين(ع) معرفي كرد كه آن ويژگي ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نياكانش همه از دليرمردان بودند. از طرف مادر نيز داراي نجابت خانوادگي و اصالت و عظمت بود. او را فاطمة كلابيّه مي گفتند و بعدها به «امّ‏ البنين» شهرت يافت، يعني مادرِ پسران، چهار پسري كه به ‏دنيا آورد و عبّاس يكي از آنان بود.

عقيل براي خواستگاري او نزد پدرش رفت. وي از اين موضوع استقبال كرد و با كمال افتخار، پاسخ آري گفت. حضرت علي(ع) با آن زن شريف ازدواج كرد. فاطمة كلابيّه سراسر نجابت و پاكي و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتي وارد خانة علي(ع) شد، حسن و حسين (عليهماالسلام) بيمار بودند. او آنان را پرستاري كرد و ملاطفت بسيار به آنان نشان داد(3).

گويند: وقتي او را فاطمه صدا كردند گفت: مرا فاطمه خطاب نكنيد تا ياد غمهاي مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانيد.

ثمرة ازدواج حضرت علي با او، چهار پسر رشيد بود به نامهاي: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، كه هر چهار تن سالها بعد در حادثة كربلا به شهادت رسيدند. عباس، قهرماني كه در اين بخش از او و خوبي‏ها و فضيلتهايش سخن ميگوييم، نخستين ثمرة اين ازدواج پر بركت و بزرگترين پسر امّ البنين بود.

فاطمة كلابيه (امّ البنين) زني داراي فضل و كمال و محبّت به خاندان پيامبر بود و براي اين دودمانِ پاك، احترام ويژه ‏اي قائل بود. اين محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود كه اجر رسالت پيامبر را «مودّت اهل بيت» دانسته است(4). او براي حسن، حسين، زينب و امّ كلثوم، يادگاران عزيز حضرت زهرا (س)، مادري مي‏كرد و خود را خدمتكار آنان مي‏دانست. وفايش نيز به اميرالمؤمنين (ع) شديد بود. پس از شهادت علي(ع) به احترام آن حضرت و براي حفظ حرمت او، شوهر ديگري اختيار نكرد، با آن كه مدّتي نسبتاً طولاني (بيش از بيست سال) پس از آن حضرت زنده بود.(5)

ايمان والاي امّ البنين و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود كه آنان را بيشتر از فرزندان خود، دوست مي‏داشت. وقتي حادثة كربلا پيش آمد، پيگير خبرهايي بود كه از كوفه و كربلا مي‏رسيد. هركس خبر از شهادت فرزندانش مي‏داد، او ابتدا از حال حسين(ع) جويا مي‏شد و برايش مهمتر بود.

عبّاس بن علي(ع) فرزند چنين بانوي حق شناس و بامعرفتي بود و پدري چون علي بن ابي طالب(ع) داشت و دست تقدير نيز براي او آينده ‏اي آميخته به عطر وفا و گوهر ايمان و پاكي رقم زده بود.

ولادت نخستين فرزند امّ البنين، در روز چهارم شعبان سال 26 هجري در مدينه بود.(6) تولّد عباس، خانة علي و دل مولا را روشن و سرشار از اميد ساخت، چون حضرت مي‏ديدند در كربلايي كه در پيش است، اين فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ علي، فداي حسينِ فاطمه خواهد گشت.

وقتي به دنيا آمد حضرت علي(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحيد و رسالت و دين، پيوند داد و نام او را عباس نهاد(7). در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامي گوسفندي را به عنوانِ عقيقه ذبح كردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند(8).

آن حضرت، گاهي قنداقة عبّاس خردسال را در آغوش ميگرفت و آستينِ دستهاي كوچك او را بالا مي‏زد و بر بازوان او بوسه مي‏زد و اشك مي‏ريخت. روزي مادرش امّ البنين كه شاهد اين صحنه بود، سبب گرية امام را پرسيد. حضرت فرمود: اين دستها در راه كمك و نصرت برادرش حسين، قطع خواهد شد؛ گريهء من براي آن روز است(9).

با تولّد عبّاس، خانة علي(ع) آميخته ‏اي از غم و شادي شد: شادي براي اين مولود خجسته، و غم و اشك براي آينده‏ اي كه براي اين فرزند و دستان او در كربلا خواهد بود.

عبّاس در خانة علي(ع) و در دامان مادرِ با ايمان و وفادارش و در كنار حسن و حسين (عليهماالسلام) رشد كرد و از اين دودمان پاك و عترتِ رسول، درسهاي بزرگ انسانيت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت.

تربيت خاصّ امام علي(ع) بي‏ شك، در شكل دادن به شخصيت فكري و روحي بارز و برجستهء اين نوجوان، سهم عمده‏ اي داشت و درك بالاي او ريشه در همين تربيتهاي والا داشت.

روزي حضرت امير(ع) عبّاسِ خردسال را در كنار خود نشانده بود، حضرت زينب (س) هم حضور داشت. امام به اين كودك عزيز گفت: بگو يك. عبّاس گفت: يك. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداري كرد و گفت: شرم مي‏كنم با زباني كه خدا را به يگانگي خوانده ‏ام دو بگويم. حضرت از معرفت اين فرزند خشنود شد و پيشاني عبّاس را بوسيد(10).

استعداد ذاتي و تربيت خانوادگي او سبب شد كه در كمالات اخلاقي و معنوي، پا به پاي رشد جسمي و نيرومندي عضلاني، پيش برود و جواني كامل، ممتاز و شايسته گردد. نه‏ تنها در قامت رشيد بود، بلكه در خِرد، برتر و درجلوه‏ هاي انساني هم رشيد بود. او مي‏دانست كه براي چه روزي عظيم، ذخيره شده است تا در ياري حجّت خدا جان نثاري كند. او براي عاشورا به دنيا آمده بود.

اين حقيقت، موردتوجّه علي(ع) بود، آنگاه كه مي‏خواست با امّ البنين ازدواج كند. وقتي هم كه حضرت امير در بستر شهادت افتاده بود، اين «راز خون» را به ياد عبّاس آورد و در گوش او زمزمه كرد.

شب 21 رمضان سال 41 هجري بود. علي(ع) در آخرين ساعات عمر خويش،عبّاس را به آغوش گرفت و به سينه چسبانيد و به اين نوجوان دلسوخته، كه شاهد خاموش شدن شمع وجود علي بود، فرمود: پسرم، به زودي در روز عاشورا، چشمانم به وسيلة تو روشن ميگردد؛ پسرم، هرگاه روز عاشورا فرا رسيد و بر شريعة فرات وارد شدي، مبادا آب بنوشي در حالي كه برادرت حسين(ع) تشنه است.(11)

اين نخستين درس عاشورا بود كه در شب شهادت علي(ع) آموخت و تا عاشورا پيوسته در گوش داشت.

شايد در همان لحظات آخر عمر علي(ع) كه فرزندانش دور بستر او حلقه زده بودند و نگران آينده بودند، حضرت به فراخور هر يك، توصيه‏ هايي داشته است. بعيد نيست كه دست عبّاس را در دست حسين(ع) گذاشته باشد و عبّاس را سفارش كرده باشد كه: عباسم، جان تو و جان حسينم در كربلا! مبادا از او جدا شوي و تنهايش گذاري!

عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگي داشت و از نفسهاي پاك و عنايتهاي ويژة علي(ع) و مادرش امّ البنين برخوردار شده بود. امّ البنين هم نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پيامبر را يكجا داشت و در ولا و دوستي آنان، مخلص و شيفته بود. از آن سو نزد اهل بيت هم وجهه و موقعيّت ممتاز و مورد احترامي داشت. اين كه زينب كبري پس از عاشورا و بازگشت به مدينه به خانة او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به اين مادرِ داغدار تسليت گفت(12) و پيوسته به خانة او رفت و آمد مي‏كرد و شريك غمهايش بود، نشانِ احترام و جايگاه شايستة او در نظر اهل‏بيت بود


 
فصل جواني

از روزي كه عبّاس، چشم به جهان گشوده بود اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين را در كنار خود ديده بود و از ساية مهر و عطوفت آنان و از چشمة دانش و فضيلتشان برخوردار و سيراب شده بود.

چهارده سال از عمر عبّاس در كنار علي(ع) گذشت، دوراني كه علي(ع) با دشمنان درگير بود. گفته‏ اند عبّاس در برخي از آن جنگها شركت داشت، در حالي كه نوجواني در حدود دوازده ساله بود، رشيد و پرشور و قهرمان كه در همان سنّ و سال حريف قهرمانان و جنگاوران بود. علي(ع) به او اجازة پيكار نمي‏داد،(13) به امام حسن و امام حسين هم چندان ميدانِ شجاعت نمايي نمي‏داد. اينان ذخيره‏ هاي خدا براي روزهاي آيندة اسلام بودند و عبّاس مي‏بايست جان و توان و شجاعتش را براي كربلاي حسين نگه دارد و علمدار سپاه سيدالشهدا باشد.

برخي جلوه ‏هايي از دلاوري اين نوجوان را در جبهة صفّين نگاشته ‏اند. اگر اين نقل درست باشد، ميزان رزم آوري او را در سنين نوجواني و دوازده سالگي نشان مي‏دهد.

مگر برادرزاده‏ اش حضرت قاسم سيزده ساله نبود كه آن حماسه را در ركاب عمويش آفريد و تحسين همگان را برانگيخت؟ مگر پدرش علي بن ابي طالب(ع) در جواني با قهرمانان نام آور عرب، همچون «مرحب» در جنگ خيبر و «عمروبن عبدودّ» در جنگ خندق درگير نشد و آنان را به هلاكت نرساند؟ مگر عباس، برادر امام حسن و امام حسين ومحمد حنفيّه و زينب و كلثوم نبود؟ مگر نياكانش ازناحية مادر در قبيلة «كلاب» همه از سلحشوران و تكسواران عرصه ‏هاي رزم وشجاعت و شمشيرزني و نيزه افكني نبودند؟ عباس، محلّ تلاقي دو رگ و ريشة شجاعت بود، هم از سوي پدر كه علي(ع) بود و هم از طرف مادر. و امّا آن حماسه آفريني در سنّ نوجواني:

در يكي از روزهاي نبرد صفّين، نوجواني از سپاه علي(ع) بيرون آمد كه نقاب بر چهره داشت و از حركات او نشانه‏ هاي شجاعت و هيبت و قدرت هويدا بود. از سپاه شام كسي جرأت نكرد به ميدان آيد. همه ترسان و نگران، شاهد صحنه بودند. معاويه يكي از مردان سپاه خود را به نام «ابن شعثاء»كه دليرمردي برابر با هزاران نفر بود صدا كرد و گفت: به جنگ اين جوان برو. آن شخص گفت: اي امير، مردم مرا با ده هزار نفر برابر مي‏دانند، چگونه فرمان مي‏دهي كه به جنگ اين نوجوان بروم؟ معاويه گفت: پس چه كنيم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، يكي از آنان را مي‏فرستم تا او را بكشد. گفت: باشد. يكي از پسرانش را فرستاد، به دست اين جوان كشته شد. ديگري را فرستاد، او هم كشته شد. همهء پسرانش يك به يك به نبرد اين شير سپاه علي(ع) آمدند و او همه را از دم تيغ گذراند.

خود ابن شعثاء به ميدان آمد، در حالي كه ميگفت: اي جوان، همهء پسرانم را كشتي، به خدا پدر و مادرت را به عزايت خواهم نشاند. حمله كرد و نبرد آغاز شد و ضرباتي ميان آنان ردّ و بدل گشت. با يك ضربت كاري جوان، ابن ‏شعثاء به خاك افتاد و به پسرانش پيوست. همهء حاضران شگفت زده شدند. اميرالمؤمنين او را نزد خود فراخواند، نقاب از چهره‏اش كنار زد و پيشاني او را بوسه زد. ديدند كه او قمر بني هاشم عباس بن علي(ع) است.(14)

نيز آورده‏ اند در جنگ صفين، در مقطعي كه سپاه معاويه بر آب مسلّط شد و تشنگي، ياران علي(ع) را تهديد مي‏كرد، فرماني كه حضرت به ياران خود داد و جمعي را در ركاب حسين(ع) براي گشودن شريعه و باز پس گرفتن آب فرستاد، عباس بن علي هم در كنار برادرش و يار و همرزم او حضور داشته است.

اينها گذشت و سال چهلم هجري رسيد و فاجعهء خونين محراب كوفه اتّفاق افتاد. وقتي علي(ع) به شهادت رسيد، عباس بن علي چهارده ساله بود و غمگينانه شاهد دفن شبانه و پنهاني اميرالمؤمنين(ع) بود. بي شك اين اندوه بزرگ، روح حسّاس او را به سختي آزرد. امّا پس از پدر، تكيه گاهي چون حسنين (عليهماالسلام) داشت و در ساية عزّت و شوكت آنان بود. هرگز توصيه‏ اي را كه پدرش در شب 21 رمضان درآستانة شهادت به عباس داشت از ياد نبرد. از او خواست كه در عاشورا و كربلا حسين را تنها نگذارد. مي‏دانست كه روزهاي تلخي در پيش دارد و بايد كمر همّت و شجاعت ببندد و قرباني بزرگ مناي عشق دركربلا شود تا به ابديّت برسد.

ده سال تلخ را هم پشت سر گذاشت. سالهايي كه برادرش امام حسن مجتبي(ع) به امامت رسيد، حيله گري‏هاي معاويه، آن حضرت را به صلح تحميلي وا داشت. ستمهاي امويان اوج گرفته بود. حجربن عدي و يارانش شهيد شدند؛ عمروبن حمق خزاعي شهيد شد، سختگيري به آل علي ادامه داشت. در منبرها وعّاظ و خطباي وابسته به دربارِ معاويه، پدرش علي(ع) را ناسزا ميگفتند. عباس بن علي شاهد اين روزهاي جانگزاي بود تا آن كه امام حسن به شهادت رسيد. وقتي امام مجتبي، مسموم و شهيد شد، عباس بن علي 24 سال داشت. باز هم غمي ديگر برجانش نشست.

پس از آن كه امام مجتبي(ع) بني هاشم را در سوگ شهادت خويش، گريان نهاد و به ملكوت اعلا شتافت، بستگان آن حضرت، بار ديگر تجربة رحلت رسول خدا و فاطمة زهرا وعلي مرتضي را تكرار كردند و غمهايشان تجديد شد. خانة امام مجتبي پر از شيون و اشك شد. عباس بن علي نيز ازجمله كساني بود كه با گريه و اندوه براي برادرش مرثيه خواند و خاك عزا بر سر و روي خود افكند و از جان صيحه كشيد(15).

امّا چاره ‏اي نبود، مي‏بايست اين كوه غم را تحمل كند و دل به قضاي الهي بسپارد و خود را براي روزهاي تلخ‏تري آماده سازد. امام حسن مجتبي(ع) را غسل دادند و كفن كردند. عبّاس در مراسم غسل پيكر مطهّر امام حسن(ع) با برادران ديگرش (امام حسين و محمد حنفيّه) همكاري و همراهي داشت(16) و شاهد غمبارترين وتلخ‏ترين صحنهء مظلوميّت اهل‏بيت بود. آنگاه كه تابوت امام مجتبي(ع) را وارد حرم پيامبر(ص) كردند تا تجديد ديداري با آن حضرت كنند، مروانيان پنداشتند كه مي‏خواهند آن جا دفن كنند و جلوگيري كردند و تابوت امام حسن(ع) را تيرباران نمودند.در اين صحنه ‏ها بود كه خشم جوانان غيرتمند بني هاشم برانگيخته شد و اگر سيد الشهدا(ع) آنان را به خويشتن‏داري و صبر دعوت نكرده بود، دستهايي كه به قبضه‏ هاي شمشير رفته بود زمين را از خون دشمنانِ بدخواه سيراب مي‏كرد. عباس رشيد نيز در جمع جوانان هاشمي، جرعه جرعه غصه مي‏خورد و بنابه تكليف، صبر مي‏كرد. مي‏خواست كه شمشير بركشد و حمله كند، امّا حسين بن علي نگذاشت و او را به بردباري و خويشتن‏داري دعوت كرد و وصيّت امام مجتبي(ع) را يادآور شد كه گفته بود خوني ريخته نشود(17).

اين سالها نيز گذشت. عباس بن علي(ع) زير ساية برادر بزرگوارش سيدالشهدا(ع) و در كنار جوانان ديگري از عترت پيامبر خدا مي‏زيست و شاهد فراز و نشيبهاي روزگار بود.

عباس چند سال پس از شهادت پدر در سنّ هجده سالگي در اوائل امامت امام مجتبي با لُبابه، دخترعبدالله بن عباس ازدواج كرده بود. ابن عباس راوي حديث و مفسّر قرآن و شاگرد لايق و برجستة علي(ع) بود. شخصيّت معنوي و فكري اين بانو نيز در خانة اين مفسّر امّت شكل گرفته و به علم و ادب آراسته بود. از اين ازدواج دو فرزند به نامهاي «عبيدالله» و «فضل» پديد آمد(18) كه هر دو بعدها از عالمان بزرگ دين و مروّجان قرآن گشتند. از نوادگان حضرت اباالفضل(ع) نيز كساني بودند كه در شمار راويان احاديث و عالمان دين در عصر امامان ديگر بودند(19) و اين نور علوي كه در وجود عباس تجلّي داشت، در نسلهاي بعد نيز تداوم يافت و پاسداراني براي دين خدا تقديم كرد كه همه از عالمان و عابدان و فصيحان و اديبان بودند.(20)

آن حضرت، در مدينه و در جمع بني هاشم مي‏زيست و زمان همچنان ميگذشت تا آن كه سال شصت هجري رسيد و حادثة كربلا و نقش عظيمي كه وي در آن حماسه آفريد. با اين بخش از زندگي الهام بخش او در آينده آشنا خواهيم شد.

عباس درهمة دوران حيات، همراه برادرش حسين(ع) بود و فصل جواني ‏اش در خدمت آن امام گذشت. ميان جوانان بني‏ هاشم شكوه و عزّتي داشت و آنان برگرد شمع وجود عباس، حلقه‏ اي از عشق و وفا به وجود آورده بودند و اين جمعِ حدوداً سي نفري، در خدمت و ركاب امام حسن و امام‏ حسين همواره آماده دفاع بودند و در مجالس و محافل، از شكوه اين جوانان، به ويژه از صولت و غيرت و حميّت عباس سخن بود.

آن روز هم كه پس از مرگ معاويه، حاكم مدينه مي‏خواست درخواست و نامة يزيد را دربارة بيعت با امام حسين(ع) مطرح كند و ديداري ميان وليد و امام در دارالاماره انجام گرفت، سي نفر از جوانان هاشمي به فرماندهي عباس‏ بن علي(ع) با شمشيرهاي برهنه، آماده و گوش به فرمان، بيرون خانة وليد و پشت در ايستاده بودند و منتظر اشارة امام بودند كه اگر نيازي شد به درون آيند و مانع بروز حادثه ‏اي شوند. كساني هم كه از مدينه به مكه و از آن‏جا به كربلا حركت كردند، تحت فرمان اباالفضل(ع) بودند(21).

اينها، گوشه‏ هايي از رخدادهاي زندگي عباس در دوران جواني بود تا آن كه حماسة عاشورا پيش آمد و عباس، وجود خود را پروانه ‏وار به آتشِ عشقِ حسين زد و سراپا سوخت و جاودانه شد درود خدا و همهء پاكان بر او باد.

 
 
سيماي اباالفضل(ع)

هم چهرة عباس زيبا بود، هم اخلاق و روحيّاتش. ظاهر و باطن عباس نوراني بود و چشمگير و پرجاذبه. ظاهرش هم آيينة باطنش بود. سيماي پر فروغ و تابنده ‏اش او را همچون ماه، درخشان نشان مي‏داد و در ميان بني هاشم، كه همه ستارگانِ كمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از اين رو او را «قمر بني هاشم» ميگفتند.

در ترسيم سيماي او، تنها نبايد به اندام قوي و قامت رشيد و ابروان كشيده و صورت همچون ماهش بسنده كرد؛ فضيلتهاي او نيز، كه درخشان بود، جزئي از سيماي اباالفضل را تشكيل مي‏داد. از سويي نيروي تقوا، ديانت و تعهّدش بسيار بود و از سويي هم از قهرمانان بزرگ اسلام به‏ شمار مي‏ آمد. زيبايي صورت و سيرت را يكجا داشت. قامتي رشيد و بر افراشته، عضلاتي قوي‏ و بازواني ستبر وتوانا و چهره ‏اي نمكين و دوست داشتني داشت. هم وجيه بود، هم مليح. آنچه خوبان همه داشتند، او به تنهايي داشت.

وقتي سوار بر اسب مي‏شد، به خاطر قامت كشيده ‏اش پاهايش به زمين مي‏رسيد و چون پاي در ركاب اسب مي‏نهاد، زانوانش به گوشهاي اسب مي‏رسيد.(22) شجاعت و سلحشوري را از پدر به ارث برده بود و در كرامت و بزرگواري و عزّت نفس و جاذبة سيما و رفتار، يادگاري از همة عظمتها و جاذبه‏ هاي بني‏ هاشم بود. بر پيشاني‏ اش علامت سجود نمايان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاكساري در برابر «اللّه» حكايت مي‏كرد. مبارزي بود خدا دوست و سلحشوري آشنا با راز و نيازهاي شبانه.

قلبش محكم و استوار بود همچون پارة آهن. فكرش روشن و عقيده ‏اش استوار و ايمانش ريشه ‏دار بود. توحيد و محبّت خدا در عمق جانش ريشه داشت. عبادت و خداپرستي او آن چنان بود كه به تعبير شيخ صدوق: نشان سجود در پيشاني و سيماي او ديده مي‏شد.(23)

ايمان و بصيرت و وفاي عباس، آن چنان مشهور و زبانزد بود كه امامان شيعه پيوسته از آن ياد مي‏كردند و او را به عنوان يك انسان والا و الگو مي ‏ستودند. امام سجاد(ع) روزي به چهرة «عبيدالله» فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه كرد و گريست. آنگاه با ياد كردي از صحنة نبرد اُحد و صحنة كربلا از عموي پيامبر (حمزة سيدالشهدا) و عموي خودش (عباس‏ بن علي) چنين ياد كرد:

« هيچ روزي براي پيامبر خدا سخت‏تر از روز «اُحد» نگذشت. در آن روز، عمويش حضرت حمزه كه شير دلاور خدا و رسول بود به شهادت رسيد. بر حسين بن علي(ع) هم روزي سخت‏تر از عاشورا نگذشت كه در محاصرة سي ‏هزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان مي‏پنداشتند كه با كشتن فرزند رسول خدا به خداوند نزديك مي‏شوند و سرانجام، بي ‏آن‏كه به نصايح و خيرخواهي هاي سيدالشهدا گوش دهند، او را به شهادت رساندند.»

 آنگاه در يادآوري فداكاري و عظمت روحي عباس(ع) فرمود:

«خداوند،عمويم عباس را رحمت كند كه در راه برادرش ايثار و فداكاري كرد و از جان خود گذشت، چنان فداكاري كرد كه دو دستش قلم شد. خداوند نيز به او همانند جعفربن ابي‏طالب در مقابل آن دو دستِ قطع شده دو بال عطا كرد كه با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز مي‏كند.عباس نزد خداوند، مقام و منزلتي دارد بس بزرگ، كه همة شهيدان در قيامت به مقام والاي او غبطه مي‏خورند و رشك مي‏برند.»(24)

آن ايثار و جانبازي عظيم اباالفضل، پيوسته الهام بخش فداكاري‏هاي بزرگ در راه عقيده و دين بوده است و جانبازان بسياري اگر دستي در راه دوست فدا كرده ‏اند، خود را رهپوي آن الگوي فداكاري مي‏دانند و اسوة ايثارشان جعفر طيّار و عباس بن علي بوده است:

چون اقتدا به جعفر طيّار كرده‏ ايم

پرواز ماست با پرِ جان در فضاي دوست

در پيروي ز خطّ علمدار كربلاست

دستي كه داده‏ ايم به راه رضاي دوست(25)

بصيرت و شناخت عميق و پايبندي استوار به حق و ولايت و راه خدا از ويژگي هاي آن حضرت بود. در ستايشي كه امام صادق(ع) از او كرده است بر اين اوصاف او انگشت نهاده و به‏ عنوان ارزش‏هاي متبلور در وجود عبّاس، ياد كرده است:

«كان عمُّنا العبّاسُ نافذ البصيرةِ صُلب الايمانِ، جاهد مع ابي‏عبدالله(ع) وابْلي’ بلاءاً حسناً ومضي شهيداً(26)؛

عموي ما عباس، داراي بصيرتي نافذ و ايماني استوار بود، همراه اباعبدالله جهاد كرد و آزمايش خوبي داد و به شهادت رسيد».

و در يكي از زيارتنامه ‏هاي آن حضرت نيز بر اين «بصيرت» و اقتدا به شايستگان اشاره شده است «شهادت مي‏دهم كه تو با بصيرت در كار و راه خويش رفتي و شهيد شدي و به صالحان اقتدا كردي»(27).

بصيرت و بينش نافذ و قوي كه امام در وصف او به كار برده است، سندي افتخار آفرين براي اوست. اين ويژگي‏هاي والاست كه سيماي عباس بن علي را درخشان و جاودان ساخته است. وي تنها به عنوان يك قهرمانِ رشيد و علمدارِ شجاع مطرح نبود، فضايل علمي و تقوايي او و سطح رفيع دانش او كه از خردسالي از سرچشمة علوم الهي سيراب و اشباع شده بود، نيز درخور توجّه است. تعبير «زُقّ العِلْم زقّاً»(28) كه در برخي نقلها آمده است، اشاره به اين حقيقت دارد كه تغذيه علمي او از همان كودكي بوده است.

مقام فقاهتي او بالا بود و نزد راويان، مورد وثوق به شمار مي‏رفت و داراي پارسايي فوق العاده ‏اي بود. تعبير برخي بزرگان دربارة او چنين است:

«عباس از فقيهان و دين شناسانِ اولاد ائمّه بود و عادل، ثقه، با تقوا و پاك بود.»(29)

و به تعبير مرحوم قايني: «عباس از بزرگان و فاضلانِ فقهاي اهل بيت بود، بلكه او داناي استاد نديده بود.»(30)

اين سردار رشيد و شهيد، علاوه بر آن كه خود به لحاظ قرب و منزلتي كه نزد پروردگار دارد در قيامت از مقام شفاعت برخوردار است، وسيلة شفاعت حضرت زهرا نيز خواهد بود. در روايت است:

در روز رستاخيز، آنگاه كه كار سخت و دشوار گردد، پيامبر خدا، حضرت علي را نزد فاطمه خواهد فرستاد تا درجايگاه شفاعت حاضر شود. اميرمؤمنان به فاطمه ميگويد: از اسباب شفاعت چه نزد خود داري و براي امروز كه روز بي‏تابي و نيازمندي است چه ذخيره كرده ‏اي؟ فاطمة زهرا ميگويد: يا علي، براي اين جايگاه، دستهاي بريدة فرزندم عباس بس است.(31)

افتخار بزرگ عباس بن علي اين بود كه در همة عمر، در خدمتِ امامت و ولايت و اهل‏بيت عصمت بود، بخصوص نسبت به اباعبدالله الحسين(ع) نقش حمايتي ويژه اي داشت و بازو و پشتوانه و تكيه گاه برادرش سيدالشهدا بود و نسبت به آن حضرت، همان جايگاه را داشت كه حضرت امير نسبت به پيامبر خدا داشت. در اين زمينه به مقايسة يكي از نويسندگان دربارة اين پدر و پسر توجه كنيد:

«حضرت عباس در بسياري از امور اجتماعي مانند پدر قد مردانگي برافراخت و ابراز فعاليت و شجاعت نمود. عباس، پشت و پناه حسين بود مانند پدرش كه پشت و پناه حضرت رسول الله بود. عباس در جنگها همان استقامت، پافشاري، شجاعت، قوّت بازو، ايمان و اراده، پشت نكردن به دشمن، فريب دادن و بيم نداشتن از عظمت حريف و انبوهي دشمن را كه پدرش درجنگهاي اُحد، بدر، خندق، خيبر و غيره نشان داد، در كربلا ابراز داشت.

عباس، همانطور كه علي(ع) هميان نان و خرما به دوش ميگرفت و براي ايتام و مساكين مي‏برد، او به اتفاق و امر برادر، بسياري از گرسنگان مكّه و مدينه را به همين ترتيب اطعام مي‏نمود. عباس، مانند علي(ع) كه باب حوايج دربار پيغمبر بود و هركس روي به ساحت او مي‏كرد، اوّل علي را مي‏خواند، باب حوايج در استان امام حسين بود و هركس براي رفع حوايج به دربار حسين (ع) مي‏شتافت، عباس را مي‏خواند.

عباس مانند پدر كه در بستر پيغمبر خوابيد و فداكاري كرد در راه پيغمبر، در روز عاشورا براي اطفال و آب آوردن فداكاري كرد. عباس مانند پدر كه در حضور پيغمبر شمشير مي‏زد، در حضور برادر شمشير زد تا از پاي در آمد. عباس، همان‏طور كه پدرش به تنهايي به دعوت دشمن رفت، به‏ تنهايي براي مهلت به طرف خيل دشمن حركت فرموده و مهلت گرفت»(32).


 
در آيينة القاب

غير از نام، كه مشخّص كنندة هر فرد از ديگران است، صفات و ويژگي‏هاي اخلاقي و عملي اشخاص نيز آنان را از ديگران متمايز مي‏كند و به خاطر آن خصوصيّات بر آنها «لقب» نهاده مي‏شود و با آن لقبها آنان را صدا مي‏زنند يا از آنان ياد مي‏كنند.

وقتي به القاب زيباي حضرت عباس مي ‏نگريم، آنها را همچون آيينه ‏اي مي‏ يابيم كه هركدام،جلوه ‏اي از روح زيبا و فضايل حضرتِ ابوفضايل را نشان مي‏دهد. القاب حضرت عباس، برخي در زمان حياتش هم شهرت يافته بود، برخي بعدها بر او گفته شد و هر كدام مدال افتخار و عنوان فضيلتي است جاودانه.

چه زيباست كه اسم، با مسمّي و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هركس شايسته و درخور لقب و نام و عنواني باشد كه با آن خوانده و ياد مي‏شود.

نام اين فرزند رشيد اميرالمؤمنين «عباس» بود، چون شيرآسا حمله مي‏كرد و دلير بود و در ميدانهاي نبرد، همچون شيري خشمگين بود كه ترس در دل دشمن مي‏ريخت و فريادهاي حماسي‏اش لرزه بر اندام حريفان مي‏افكند.

كُنيه‏ اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به اين جهت كه فضل، نام پسر او بود، هم به اين جهت كه در واقع نيز، پدر فضيلت بود و فضل و نيكي زادة او و مولود سرشت پاكش و پروردة دست كريمش بود.

او را «ابوالقِربه» (پدر مشك) هم ميگفتند به خاطر مشكِ آبي كه به دوش ميگرفت(33) و از كودكي ميان بني هاشم سقّايي مي‏كرد(34)«سقّا» لقب ديگر اين بزرگ مرد بود. آب آور تشنگان و طفلان، به خصوص درسفر كربلا، ساقي كاروانيان و آب آور لب تشنگان خيمه‏ هاي ابا عبدالله(ع) بود و يكي از مسؤوليتهايش در كربلا تأمين آب براي خيمه‏ هاي امام بود و وقتي از روز هفتم محرّم، آب را به روي ياران امام حسين(ع) بستند، يك بار به همراهي تني چند از ياران، صف دشمن را شكافت و از فرات آب به خيمه‏ ها آورد. عاقبت هم روز عاشورا در راه آب آوري براي كودكان تشنه به شهادت رسيد(35) (كه در آينده خواهد آمد). او از تبار هاشم و عبدالمطلب وابوطالب بود، كه همه از ساقيانِ حجاج بودند.علي(ع) نيز ان همه چاه و قنات حفر كرد تا تشنگان را سيراب سازد. در روز صفّين هم سپاه علي(ع) پس از استيلا بر آب، سپاه معاويه را اجازه داد كه از آن بنوشد تا شاهدي بر فتوّت جبهة علي(ع) باشد. عباس، تداوم آن خط و اين مرام و استمرار اين فرهنگ و فرزانگي است. دركربلا هم منصب سقّايي داشت تا پاسدار شرف باشد.

لقب ديگرش «قمر بني هاشم» بود. در ميان بني هاشم زيباترين و جذاب‏ترين چهره را داشت و چون ماه درخشان در شب تار مي‏درخشيد.

او با عنوانِ «باب الحوائج» هم مشهور است. استان رفيعش قبله گاه حاجات است و توسّل به آن حضرت، برآورندة نياز محتاجان و دردمندان است. هم در حال حيات درِ رحمت و بابِ حاجت و چشمة كرم بود و مردم حتي اگر با حسين(ع) كاري داشتند از راه عباس وارد مي‏شدند، هم پس از شهادت به كساني كه به نام مباركش متوسّل شوند، عنايت خاصّ دارد و خداوند به پاسِ ايمان و ايثار و شهادت او، حاجت حاجتمندان را بر مي‏ آورد. بسيارند آنان كه با توسّل به استان فضل اباالفضل(ع) و روي آوردن به درگاه كرم و فتوّت او، شفا يافته‏ اند يا مشكلاتشان برطرف شده و نيازشان بر آمده است. دركتابهاي گوناگون، حكايات شگفت وخواندني از كرامت حضرت اباالفضل(ع) نقل شده است.(36) خواندن و شنيدن اين گونه كرامات (اگر صحيح و مستند باشد) بر ايمان وعقيده و محبّت انسان مي‏افزايد(37).

يكي ديگر از لقبهاي او «رئيس عسكر الحسين» است،(38) فرمانده سپاه حسين(ع).

او به «علمدار» و «سپهدار» هم معروف است. اين لقب در ارتباط با نقش پرچمداري عباس در كربلاست. وي فرمانده نظامي نيروهاي حق در ركاب امام حسين(ع) بود و خود سيّدالشهدا او را با عنوانِ «صاحب لواء» خطاب كرد كه نشان‏ دهندة نقش علمداري اوست «عبدصالح» (بندة شايسته) لقب ديگري است كه در زيارتنامة او به چشم مي‏خورد، زيارتنامه ‏اي كه امام صادق(ع) بيان فرموده است. اين كه يك حجّت معصوم الهي، عباسِ شهيد را عبدصالح و مطيع خدا و رسول و امام معرفي كند، افتخار كوچكي نيست.

يكي ديگر از لقبهايش «طيّار» است، چون همانند عمويش جعفر طيّار به جاي دو دستي كه از پيكرش جدا شد، دو بال به او داده شده تا در بهشت بال در بال فرشتگان پرواز كند. اين بشارت را پدرش اميرالمؤمنين(ع) در كودكي عباس، آن هنگام كه دستهاي او را مي‏بوسيد و ميگريست به اهل خانه داد تا تسلاي غم و اندوه آنان گردد.(39)

«مواسي» از لقبهاي ديگر اوست و اشاره به مواسات و ازخود گذشتگي و فدا شدن او در راه برادرش امام حسين(ع) دارد.(40)

براي عباس بن علي(ع) شانزده لقب شمرده ‏اند(41) كه هريك، جلوه ‏اي از روح بلند و عظمت او را نشان مي‏دهد.

عباس در طول زندگي، پيوسته جانش را سپر حفاظت از امام زمان خويش ساخته بود و همراه امام حسين بود و از او جدا نمي‏شد و در راه حمايت از او مي‏جنگيد(42). سايه به ساية امام حركت مي‏كرد و خود، سايه اي از وجود سيدالشهدا بود. با آن كه خود از نظر علم و تقوا و شجاعت و فضيلت، در درجة بالايي بود و الگويي مثال زدني در اين بزرگي‏ها و كرامتها محسوب مي‏شد، امّا خود را يك شخصيّت فاني در وجود برادرش و ذوب شده در سيدالشهدا و مطيع محض مولاي خود ساخته بود و آن گونه عمل مي‏كرد تا به ديگران درس «ولايت پذيري» و موالات و مواسات بياموزد و شيوة صحيح ارتباط با ولي خدا را نشان دهد.

شايد اين نكتة لطيف كه ميلاد امام حسين در سوم شعبان و ميلاد اباالفضل در چهارم شعبان است، رمز ديگري از وجودِ سايه ‏اي آن حضرت نسبت به خورشيد امامت باشد، كه در تمام عمر و همهء زندگي، حتي در روز تولّد هم، يك روز پس از امام حسين است و شاهدي بر اين پيروي و متابعت (البته با حدود بيست سال فاصله) .

در حادثة عاشورا و در آن شب موعود و خدايي هم، محافظت و پاسداري از خيمه‏ هاي حسيني را بر عهده داشت و نگهبان حريم و حرم امامت بود.

اين لقبهاي معني‏دار و گويا، هر يك تابلويي است كه فضايل او را نشان مي‏دهد و ما را به خلوتسراي روحِ بلند و قلبِ استوار و ايمان ژرف و جانِ نوراني او رهنمون مي‏شود و محبّت آن سرباز فداكار قرآن و دين را در دلها افزون مي‏سازد.

اينك كه سخن از كنيه ‏ها و لقبهاي اوست، همين جا به برخي تعابير كه ائمّه دربارة او دارند، اشاره مي‏كنيم:

در زيارتنامه ‏اي كه از قول امام صادق(ع) روايت شده است، خطاب به حضرت عباس(ع) چنين آمده است:

«سلام بر تو، اي بندة صالح، فرمانبردار خدا و پيامبر و اميرمؤمنان و امام حسن و امام حسين. خدا را گواه ميگيرم ‏كه تو بر همان راهي رفتي كه مجاهدان و شهيدانِ «بدر» رفتند: راه مجاهدان راه خدا، خيرخواهان در جهاد با دشمنان خدا، ياوران راستين اولياي خدا و مدافعان از دوستان خدا...»(43).

تعبيرات بلندي را كه امام صادق(ع) دربارة او دارد در بخشهاي پيشين نيز ياد كرديم.(44)

در زيارت ناحية مقدّسه نيز كه از زبان امام زمان(ع) امده است، خطاب به او چنين دارد:

«سلام بر ابوالفضل العباس فرزند اميرالمؤمنين، ان كه‏ جانش را فداي برادرش كرد، آن كه از ديروزِ خود براي‏ فردايش بهره گرفت، آن كه خود را فداي حسين كردوخود را نگهبان او قرار داد، آن كه دستانش قطع شد...»(45).

و چه زيبا اين روح مواسات و ايثار، در اوج تشنگي در شطِّ فرات، در اين شعرها ترسيم شده است:

كربلا كعبة عشق است و من اندر احرام

شد در اين قبلهء عشّاق، دو تا تقصيرم

دست من خورد به آبي كه نصيب تو نشد

چشم من داد از ان آبِ روان، تصويرم

بايد اين ديده و اين دست دهم قرباني

تا كه تكميل شود حجّ من و تقديرم(46)

از بزرگترين فضيلتها و عبادتهاي وي، نصرت و ياري پسر پيامبر و حمايت ازفرزندان زهراي اطهر و سيراب كردن كودكان تشنة اباعبدالله الحسين(ع) بود و فدا كردنِ جانِ عزيز در اين راه پاك.


 
مظهر شجاعت و وفا

نه شجاعتِ دور از وفاداري ارزشمند است، نه از وفاي بدون شجاعت كاري ساخته است. راه حق،انسان‏هاي مقاوم و نستوه و عهد شناس و وفادار مي‏طلبد. ميدانهاي نبرد، سلحشوري و شجاعتِ آميخته به وفاداري به راه حق و آرمان والا و رهبر معصوم لازم است و اينها همه دربالاترين حدّ در وجود فرزند علي(ع) جمع بود. عباس از طرف مادر از قبيلة شجاعان و رزم آوران بود، از طرف پدر هم روح علي را در كالبد خويش داشت. هم شجاعت ذاتي داشت، هم شهامتِ موروثي كه معلول شرايط زندگي و محيط تربيت بود و بخشي هم زاييدة ايمان و عقيده به هدف بود كه او را شجاع مي‏ساخت.

علي(ع) پدر عباس بود، بزرگ مردي كه به شجاعت معنايي جديد بخشيده بود. ابوالفضل العباس فرزند اين پدر و پروردة مكتبي بود كه الگويش علي(ع) است. اينان دودماني بودند سايه پروردِ شمشير و بزرگ شدة ميدانهاي جهاد و خو گرفته به مبارزه و شهادت.

صحنة عاشورا مناسب‏ترين ميداني بود كه شجاعت و وفاي عباس به نمايش گذاشته شود. وفاي عباس در بالاترين حدّ ممكن و زيباترين شكل، تجلّي كرد. امّا بُعد شجاعتِ عباس، آن طور كه بايسته و شايسته بود، مجال بروز نيافت و اين به خاطر مسؤوليتهاي مهمّي بود كه در تدبير امور و پرچمداري سپاه و آبرساني به خيمه ‏ها و حراست از كاروان شهادت بر دوش او بود و عباس نتوانست آن گونه كه دوست داشت روح دريايي خود را در ميدان كربلا در سركوب آن عناصر كينه ‏توز و پست و بي‏وفا نشان دهد.

در عين حال صحنه ‏هاي اندكي كه از حماسه‏ هاي او در كربلا نقل شده نشانگر شجاعت بي‏ نظير اوست. امّا وفاي عباس، چون در نهايت تشنگي و مظلوميّت پديدار مي‏شد، زمينه يافت تا به بهترين صورت نمايان شود و حماسة وفا برامواج فرات و در نهر علقمه ثبت گردد.

عباس در همة عمر، يك لحظه از برادرش و امامش و مولايش دست نكشيد و از اطاعت و خدمت، كم نگذاشت. در تاريخ بشري، از گذشته تاكنون، هيچ برادري نسبت به برادرش مانند عباس نسبت به سيدالشهدا با صداقت و ايثارگر و فداكار و مطيع و خاضع نبوده است. وفا و بزرگواري و ادب او نسبت به امام به گونه ‏اي بود كه درتاريخ به صورت ضرب‏ المثل درامده است. هرگز در برابر امام ‏حسين(ع) از روي ادب نمي‏ نشست مگر با اجازه، مثل يك غلام. عباس ‏براي حسين همانگونه بود كه علي براي پيامبر. حسين ‏بن ‏علي(ع) را همواره با خطابِ «يا سيّدي»، «يا ابا عبدالله»، «يابن رسول الله» صدا مي‏كرد.(47)

صحنه ‏هايي كه از وفا و شجاعت عباس ظاهر شده است، همان است كه سالها پيش وقتي حضرت علي(ع) مي‏خواست با امّ البنين (مادر عباس) ازدواج كند در نظر داشت و كربلا را مي‏ديد و نياز حسين(ع) را به بازويي پرتوان، علمداري رشيد، ياوري وفادار و سرداري فداكار و جانباز. عباس هم از كودكي در جريان كار قرار گرفته بود و مي‏دانست كه ذخيرة چه روزي است و فدايي چه كسي؛ از اين رو از همان دورانِ خردسالي ارادت و عشقي عميق به برادرش حسين داشت و افتخار مي‏كرد كه عاشقانه و از روي محبّت و صفا درخدمت برادر باشد و برادر را مولا و سرور خطاب كند و از اين كه درخدمتِ دو يادگار عزيزِ پيامبر خدا و فاطمة زهرا يعني امام حسن و امام حسين(عليهماالسلام) باشد، احساس مباهات و سربلندي كند. با آن كه در قهرماني و رشادت در حدّ اعلا بود امّا بي‏ كمترين غرور، نسبت به برادرش ادب و اطاعت خاصّ داشت.

عباس همة رشادت و مهابت و توان خويش را وقف برادر كرده بود. در دل دشمنان رعبي ايجاد كرده بود كه از نامش هم به خود مي‏ لرزيدند. قهرماني و شجاعت و رشادتش همه جا مطرح بود. وفايش به حسين و فتوّت و جوانمردي‏ اش نيز ساية امن و آسوده ‏اي بود كه گرفتاران و خائفان در پناه آن اسوده مي‏شدند و احساس امنيّت مي‏كردند.

او هم جوانمرد بود و كاردان، هم شجاع بود و با وفا، هم مؤدّب بود و مطيع فرمان مولا، هم متعبّد بود و اهل تهجّد و عبادت و محو در شخصيت برجستة برادرش حسين بن علي(ع) اينها بود كه او را به منصب فرماندهي و علمداري در كربلا رساند و توانست وفا و دليري خود را در آن روز عظيم به‏ ظهور برساند. به جلوه‏ هايي از روح سلحشور او در ترسيم حوادث عاشورا خواهيم رسيد، امّا چون اين جا سخن از شجاعت اوست به اين صحنه توجّه كنيد:

روز عاشورا «مارد بن صديق» كه از فرماندهان قوي هيكل و بلند قامت سپاه يزيد بود و تنها با دلاوراني همسان و همشأن خود مي جنگيد، آمادة نبرد شده غرق در سلاح و سوار بر اسبي قرمز رنگ به جنگ عباس بن علي آمد.

پيش از پيكار، به خاطر اين كه برعباس ترحّم كرده باشد از او خواست كه شمشير برزمين افكند و تسليم شود. رجزها خواند و غرّشها كرد. امّا عباس پاسخ او را در سخن و رجزخواني داد و ملاحت و شجاعت خود را ميراثي افتخارآفرين از خاندان نبوّت شمرد و از رشادتها و قهرماني‏هاي خود در عرصه هاي رزم سخن گفت و از اين كه: باكي نداريم، پدرم علي بن ابي‏طالب همواره در ميدانهاي نبرد بود و هرگز پشت به دشمن نكرد، ما نيز توكّلمان بر خداست و... ناگهان در حمله ‏اي غافلگيرانه خود را به «مارد» رساند و با تكاني شديد، نيزة او را از دستش گرفت و او را بر زمين افكند و با همان نيزه، ضربتي بر او وارد آورد. سپاه كوفه خواستند مداخله كرده، او را نجات دهند. عباس پيشدستي كرد و همچون عقابي سريع بر پشت اسبِ «مارد» نشست و غلامي را كه به كمك «مارد» آمد بود به خاك افكند.

شمر و عدّه‏اي از فرماندهان به قصد تلافي اين شكست به‏ سوي عباس حمله ‏ور شدند تا «مارد» را از مهلكه بيرون برند. عباس بر سرعت خود افزود و پيش از آنان خود را به«مارد» رساند و او را به هلاكت رساند و در نبردي با يزيديان مهاجم، تعدادي را كشت.(48) رزم آوري و سرعت عمل و تحرّك بجا در ميدان جنگ، سبب شد كه عباس، دشمن و حريف را بشكند و خود پيروز شود.

وجود اباالفضل(ع) در سپاه حسين بن علي(ع) هم ماية هراس دشمن بود، هم براي ياران امام و خانوادة او و كودكاني كه در آن موقعيّتِ سخت در محاصرة يك صحرا پر از دشمن قرار گرفته بودند، قوّت قلب و اطمينان خاطر بود. تا عباس بود كودكان و بانوان حريم امامت آسوده مي‏خوابيدند و نگراني نداشتند، چون نگهباني مثل اباالفضل بيدار بود و پاسداري مي‏داد.


 
با عباس(ع) در حماسة عاشورا

چون مي‏خواهيم عباس بن علي(ع) را در صحنة حماسة كربلا بشناسيم، ناچار به نقل حوادثي مي‏پردازيم كه اباالفضل در آنها نقش و حضور داشته است. بيان اين صحنه‏ ها و واقعه‏ ها، هم ايمان عباس را نشان مي‏دهد، هم وفا و اطاعتش را، هم سلحشوري و مردانگي‏ اش را، هم تابش يقين و باور بر تيغهء شمشير بلند عباس را، هم بصيرت در دين و ثبات در عقيده و پايمردي در راه مرام و انس به شهادتِ در راه خدا را.

درجبهة كربلا مردي را مي‏ بينيم كه در درگيري حق و باطل، بي‏طرف نمانده است و تا مرز جان به جانبداري از حق شتافته است. قامتش، قلّة نستوه و بلندِ رشادت؛ دلش، بيكران دريا؛ صدايش رعد آسا و با صلابت. با آن همه شكوه و شجاعت و قوّت قلب، يك «سرباز» و يك «جانباز» در اردوي ابا عبدالله الحسين.

هفتم محرّم بود. كاروان شهادت چند روزي بود كه در سرزمين كربلا فرود آمده بود. سپاه كوفه بر نهر فرات مسلّط بودند و آب را به روي حسين و يارانش بسته بودند. اين فرماني بود كه از كوفه رسيده بود، مي‏خواستند ناجوانمردانه با استفاده از اهرمِ فشارِ عطش، حسين را به تسليم و سازش وادارند.

شمر بن ذي الجوشن كه از هتّاك ترين و كين توزترين دشمنان اهل‏بيت بود، با طعنه و طنز، تشنگي امام را مطرح مي‏كرد. پس از آن كه آب را به روي فرزند زهرا بستند، شمر گفت: هرگز آب نخواهيد نوشيد تا هلاك شويد.

عباس بن علي(ع) به سيدالشهدا گفت: اي ابا عبدالله، مگر نه اين كه ما برحقّيم؟

فرمود: آري.

پس از آن، اباالفضل بر آنان كه مانع برداشتن آب شده بودند حمله آورد و آنان را از كنار آب پراكنده ساخت تا آن كه همراهان امام آب برداشتند و سيراب شدند.(49)

حلقة محاصرة فرات تنگتر و كنترل شديدتر شد و برداشتن آب از فرات دشوار گشت. در نتيجه، تشنگي و كم آبي در خيمه‏ هاي امام حسين(ع) آشكار شد و عطش بر كودكان بيشترين تأثير را داشت. چشمها و دلها در پي عباس رشيد بود تا براي اين مشكل چاره‏ اي بينديشد و آبي به خيمه‏ ها برساند.

حسين بن علي(ع) برادر رشيدش عباس را مأمور كرد تا مسؤوليت تهية آب را براي خيمه ‏ها به عهده گيرد. او سقّايي‏ تشنه كامان را عهده دار شد. همراه سي مرد سوار از بني هاشم و ديگر ياران و بيست نفر پياده، كه تحت فرمانش بودند، به ‏سوي فرات روان شد. پرچم اين گروه را به«نافع بن هلال» سپرد. فرات در محاصرة نيروهاي دشمن بود. براي برداشتن آب مي‏بايست با عملياتي قهرمانانه، ضمن درهم شكستن حلقة محاصره، مشكها را پر از آب كرده به اردوگاه باز آورند.

گروه به شطّ رسيدند. مشكها را پر كرده بيرون آمدند. در برگشت از فرات بودند كه نگهبانان فرات راه را بر آنان بستند تا مانع آبرساني به خيمه ‏ها شوند. ناچار درگيري پيش آمد. جمعي به نبرد پرداختند و مأموران فرات را مشغول ساختند و جمعي ديگر آب را به مقصد رساندند. عباس و نافع، در جمع گروهي بودند كه نبرد مي‏كردند، هم در مرحلة اوّل كه مي‏خواستند وارد فرات شوند، هم هنگام باز آوردن آب.(50)

اين نخستين برخورد نظامي بين گروهي از ياران امام حسين(ع) با سپاه كوفه در ساحل رود فرات بود. عباس دلاور خود را آماده ساخته بود كه در هر جا و هر لحظه كه نياز به فداكاري باشد، از جان مايه بگذارد و در خدمت حسين بن علي(ع) و فرزندان پاك او باشد.

 
امان نامه

صدايي از پشت خيمه ‏هاي امام حسين(ع) به گوش رسيد. صداي ابليس، صداي وسواس خنّاس، صداي «شمر» كه ميگفت: «خواهر زادگانِ ما كجايند؟» او اباالفضل و سه برادرش را صدا مي‏زد.(51) براي آنان امان نامه آورده بود.

يك بار ديگر نيز پيش از اين، دايي اباالفضل از ابن زياد براي او خطّ امان گرفته بود، ولي عباس مؤدّبانه آن را ردّ كرده بود.(52) اين بار شمر براي جدا كردن اباالفضل از جمع ياران امام آمده بود.

عباس ابتدا اعتنايي نكرد و گوش به آن صدا نسپرد، چون صاحب صدا و هدف او را مي‏دانست. امام حسين(ع) فرمود: برادرم عباس، هر چند او فاسق است، ولي جوابش را بده و ببين چه كار دارد.

عباس همراه سه برادر ديگرش از خيمه بيرون آمدند. شمر امان نامه ‏اي را كه از ابن زياد، والي كوفه، براي آنان گرفته بود به عباس عرضه كرد و گفت: اگردست از حسين بكشيد و به سوي ما بياييد جانتان در امان خواهد بود.

عباس، خشمگين از اين همه گستاخي و پررويي، نگاهي غضب آلود به شمر افكند و بر سرش فرياد كشيد:

«نفرين و خشم و لعنت خدا بر تو و بر «امان» تو! دستت شكسته باد اي بي آزرم پست! آيا از ما مي‏خواهي كه دست از ياري شريف‏ترين مجاهد راه خدا، حسين پسر فاطمه برداريم و او را تنها گذاريم و طوق اطاعت و فرمانبرداري لعينان و فرومايگان را به گردن افكنيم؟ آيا براي ما امان مي‏ آوري درحالي كه پسر رسول خدا را اماني نيست؟!»(53).

در نقل ديگري است كه فرمود: «امان خدا بهتر از امان عبيداللّه است»(54)

آن تبهكار سرافكنده و ناكام بازگشت. شمر مي‏خواست با جذب عباس، ضمن آن كه ضربه ‏اي به سپاه حسين بن علي(ع) مي‏زند، جبهة كوفه را هم تقويت كند. بي شك، عباس دليرمردي جنگاور بود و مظهر خشم علي(ع)، حضورش در ميان اصحاب سيدالشهدا بسيار با اهميت و ماية قوّت قلب آنان بود. امّا دشمنان حق و پيروان باطل، هميشه نادان وكوردلند. مگرعباس در اين لحظه ‏هاي سرنوشت ساز و در آستانة شهادتي شكوهمند، فرزند فاطمه را تنها ميگذارد و خود را از يك سعادت ابدي محروم مي‏سازد!

شمر به آن سوي رفت، عباس بن علي هم به سوي امام آمد. در اين هنگام «زُهير» به عباس گفت: مي‏خواهي ماجرايي را برايت نقل كنم و سخني را كه خودم شنيده ‏ام بازگويم؟

عباس گفت: بگو.

آنگاه زهير بن قين ماجراي درخواستِ علي(ع) از عقيل را در مورد معرّفي زني از قبيلة شجاعان، كه براي او فرزندي رشيد و شجاع بياورد، بازگو كرد و افزود: پدرت علي، تو را براي چنين روزي مي‏خواست؛ مبادا امروز از ياري برادر و حمايت برادرانت كوتاهي كني!

عباس پاسخ داد: اي زهير، آيا در روزي اين چنين، تو مي‏خواهي به من روحيه بدهي و تشويقم كني؟ به خدا سوگند، امروز چيزي نشان دهم كه هرگز نديده‏ اي و حماسه ‏اي بيافرينم كه نشنيده ‏اي...(55).

من و از حق جدا گشتن، شگفتا

به ناحق، هم صدا گشتن، شگفتا

من و راه خطا، هيهات هيهات

من و ترك وفا، هيهات هيهات


 
مهلت شب عاشورا

بعد از ظهر روز نهم محرّم بود. روز به آخر مي‏رسيد، امّا به نظر مي‏رسيد كه جنگ، اجتناب ناپذير است. آفتاب مي‏رفت تا چهرة خونرنگ خود را در نقاب مغرب پنهان سازد و غروبي غمگين از افق اشكار شود.

در ميان سپاه كوفه هلهله ‏اي بود كه صداي آن به گوش ياران امام هم مي‏رسيد. گويا براي حمله آماده مي‏شدند. آنان به ‏غلط مي‏پنداشتند كه مي‏توانند حسينيان را به سازش و تسليم وا دارند، درحالي كه جبهة حق، سعادت را در شهادت و بهشت را زير ساية شمشيرها مي‏دانستند:« الجنّةُ تحتگ ظِلال السُّيوفِ».(56)

عمرسعد (فرمانده سپاه كوفه) فرمان حمله داد. نيروهاي دشمن آماده شدند، جمعي هم به طرف اردوگاه امام حسين(ع) تاختند. صداي سم اسبهايشان هرچه نزديك‏تر مي‏شد.

امام كه درون خيمه بود، برادرش «عباس» را مأموريت داد تا از هدف وخواستة آنان كسب اطلاع كند. اين سرور جوانان بهشتي، پارة تن پيامبر و سالار شهيدان عالم به برادرش فرمود: جانم فدايت عباس!(57) سوار شو، برو ببين اينان چه ميگويند، چه مي‏خواهند، براي چه به اين سو تاخته ‏اند.

عباسِ رشيد همراه بيست تن از ياران، بيرون شتافتند و براي گفتگو با مهاجمان به آن سوي رفتند. عباس پيام امام را رساند و هدفشان را جويا شد. آنان گفتند: حسين بن علي يا بايد تسليم شود و سر بر فرمانِ امير كوفه نهد و با يزيد بيعت كند يا آمادة نبرد باشد.

عباس با شتاب، عنان كشيد تا حرف آنان را به امام برساند. در اين فاصله برخي از همراهان عباس ازجمله زهيربن قين و حبيب بن مظاهر با آنان به گفتگو پرداختند و نصيحتشان كردند كه دست از جنگ با حسين بردارند و دامان خود را به ننگ كشتنِ فرزند پيغمبر نيالايند، امّا آنان گوش شنوايي براي اين گونه حرفها نداشتند.

امام پاسخ داد: بيعت و سازش كه هرگز، امّا براي جنگ آماده ‏ايم؛ ولي برادرم عباس، برو و اگر بتواني از اينان امشب را مهلت بگير تا فردا صبح، مي‏خواهم امشب را به عبادت خدا و نماز و دعا بپردازم؛ من نماز و تلاوت قرآن و دعا و استغفار را بسي دوست مي‏دارم(58)

و... مهلت داده شد. يك واحد از سواران عمرسعد، در شمال كاروان حسين(ع) موضع گرفتند و به نوعي محاصره پرداختند، شايد براي آن كه مانع رسيدن نيروهاي امدادي به اردوي امام شوند يا مانع برداشتن آب يا مانع فرار....

سپاه كوفه و فرماندهان آن، با خيالي خام، همچنان اميد داشتندكه فردا شود و حسين بن علي تسليم گردد و او را نزد امير،عبيدالله بن زياد ببرند.

عباس، جانِ جدايي ناپذير از حسين بود. در همين ايام، در ديدار شبانة امام حسين(ع) و عمر سعد، كه در محلّي ميان دو اردوگاه انجام گرفت و امام مي‏كوشيد كه عمر سعد را از دست زدن به جنگ باز دارد، امام به همة همراهان فرمود كه بروند؛ تنها عباس و علي اكبر را با خود داشت. عمر سعد هم فقط پسر وغلام خود را در كنار خويش داشت(59). حضور عباس در كنار امام حسين(ع) در ديدار و مذاكره ‏اي با آن حساسيّت، جايگاه والاي او را نزد امام نشان مي‏دهد. او دل به امام سپرده وعاشق امام بود. تصوّر جدايي از امام در ذهن او راه نداشت:

دل رهاندن ز دست تو مشكل

جان فشاندن به پاي تو آسان

بندگانيم جان و دل بركف

چشم بر حكم و گوش بر فرمان(60)

و او هم دل به امام باخته بود و هم گوش به فرمانش سپرده بود.


 
شب تجلّي وفا

براي ياران ابا عبدالله شب عاشورا آخرين شب بود. فردايش روز فداكاري و حماسه آفريني و روز به اثبات رساندن ادّعاي صدق و وفا بود. روز از خود گذشتن، به خدا رسيدن، در راه دين عاشقانه جان دادن و از مرگ نهراسيدن و به‏ روي مرگ لبخند زدن.

در آن شب، امام حسين(ع) آخرين سخنها و سخن آخر را با ياران در ميان نهاد. همة اصحاب را در خيمه‏ اي گرد آورد. پس از حمد و ثناي الهي، با صدايي رسا و پرحماسه، آنان را مخاطب قرار داد و از جنگ سخت فردا و انبوه دشمن و سرنوشت شهادت سخن گفت و از اين كه هركس بماند، شهيد خواهد شد. از آنان خواست كه هركس مي‏خواهد برود، مانعي نيست و اين كه فردا هر شمشيري كه از نيام بر آيد دگربار نيامش را نخواهد ديد.

سپرها سينه‏ ها هستند

شرابي نيست، خوابي نيست

كنار آب مي‏جنگيم و آبي نيست

به پاس پاكي ايمان ز ناپاكان كافر، داد ميگيريم

تمام دشت را يكبار

به زير هيبت فرياد ميگيريم

و پيروزي از آن ماست

چه با رفتن، چه با ماندن...(61)

و سكوت... تا هر كه مي‏خواهد در تاريكي شب برود. رفتني‏ها قبلا رفته بودند، آنان كه مانده‏ اند گران عهد و وفادار و استوارند، با ايمان، شهادت طلب و آهنين اراده. سخن امام به پايان نرسيده، پاسخ وفا از ياران برخاست.

نخستين كسي كه برخاست و اعلام وفاداري و نبردتا آخرين قطرة خون كرد، عبّاس بود. ديگران هم لاي در لاي سخناني همانگونه بر زبان آوردند و پاسخشان اين بود كه:

چرا برويم، كجا برويم، برويم كه پس از تو زنده بمانيم؟! خداوند چنين روزي را هرگز نياورد!(62) به مردم چه بگوييم؟ اگر نزد آنان برگشتيم، بگوييم سيّد و سرور و تكيه گاهمان را رها كرديم و در معرض تيرها و شمشيرها و نيزه‏ ها گذاشتيم و طعمة درندگان ساختيم و به خاطرعلاقه به زندگي، گريختيم؟ معاذالله! بلكه باحيات تو زنده مي‏مانيم و در ركاب تو مي‏ميريم.(63)

الا... فرزند پيغمبر،

سخن ازجان مگو، جان چيز ناچيز است

تو جان هستي،

اگر نابود گردي، بي تو جاني نيست

چه بي تو، پيروانت را اماني نيست.

پس از عباس، سخن ياران ديگر هركدام موجي از صداقت و وفا داشت. آنچه كه فرزندانِ عقيل گفتند، كلام شورانگيز مسلم بن عوسجه و سعيد بن عبداللّه، سخنان حماسي زهيربن قين، وفاداري محمد بن بشير، حتي آنچه قاسم نوجوان گفت و شهادت در ركاب عموجان را شيرين‏تر از عسل دانست، همه و همه جلوه ‏هايي از ايمان سرشار آنان بود.

اصحاب امام به خيمه ‏هاي خود رفتند: هم به آماده سازي سلاح خويش براي نبرد فردا مشغول شدند، هم به عبادت و تلاوت و نيايش پرداختند.

امّا عباس در اين واپسين شب، مأموريت ويژه اي هم داشت. او چشمِ بيدارِ اردوگاه امام وقهرمان نستوه جبهة حق بود. كار كشيك و نگهباني و حفاظت از خيمه‏ ها بر عهدة او بود. سوار بر اسب، شمشير را حمايل ساخته و نيزه‏اي در دست،اطراف خيمه ‏ها ميگشت(64) و در اين آخرين شب مي‏خواست كودكان و زنان، آسوده و بي هراس بخوابند و از تعرّض و تعدّي دشمن در امان باشند.

آن شب، دشمنان بيمناك بودند و فرزندان حسين آسوده به خواب رفتند. امّا شب يازدهم كه عباس شهيدشده بود، وضع بر عكس بود و ترس و بيم در دل كودكانِ اهل بيت خانه كرده بود.(65)

عباس بن علي در شب عاشورا پيوسته به ياد خدا بود و تا صبح پاسداري مي‏داد. كسي جرأت نداشت به خيمه‏ هاي اهل‏بيت نزديك شود. آن شب گذشت، شبي اندوهبار و پرهراس تا فردايي پرحماسه و صبحي خونين طلوع كند، تا شاهد وفاي عباس و حماسه آفريني ياران خالص و خدايي اباعبد الله (ع) باشد.


روز خون، روز شهادت

صبح عاشورا دو سپاه رو در روي هم قرار داشتند، سپاه نار و سپاه نور. حسين بن علي(ع) همان ياران اندك خويش را كه به صد نفر نمي‏رسيدند سازماندهي كرد. «زهير» را به فرماندهي جناح راست لشكر،«حبيب» را به فرماندهي جناح چپ سپاه خود گماشت. علم را به دست پر توانِ برادرش اباالفضل سپرد و خود و بني ‏هاشم در قلب سپاه قرار گرفتند.(66)

علمداري در ميدانهاي نبرد قديم نقشي حسّاس داشت. پرچمدارانِ جنگ را از با صلابت‏ترين و مقاوم‏ترين نيروهاي مؤمن انتخاب مي‏كردند. امام از آن جهت علم را به عباس سپرد كه قمر بني ‏هاشم، كفايت بيشتر و توان افزون‏تر براي حمل پرچم و مقاومت در ميدان و استواري در رزم داشت و از ديگران شايسته ‏تر بود.

عاشورا صحنة رساندن پيام، اتمام حجّت، بيم دادن وانذار بود. چندين بار امام و ياران ويژه او، خطاب به سپاه دشمن سخن گفتند، شايد كه بر اثر اين خطابه ‏ها و موعظه ‏ها وجدانشان بيدار شود و خون پسر پيامبر را نريزند. امّا دلهاي آنان سنگتر از آن بود كه اين موعظه ‏ها و هشدارها در آن اثر كند.

فاصله خيمه گاه تا ميدان چند صد متر مي‏شد. در يكي از مراحلي كه امام به ميدان رفت و خطاب به آن قوم سخنراني كرد، حرفهاي امام به خواهرش رسيد. صداي گريه و شيون از زنان و كودكان برخاست. حضرت، عبّاس و علي اكبر را نزد آنان فرستاد كه آنان را ساكت كنند، چرا كه آنان از اين پس گريه ‏ها خواهند داشت.(67)

آتش جنگ افروخته شد و ابتدا به صورت نبرد تن به تن. از طرفين، دلير مرداني قدم در ميدان ميگذاشتند و مي‏جنگيدند. سپاه اندك و پرتوان امام، چه در نبرد تن به تن و چه در هجوم دسته ‏جمعي، با حمله‏ هاي دليرانة خويش دشمن را مي‏پراكندند. زمين زير گامهاي استوارشان مي‏لرزيد. مي‏ رزميدند، مجروح مي‏شدند، بر زمين مي غلتيدند، مي‏كشتند و كشته مي‏شدند و زيباترين حماسه‏ هاي جاويد را مي ‏آفريدند.

عباس بن علي همچنان علم بر دوش، هدايت و فرماندهي مي‏كرد و از بامداد عاشورا تا لحظة شهادت، يك نفس آرام نداشت. گاهي به مدد مجروحي مي‏شتافت، گاهي به ياري يك رزمنده و نجات او از محاصرة دشمن مي‏پرداخت، گاهي به حمله‏ هاي برق آسا در ميدان مي‏پرداخت و صفوف دشمن را از هم مي‏دريد و چون شير مي‏غرّيد و مي‏خروشيد.

در يك نوبت، چهار نفر از ياران امام كه ازكوفه آمده و به او پيوسته بودند و اسب نافع بن هلال در اختيارشان بود در ميدان مي‏جنگيدند و در محاصرة سپاه كوفه قرار گرفتند. اين چهار تن عبارت بودند از عمروبن خالد، سعد، مجمع بن عبدالله و جنادة بن حارث. شرايطي بحراني پيش آمده بود و موقعيّت، بازوي اباالفضل را مي‏طلبيد. حسين بن علي(ع) برادرش عباس را صدا كرد و او را به ياري آنان فرستاد. حملة عباس، محاصره كنندگان را فراري داد و آن چهار نفر از صحنه نجات يافتند. آنان زخمي بودند. عباس مي‏خواست آنان را به پشت خطّ حمله و نزد امام برگرداند. امّا گفتند: عباس، ما را كجا مي‏بري؛ ما تصميم به شهادت گرفته‏ ايم، ما را واگذار. دوباره به جهاد پرداختند. آنان حمله مي‏كردند و علمدار كربلا هم همراهي‏شان مي‏كرد و نقش مدافع از آنان را داشت. آن‏قدر جنگيدند تا همه يكجا و كنار هم به شهادت رسيدند.(68)

هجوم دشمن هر لحظه افزايش مي‏يافت و تعداد شهيدان جبهة امام نيز بيشتر مي‏شد. هرگاه كه اوضاع نبرد تيره و تار مي‏شد و هجوم سپاه كوفه شديد مي‏شد عباس پا در ركاب مي‏نهاد و با حملات خود كوفيان را تار و مار مي‏كرد. ماية آرامش خاطر حسين بن علي(ع) بود. برادرانش را به جهاد تشويق مي‏كرد. به سه برادر خويش گفت كه به ميدان روند و از امام دفاع كنند.برادرانش هر سه به فيض شهادت رسيدند.(69)

روز عاشورا از ظهر گذشته بود، نبرد ادامه داشت. ياران امام تعدادي در خاك و خون غلتيده بودند. نافع بن هلال، عابس شاكري، حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، حرّ، جون، زهير بن قين، حنظله، عمروبن جناده و خيلي‏هاي ديگر شهيد شده بودند. تشنگي بر اردوگاه امام حاكم بود.

نوبت به جوانان بني هاشم رسيده بود. علي اكبر نخستين هاشميي بود كه شربت شهادت نوشيد. ديگران هم در پي او رفتند. مظلوميّت، تنهايي و تشنگي بي‏تاب كننده بود. امّا عباس، همچنان پرچم مبارزه را استوار در دست داشت و سايه وار در پي امام حسين بود وخود را سپر حفاظتي او ساخته بود.

تشنگي بر حسين بن علي(ع) غلبه كرده بود. سوار بر اسب شد و به قصد فرات، بر بلندي مشرفِ بر آب بالا آمد. مي‏خواست خود را به آب فرات برساند و رفع عطش كند.عباس هم در برابر او بود و مراقب حضرت. فرمان به سپاه كوفه رسيد كه مانع ورود امام به فرات شوند، چون مي‏دانستند اگرامام آب بنوشد و رمقي تازه كند، تلفاتشان بسيار خواهد بود. گروهي در برابر امام صف آرايي كردند و تيراندازي به سوي امام آغاز شد. پانصد نفر مأمور بر آب بودند و در آن هياهو ميان امام و عباس فاصله انداختند. گرد عباس را گرفتند و او را از حسين بن علي جدا كردند. امّا عباس به تنهايي با آنان درگيري شديدي داشت و مجروح شد و خود را از آن جا به امام رساند.(70)


 
حماسة ساحل فرات

براي دلاورِ غيوري همچون عباس، دشوارترين مسؤوليت، ماندن براي نوبت آخر است. براي او كه جاني لبريز از ايمان و قلبي سرشار از شور و شهادت طلبي داشت، ماندن تا آخرين لحظات عاشورا و تحمّل آن همه داغِ برادران و ياران و غربت و مظلوميّتِ سيدالشهدا بسيار سنگين بود، امّا تكليفي بود كه بر عهده داشت.

نيروهاي تحت فرمان عباس به شهادت رسيدند. او به‏ عنوان فرمانده بي ‏سپاه چه مي‏توانست بكند؟ سردار تنها و بي‏ لشكر، احساس تنهايي و دلتنگي كرد. وقتي ديد كه چه ستاره ‏هاي درخشاني بر زمين كربلا افتاده و چه قهرمانان آزاده ‏اي به خون غلتيده ‏اند و برادرن و برادرزادگان و اصحابِ با وفا و مخلص امام بر ريگزار تفتيدة كربلا بر خاك آرميده ‏اند، شوق پيوستن به آنان در درونش التهابي عجيب پديد آوردواشتياق زايدالوصفي به شهادت، او را به حضور امام‏ حسين كشيد تا اجازة ميدان و رخصتِ نبرد نهايي را بگيرد.

امّا امام اجازه نداد و فرمود: «انت صاحبُ لوائي؛ تو پرچمدار مني». يعني اگر تو به ميدان روي و كشته شوي، پرچم اردوي حسيني فرو خواهد افتاد. او به تنهايي براي امام حسين، مثل يك سپاه بود و حامي امام و مدافع خيمه ‏ها و باز دارندة دشمنان از هجوم به زنان و كودكان.

امّا بي تابي عباس براي جهاد و شهادت، بيش از آن بود كه بتوان او را به درنگ وا داشت، با اصرار از امام رخصت ميدان طلبيد و گفت:از اين منافقان دلم به تنگ آمده است، مي‏خواهم انتقام خويش را از آنان بستانم.(71)

درست است. داغ آن همه شهيد بر دل عباس نشسته است. دشوار است كه اين شير بيشة شجاعت و نمونة والاي رشادت را نگه داشت. امّا كودكان هم تشنه بودند و صداي العطش آنان بلند بود. عباس هم منصب سقايي و آب‏رساني به خيمه‏ ها را داشت.

عباس خود نيز تشنه بود، امّا وقتي نگاهش به بي‏تابي كودكان امام حسين(ع) و كاروان كربلا مي‏افتاد و چهره‏ هاي زرد و لبهاي خشكيدة آنان و مشكهاي خالي را مي‏ديد و ناله ‏هاي «واعطشاه» را از آن خردسالانِ گريان مي‏شنيد، تشنگي خود را از ياد مي‏برد.

امام از عباس خواست كه حال كه مي‏خواهي بروي، پس آبي براي اين كودكان تشنه فراهم كن: يا از دشمن بخواه يا از فرات بياور؛ آنگاه اين تو و اين ميدان و اين نبرد با اين فرومايگان پست.

اباالفضل به سوي سپاه كوفه رفت. آنان را موعظه كرد، از خشم خدا بيمشان داد و خطاب به ابن سعد گفت:

«اي پسر سعد، اينك اين حسين، پسر دختر پيامبر است. ياران و خاندانش را كشتيد. خانواده و فرزندانش تشنه ‏اند. آبي به آنان بدهيد كه عطش، دلهايشان را كباب كرده است و...».

سخن عباس آنان را به تكاپو وا داشت. همهمه ‏اي ميانشان افتاد. برخي دلشان به رحم آمد و اشك در چشمشان نشست، امّا از آن ميان «شمر» فرياد زد: اي پسر علي، اگر روي زمين همه آب باشد وسس در اختيار ما، هرگز يك قطره از آن هم به شما نخواهيم داد، مگر آن كه تن به بيعت با يزيد بدهيد.

عباس در برابر اين همه فرومايگي و پستي و خبث، چه مي‏توانست بگويد يا چه كند؟ نزد برادرش برگشت و طغيان و سركشي آنان را به عرض امام رسانيد. در همين حال بود كه صداي كودكان را شنيد: العطش... العطش! آب... آب.

عباس ديد كه آنان در آستان هلاكتند، با اين لبان خشكيده و چهره ‏هاي رنگ لاريده و چشمان بي فروغ. عباس زنده باشد و حال كودكان امام، اين چنين؟... سوار بر اسب شد، مشكي به دوش انداخت و شمشير برگرفت و به سمت فرات تاخت وچنان حمله كرد كه حلقة محاصره را از هم دريد و خود را به‏ آب رساند. مشك را پر از آب كرد تا اين ماية حيات و طراوت را به خيمه‏ هاي بي آب و افسرده و لبهاي خشكيده برساند.

سينه اش از عطش مي‏سوخت. آب سرد و گواراي فرات هم پيش چشمانش موج زنان ميگذشت. دست عباس رفت تا كفي از آب بردارد و بنوشد، امّا موج تند يك احساس انساني، موجي از وفا در ضميرش جوشيد، به ياد وصيّت علي(ع) درشب شهادتش و به ياد لبهاي تشنة امام حسين و كودكان عطشان افتاد. بنوشد يا ننوشد؟ اين‏جا بود كه صحنة آزمون وفا پيش آمده بود و جدالِ عقل و عشق:

عقل گفتش تشنه كامي، نوش كن

عشق گفتش بحر غيرت جوش كن

آب گفتش بر صفاي من نگر

قلب گفتش در وفاي من نگر

عافيت گفتش كف آبي بنوش

عاطفت گفتش كه چشم از وي بپوش

تشنگي گفتش تو را سازم هلاك

رستگي گفتش كه از مردن چه باك؟(72)

جان عباس با جان حسين پيوند داشت، يك روح در دوبدن بودند. عباسِ وفادار چگونه از شطّ فرات آب گوارا بنوشد، در حالي كه لبهاي حسين از تشنگي خشكيده است؟ هرگز، اين رسم وفا به برادر نيست. به خود خطاب كرد:

«اي نفس، پس از حسين زنده نباشي! اين حسين است كه در آستانة مرگ و شهادت است و تو آب سرد مي‏نوشي؟! به خدا سوگند، اين هرگز رسم دينداري من نيست.»(73)

و آب را بر فرات ريخت. به ياد عطش حسين، آب ننوشيد تا خودش نيز همچون برادرش لب تشنه شهادت را استقبال كند و به اين صورت، آموزگار راستين وفا باشد.

آب مي‏خواست ببوسد لبت، امّا هيهات

اين سبك مايه، كم از همّت و مقدار تو بود

مشك را بر دوش افكند و راه خيمه ها را در پيش گرفت. امّا نگهبانان شطّ فرات، راه را بر او بستند. عباس چاره‏ اي جز نبرد با آنان نداشت. جنگي سخت ميان سقاي كربلا و آن فرومايگان در گرفت. عباس بن علي گوشه ‏اي از شجاعت خويش را نشان داد. هيچ كس به تنهايي جرأت رويارو شدن با او را نداشت، از اين‏رو به صورت گروهي بر او مي‏تاختند تا در محاصره‏ اش قرار دهند. او نمي‏خواست با آنان رسماً جنگ كند. هدفش آن بود كه آب را سالم به خيمه ‏ها برساند. از هر طرف بر او حمله آوردند و عباس شمشير مي‏زد و راه ميگشود و پيش مي‏ آمد. رجز مي‏خواند و آنان را از دور و بر خود مي‏پراكند. امّا در اين گير و دار، تيغي كه بر دست او فرود آمد، دست راست او را قطع كرد. با از دست دادن يك دست، بي آن كه روحيهء مقاومتش را از دست بدهد به نبرد ادامه مي‏داد و اين گونه رجز مي‏خواند:«به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع كرديد، من تا ابد از دينِ خود حمايت مي‏كنم و از امام راستيني كه يقيني صادق دارد و فرزند پيامبر پاك و امين است»(74).

دستان او در راه شرف و مردانگي قلم شد تا قلم تاريخ، اين فضيلتها را براي او در ساحل رودِ هميشه جاري خوبي‏ها بنگارد. آن دستي كه به حمايت از حق برافراشته شده و به ياري حسين بر خاسته بود و از آن دست، كرم و عطا و بزرگواري مي‏تراويد و رفته بود تا براي خيمه‏ ها آب بياورد، قطع شد، ولي راه او قطع نشد؛ ايمانش استوار بود و هدفش باقي. عباس سوگند خورده بود كه همواره از«دين» و از«امام» پشتيباني كند، بگذار دست هم فداي آن هدف شود. آن قدر كه به رساندن آب به خيمه گاه و سيراب كردن تشنگان علاقه و همّت داشت، براي حفظ جان خويش انديشه نمي‏كرد.

اباالفضل، گاهي نعره مي‏زد و خروش بر مي‏ آورد تا در دل مهاجمان هراس افكند و گاهي رجز مي‏خواند. خروشهاي عباس در ميدان نبرد، عصارة همة فريادهاي درگلو بشكستة حق طلبان بود. عباس، درحالي كه شمشير را به دست چپ گرفته بود، به پيكار خويش ادامه داد.امّا يكي از نيروهاي دشمن به نام حكيم بن طُفيل، كه پشت درخت خرمايي كمين كرده بود، ضربتي بر دست چپ اباالفضل فرود آورد و آن دست هم از كار افتاد. امّا عباس نه از تكاپو افتاد و نه اميدش را از دست داد و اين گونه رجز خواند:

«اي نفس، از كافران نترس! تو را بشارت باد به رحمت پروردگار، همراه پيامبر برگزيدة خدا. اينان با ستم خويش دست چپم را قطع كردند. خدايا اتش دوزخ را به آنان بچشان»(75).

از آن پس، تيري هم به مشك خورد و آب مشك، همراه اميد عباس بر خاك ريخت.

چشمم از اشك پر و مشك من از آب، تهي است

جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهي است

به روي اسب، قيامم به روي خاك، سجود

اين نماز ره عشق است، از آداب، تهي است(76)

تيري بر سينة عباس فرود آمد. يك نفر هم از اين فرصت استفاده كرده، گرزي آهنين بر سر ‎آن حضرت فرود آورد و لحظه ‏اي بعد،عباس رشيد از فراز اسب برزمين افتاد و در پي ضربات مهاجمان به شهادت رسيد، درحالي كه 34 سال از عمرش ميگذشت.

اين گونه آن حيات نوراني به فرجام خونين شهادت انجاميد وعباس، در كنار آب، پس از جهادي عظيم و نبردي حماسي جان باخت و پيكر خونين و فرق شكافته و دستان بريده ‏اش در ساحل فرات، سندي براي وفاي او شدند.

وقتي حسين بن علي(ع) خود را به بالين عباس رساند و علمدار خويش را غرق درخون و كشته يافت، فرمود: اكنون كمرم شكست و چاره و تدبيرم گسست.

پيكر عباس در ميدان جنگ ماند و امام به خيمه ‏ها بازگشت، با يك دنيا اندوه كه از شهادت برادرش بر دل داشت. بازگشت تا خود را براي لحظة ديدار با خداوند آماده كند و با اهل‏بيت خويش، آخرين وداع را داشته باشد.

اينك كه از آن همه ايثار و ادب و دلاوري و وفا و حقگزاري، بيش از هزار و سيصد سال ميگذرد، هنوز تاريخ، روشن از كرامتهاي عباس بن علي(ع) است و نام او با وفا و ادب و مردانگي همراه است.

آن سردار فداكار با لبي تشنه و جگري سوخته، پا به فرات گذاشت، امّا جوانمردي و وفايش نگذاشت كه او آب بنوشد و امام و اهل‏بيت و كودكان تشنه كام باشند. لب تشنه از فرات بيرون آمد تا آب را به كودكان برساند.

خود از آب ننوشيد و فرات را تشنة لبهاي خويش نهاد و برگشت و دستِ عطش فرات، ديگر هرگز به دامن وفاي عباس نرسيد. اين ايثار را كجا مي‏توان يافت و اين همه فداكاري مگر در واژه ميگنجد و با كلام قابل بيان است؟

دستان اباالفضل(ع) قلم شد و اين دستها براي آزادگان جهان علم گشت و عباس آموزگار بي بديل فتوّت و مردانگي در تاريخ شد.(77)


 
زيارتگاه عشق

خورشيد خونرنگ عاشورا غروب كرد. دو روز پس از آن حادثه، پيكر مطهّر شهيد بزرگ و سالار سپاه حسين(ع)، سقّاي كربلا،علمدار سيدالشهدا، عباس‏بن علي(ع) توسّط گروهي از طايفة بني اسد دركنار نهرعلقمه به خاك سپرده شد. امام سجاد(ع) كه خود را براي دفن پيكر شهدا به كربلا رسانده بود، نوبت دفن بدن امام حسين و عباس كه شد، شخصاً وارد قبر شد و آن دو پيكر خونين را درون قبر گذاشت.(78)

مدفن مقدّس حضرت ابوالفضل(ع) درفاصله‏ اي حدود سيصد متردرشرق قبرمطهّرامام حسين، دريك بلندي در سرراه غاضريّه قرار دارد و مزار او جدا از مرقد سيدالشهدا است تا مركزيّتي براي عاشقان معنويّت باشد و قبله و بارگاه ملكوتي و با صفاي او هم جايي باشد براي ياد خدا و دعا و نيايش تا دستهاي پر نياز و دعا خوان به درگاه پروردگار بلند شود و به نام اباالفضل، كه باب الحوائج است، متوسّل گردد.

مرقد حضرت عباس در كربلا همواره مورد توجّه شيفتگان حق بوده است و زائرانش با خضوع و خشوع و ادب، با چشمي اشگبار و با احترام به مقام والا و جايگاه رفيع اين اسوة وفا و فتوّت، آن را زيارت مي‏كرده و مي‏كنند. و با ارج نهادن به وفا و فداكاري او، از زندگي و شهادت آن سرباز و سردار رشيدِ كربلا الهام ميگيرند و درس غيرت مي‏ آموزند. اين خط، همچنان در فرهنگ شيعي تداوم دارد.

عباس در دل و جان زائران موقعيّتي ويژه دارد. او را به‏ عنوان باب الوائجي كه در حرمش حاجت مي‏دهد مي‏شناسند. مهابت نام عباس در دل دوست و دشمن نهفته است، حتي دوستانش از قسم دروغ به نام او مي‏ترسند و بدخواهان هم از بي احترامي به مزار و زائران و حرم اباالفضل هراس دارند و از قهر و غضب عباس حساب مي‏برند.

چه بسيار بزرگاني كه با ادب در آستان اباالفضل به زيارت خاضعانه پرداخته ‏اند وچه بسيارحاجتمنداني كه با توسّل به او، حاجت خويش را از خدا گرفته‏ اند. زيارت او مورد سفارش وتأكيد پيشوايان دين بوده و براي آن، آداب و دستورهاي خاصّي گفته ‏اند كه در كتابهاي دعا و زيارت آمده است.

محبوبيّت اباالفضل العباس در دل شيعيان از محبّت و احترام ائمّه به آن حضرت سرچشمه ميگيرد. آنان كه عاشقانه براي او نذر مي‏كنند و اطعام مي‏دهند، دلباختگان كرامت و جوانمردي و فتوّت اويند. حضرت زهرا عباس را همچون فرزند خود مي‏داند و به او عنايت ويژه دارد.

يكي از مؤمناني كه همه روزه حرم امام حسين(ع) را زيارت مي‏كرده، امّا حرم حضرت عباس را هفته ‏اي يك‏بار زيارت مي‏كرده است، در خواب حضرت زهرا (س) را مي‏بيند. به آن حضرت سلام مي‏دهد، امّا با بي‏اعتنايي آن بانوي پاك رو به رو مي‏شود. ميگويد: پدر و مادرم فدايت، چه كرده ‏ام كه از من اعراض مي‏كني؟! مي فرمايد: چون تو از زيارت فرزندم اعراض مي‏كني. ميگويد: من فرزندت را هر روز زيارت مي‏كنم. حضرت زهرا(س) مي‏فرمايد: پسرم حسين را زيارت مي‏كني، امّا پسرم عباس را كم زيارت مي‏كني.(79)

تعابيري كه از امام سجاد، امام صادق و حضرت ولي عصر عجل الله فرجه در گذشته دربارة قمر بني هاشم نقل كرديم، جايگاه رفيع او را نشان مي‏دهد و ما را مشتاق زيارتش مي‏سازد.

امام صادق(ع) به سرزمين عراق رفت و پس از زيارت قبر حسين بن علي(ع) به سمت قبر عباس رفت، كنار آن مرقد ايستاد و زيارتنامه‏ اي خطاب به او خواند(80) تا براي ما نيز الگويي براي عرض ادب به ساحت قمر بني‏ هاشم باشد. اين زيارتنامه، كه به روايت ابوحمزة ثمالي، از زبان امام صادق(ع) نقل شده است و متني براي زيارت قبر آن حضرت و ترسيمي از فضايل اخلاقي و جهادي علمدار كربلاست، مفاهيمي همچون تسليم، تصديق، وفا، خيرخواهي، جهاد، شهادت، استمرار راه شهداي بدر و... را مورد تأكيد قرار داده است. دراين جا به ترجمة قسمتهايي از زيارتنامة آن حضرت اشاره مي‏كنيم:

«سلام خدا و رسولان و بندگان صالح خداوند و همة شهيدان و صدّيقان بر تو باد، اي فرزند اميرالمؤمنين!

گواهي مي‏دهم كه تو نسبت به حسين بن علي(ع) آن امام مظلوم وجانشين پيامبر، تسليم بودي و صدق و وفا داشتي.

لعنت حق بر قاتلان تو باد، بر آنان كه حق تو را نشناختند و حرمت تو را زير پا گذاشتند و ميان تو و آب فرات، فاصله افكندند.

شهادت مي‏دهم كه تو مظلومانه شهيد شدي...

من تابع شمايم و نصرتم براي شما آماده است و دلم تسليم شماست.

سلام بر تو اي بندة صالح و شايسته و مطيع خدا و رسول و اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين.

گواهي مي‏دهم كه تو راهي را رفتي كه شهداي بدر، آن را پيمودند و مجاهدان راه خدا در آن راه با دشمنان دين جنگيدند و از دوستان خدا حمايت و دفاع كردند. خداوند، بهترين و بيشترين و كامل‏ترين پاداش به تو دهد.

گواهي مي‏دهم كه تو نهايت تلاش را در اين راه كردي. خداوند تو را در زمرة شهيدان محشور سازد و با رستگاران قرار دهد و بهترين جايگاه را در بهشت به تو عطا كند.

شهادت مي‏دهم كه تو نه سست شدي و نه كوتاهي كردي، بلكه با بصيرت در كار خود عمل كردي، به صالحان اقتدا و از آنان پيروي كردي. خداوند بين ما و بين شما و پيامبرش و اوليايش در منزلهاي بهشتيان جمع كند و ما را با شما محشور گرداند».(81)

 

شجره نامه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 16:43  توسط رضا پورنجفی  | 

امام حسین(ع)

ولادت

در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت (1) دومين فرزند برومند حضرت على وفاطمه , كه درود خدا بر ايشان باد, در خانه وحى و ولايت چشم به جهان گشود. چون خبر ولادتش به پيامبر گرامى اسلام (ص ) رسيد, به خانه حضرت على (ع ) و فاطمه (س ) آمد و اسما (2) را فرمود تا كودك را بياورد.اسما او را در پارچه اى سپيد پيچيد و خدمت رسول اكرم (ص ) برد, آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت.(3)
به روزهاى اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش , امين وحى الهى , جبرئيل  فرود آمد و گفت : سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا, اين نوزاد را به نام پسر كوچك هارون (شبير) (4) كه به عربى (حسين ) خوانده مي شود نام بگذار.(5)چون على براى تو به سان هارون براى موسى بن عمران است , جز آن كه تو خاتم پيغمبران هستى .و به اين ترتيب نام پرعظمت حسين از جانب پروردگار, براى دومين فرزند فاطمه (س ) انتخاب شد.
به روز هفتم ولادتش , فاطمه زهرا كه سلام خداوند بر او باد, گوسفندى را براى فرزندش به عنوان عقيقه (6) كشت , و سر آن حضرت را تراشيد و هم وزن موى سر او نقره صدقه داد. (7)

حسين (ع ) و پيامبر (ص )

از ولادت حسين بن على (ع ) كه در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص ) كه شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد, مردم از اظهار محبت و لطفى كه پيامبر راستين اسلام (ص ) درباره حسين (ع ) ابراز ميداشت , به بزرگوارى و مقام شامخ پيشواى سوم آگاه شدند.
سلمان فارسى مي گويد: ديدم كه رسول خدا (ص ) حسين (ع ) را بر زانوى خويش نهاده او را مي بوسيد و مي فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى , تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى , تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهاى خدايى كه نُه نفرند و خاتم ايشان ,قائم ايشان (امام زمان عج ) مي باشد. (8)
انس بن مالك روايت مي كند: وقتى از پيامبر پرسيدند كدام يك از اهل بيت خود را بيشتر دوست مي دارى , فرمود: حسن و حسين را, (9) بارها رسول گرامى حسن (ع ) و حسين (ع ) را به سينه مي فشرد وآنان را مي بوييد و مي بوسيد. (10)
ابوهريره كه از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است , در عين حال اعتراف مي كند كه : رسول اكرم را ديدم كه حسن و حسين را بر شانه هاى خويش نشانده بود و به سوى مامي آمد, وقتى به ما رسيد فرمود هر كس اين دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست داشته , و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است.(11)عاليترين, صميميترين و گوياترين رابطه معنوى و ملكوتى بين پيامبر و حسين را ميتوان در اين جمله رسول گرامى اسلام(ص )خواند كه فرمود:حسين از من و من ازحسينم (12)

حسين (ع ) با پدر

شش سال از عمرش با پيامبر بزرگوار سپرى شد, و آن گاه كه رسول خدا (ص ) چشم از جهان فروبست و به لقاى پروردگار شتافت , مدت سى سال با پدر زيست . پدرى كه جز به انصاف حكم نكرد , و جز به طهارت و بندگى نگذرانيد , جز خدا نديد و جز خدا نخواست و جز خدا نيافت . پدرى كه در زمان حكومتش لحظه اى او را آرام نگذاشتند ,همچنان كه به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند...
در تمام اين مدت , با دل و جان از اوامر پدر اطاعت مي كرد, و در چند سالى كه حضرت على (ع ) متصدى خلافت ظاهرى شد, حضرت حسين (ع ) در راه پيشبرد اهداف اسلامى , مانند يك سرباز فداكار، همچون برادر بزرگوارش مي كوشيد, و در جنگهاى جمل , صفين و نهروان شركت داشت.(13)
به اين ترتيب , از پدرش اميرالمؤمنين(ع ) و دين خدا حمايت كرد و حتى گاهى در حضور جمعيت به غاصبين خلافت اعتراض مي كرد. در زمان حكومت عمر, امام حسين (ع ) وارد مسجد شد, خليفه دوم را بر منبر رسول الله (ص ) مشاهده كرد كه سخن ميگفت. بی درنگ از منبر بالا رفت و فرياد زد: از منبرپدرم فرود آى .... (14)

امام حسين (ع ) با برادر

پس از شهادت حضرت على (ع ), به فرموده رسول خدا (ص ) و وصيت اميرالمؤمنين (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به حسن بن على (ع ), فرزند بزرگ اميرالمؤمنين (ع ), منتقل گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد كه به فرامين پيشوايشان امام حسن (ع ) گوش فرادارند. امام حسين (ع ) كه دست پرورد وحى محمدى و ولايت علوى بود, همراه و همكار و همفكر برادرش بود. چنان كه وقتى بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ , امام حسن (ع ) مجبور شد كه با معاويه صلح كند و آن همه ناراحتي ها را تحمل نمايد, امام حسين (ع ) شريك رنج هاى برادر بود و چون ميدانست كه اين صلح به صلاح اسلام و مسلمين است , هرگز اعتراض به برادر نداشت .
حتى يك روز كه معاويه , در حضور امام حسن (ع ) وامام حسين (ع ) دهان آلوده اش را به بدگويى نسبت به امام حسن (ع ) و پدر بزرگوارشان اميرمؤمنان (ع ) گشود, امام حسين (ع ) به دفاع برخاست تا سخن در گلوى معاويه بشكند و سزاى ناهنجاريش را به كنارش بگذارد, ولى امام حسن (ع ) او را به سكوت و خاموشى فراخواند, امام حسين (ع ) پذيرا شد و به جايش بازگشت , آن گاه امام حسن (ع ) خود به پاسخ معاويه برآمد, و با بيانى رسا و كوبنده خاموشش ساخت . (15)

امام حسين (ع ) در زمان معاويه

چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنيا رحلت فرمود, به گفته رسول خدا (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و وصيت حسن بن على (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به امام حسين (ع ) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبرى جامعه گرديد. امام حسين (ع ) مي ديد كه معاويه با اتكا به قدرت اسلام , بر اريكه حكومت اسلام به ناحق تكيه زده , سخت مشغول تخريب اساس جامعه اسلامى و قوانين خداوند است و از اين حكومت پوشالى مخرب به سختى رنج مي برد, ولى نمي توانست دستى فراز آورد وقدرتى فراهم كند تا او را از جايگاه حكومت اسلامى پايين بكشد, چنانچه برادرش امام حسن (ع ) نيز وضعى مشابه او داشت.
امام حسين (ع ) مي دانست اگر تصميمش را آشكار سازد و به سازندگى قدرت بپردازد, پيش از هر جنبش و حركت مفيدى به قتلش مي رسانند, ناچار دندان بر جگر نهاد و صبررا پيشه ساخت كه اگر بر مي خاست , پيش از اقدام به دسيسه كشته مي شد, از اين كشته شدن هيچ نتيجه اى گرفته نمي شد. بنابراين تا معاويه زنده بود, چون برادر زيست و علم مخالفت هاى بزرگ نيفراخت , جز آن كه گاهى محيط و حركات و اعمال معاويه را به باد انتقاد مي گرفت و مردم رابه آينده نزديك اميدوار مي ساخت كه اقدام مؤثرى خواهد نمود.
در تمام طول مدتى كه معاويه از مردم براى ولايتعهدى يزيد, بيعت مي گرفت , حسين به شدت با اومخالفت كرد, و هرگز تن به بيعت يزيد نداد و وليعهدى او را نپذيرفت و حتى گاهى سخنانى تند به معاويه گفت و يا نامه اى كوبنده براى او نوشت .(16) معاويه هم در بيعت گرفتن براى يزيد, به او اصرارى نكرد و امام (ع ) همچنين بود و ماند تا معاويه درگذشت ...

قيام حسينى

يزيد پس از معاويه بر تخت حكومت اسلامى تكيه زد و خود را اميرالمؤمنين خواند و براى اين كه سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبيت كند, مصمم شد براى نامداران و شخصيتهاى اسلامى پيامى بفرستد و آنان را به بيعت با خويش بخواند. به همين منظور, نامه اى به حاكم مدينه نوشت و در آن يادآور شد كه براى من از حسين (ع )بيعت بگير و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان .
حاكم اين خبر را به امام حسين (ع )رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع ) چنين فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذا بليت الامة براع مثل يزيد.(17) آن گاه كه افرادى چون يزيد, (شرابخوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاك كه حتى ظاهر اسلام را هم مراعات نمي كند) بر مسند حكومت اسلامى بنشيند, بايد فاتحه اسلام را خواند.(زيرا اين گونه زمامدارها با نيروى اسلام و به نام اسلام , اسلام را از بين ميبرند.)
امام حسين (ع ) مي دانست اينك كه حكومت يزيد را به رسميت نشناخته است , اگر در مدينه بماند به قتلش مي رسانندش, لذا به امر پروردگار, شبانه و مخفى از مدينه به سوى مكه حركت كرد. آمدن آن حضرت به مكه , همراه با سرباز زدن او از بيعت يزيد, در بين مردم مكه و مدينه انتشار يافت , و اين خبر تا به كوفه هم رسيد. كوفيان ازامام حسين (ع ) كه در مكه به سر مي برد دعوت كردند تا به سوى آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع ) مسلم بن عقيل , پسر عموى خويش را به كوفه فرستاد تا حركت و واكنش اجتماع كوفى را از نزديك ببيند و برايش بنويسد. مسلم به كوفه رسيد و با استقبال گرم و بي سابقه اى روبرو شد, هزاران نفر به عنوان نايب امام (ع ) با او بيعت كردند, و مسلم هم نامه اى به امام حسين (ع ) نگاشت و حركت فورى امام (ع ) را لازم گزارش داد.
هر چند امام حسين (ع ) كوفيان را به خوبى مي شناخت , و بي وفايى و بي دينيشان را در زمان حكومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست به گفته ها و بيعتشان با مسلم نمي توان اعتماد كرد, و ليكن براى اتمام حجت و اجراى اوامر پروردگار تصميم گرفت كه به سوى كوفه حركت كند.با اين حال تا هشتم ذيحجه , يعنى روزى كه همه مردم مكه عازم رفتن به منى بودند (18) و هر كس در راه مكه جا مانده بود با عجله تمام مي خواست خود را به مكه برساند, آن حضرت در مكه ماند و در چنين روزى با اهل بيت و ياران خود, از مكه به طرف عراق خارج شد و با اين كار هم به وظيفه خويش عمل كرد و هم به مسلمانان جهان فهماند كه پسر پيغمبر امت , يزيد را به رسميت نشناخته و با او بيعت نكرده ,بلكه عليه او قيام كرده است .
يزيد كه حركت مسلم را به سوى كوفه دريافته و از بيعت كوفيان با او آگاه شده بود, ابن زياد را (كه از پليدترين ياران يزيد و از كثيفترين طرفداران حكومت بنى اميه بود) به كوفه فرستاد.ابن زياد از ضعف ايمان و دورويى و ترس مردم كوفه استفاده نمود و با تهديد وارعاب , آنان را از دور و بر مسلم پراكنده ساخت , و مسلم به تنهايى با عمال ابن زياد به نبرد پرداخت , و پس از جنگى دلاورانه و شگفت , با شجاعت شهيد شد.(سلام خدا بر او باد).و ابن زياد جامعه دورو و خيانتكار و بي ايمان كوفه را عليه امام حسين (ع ) برانگيخت , و كار به جايى رسيد كه عده اى از همان كسانى كه براى امام (ع ) دعوتنامه نوشته بودند, سلاح جنگ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام حسين (ع ) از راه برسد و به قتلش برسانند.
امام حسين (ع ) از همان شبى كه از مدينه بيرون آمد, و در تمام مدتى كه در مكه اقامت گزيد, و در طول راه مكه به كربلا, تا هنگام شهادت , گاهى به اشاره , گاهى به صراحت , اعلان ميداشت كه : مقصود من از حركت , رسوا ساختن حكومت ضد اسلامى يزيد وبرپاداشتن امر به معروف و نهى از منكر و ايستادگى در برابر ظلم و ستمگرى است وجز حمايت قرآن و زنده داشتن دين محمدى هدفى ندارم . و اين مأموريتى بود كه خداوند به او واگذار نموده بود, حتى اگر به كشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسيرى خانواده اش اتمام پذيرد.
رسول گرامى (ص ) و اميرمؤمنان (ع ) و حسن بن على (ع ) پيشوايان پيشين اسلام , شهادت امام حسين (ع ) را بارها بيان فرموده بودند. حتى در هنگام ولادت امام حسين (ع ),رسول گرانمايه اسلام (ص ) شهادتش را تذكر داده بود. (19) و خود امام حسين (ع ) به علم امامت ميدانست كه آخر اين سفر به شهادتش مي انجامد, ولى او كسى نبود كه در برابر دستور آسمانى و فرمان خدا براى جان خود ارزشى قائل باشد, يا از اسارت خانواده اش واهمه اى به دل راه دهد. او آن كس بود كه بلا را و شهادت را سعادت مي پنداشت . (سلام ابدى خدا بر او باد) .
خبر شهادت حسين (ع ) در كربلا به قدرى در اجتماع اسلامى مورد گفتگو واقع شده بود كه عامه مردم از پايان اين سفر مطلع بودند. چون جسته و گريخته , از رسول الله (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و امام حسن بن على (ع ) و ديگر بزرگان صدر اسلام شنيده بودند. بدين سان حركت امام حسين (ع ) با آن درگيري ها و ناراحتي ها احتمال كشته شدنش را در اذهان عامه تشديد كرد. به ويژه كه خود در طول راه مي فرمود: من كان باذلا فينا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا. (20) هر كس حاضر است در راه ما از جان خويش بگذرد و به ملاقات پروردگار بشتابد,همراه ما بيايد. و لذا در بعضى از دوستان اين توهم پيش آمد كه حضرتش را از اين سفر منصرف سازند، غافل از اين كه فرزند على بن ابى طالب (ع ) امام و جانشين پيامبر, و از ديگران به وظيفه خويش آگاه تر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده، دست نخواهد كشيد.
بارى امام حسين (ع ) با همه اين افكار و نظريه ها كه اطرافش را گرفته بود به راه خويش ادامه داد, و كوچكترين خللى در تصميمش راه نيافت .سرانجام  رفت , و شهادت را دريافت . نه خود تنها, بلكه با اصحاب و فرزندان كه هر يك ستاره اى درخشان در افق اسلام بودند, رفتند و كشته شدند, و خون هايشان شن هاى گرم دشت كربلا را لاله باران كرد تا جامعه مسلمانان بفهمد يزيد (باقيمانده بسترهاى گناه آلود خاندان اميه ) جانشين رسول خدا نيست , و اساسا اسلام از بنى اميه و بنى اميه از اسلام جداست .
راستى هرگز انديشيده ايد اگر شهادت جانگداز و حماسه آفرين حسين (ع ) به وقوع نمي پيوست و مردم يزيد را خليفه پيغمبر (ص ) مي دانستند, و آن گاه اخبار دربار يزيد و شهوت راني هاى او و عمالش را مي شنيدند, چقدر از اسلام متنفر مي شدند, زيرا اسلامى كه خليفه پيغمبرش يزيد باشد, به راستى نيز تنفرآور است ... و خاندان پاك حضرت امام حسين (ع ) نيز اسير شدند تا آخرين رسالت اين شهادت رابه گوش مردم برسانند.و شنيديم و خوانديم كه در شهرها, در بازارها, در مسجدها, در بارگاه متعفن پسر زياد و دربار نكبت بار يزيد, هماره و همه جا دهان گشودند وفرياد زدند, و پرده زيباى فريب را از چهره زشت و جنايتكار جيره خواران بنى اميه برداشتند و ثابت كردند كه يزيد سگباز وشرابخوار است , هرگز لياقت خلافت ندارد و اين اريكه اى كه او بر آن تكيه زده جايگاه او نيست . سخنانشان رسالت شهادت حسينى را تكميل كرد, طوفانى در جانها برانگيختند, چنان كه نام يزيد تا هميشه مترادف با هر پستى و رذالت و دنائت گرديد و همه آرزوهاى طلايى و شيطانيش چون نقش بر آب گشت .
نگرشى ژرف ميخواهد تا بتوان بر همه ابعاد اين شهادت عظيم و پرنتيجه دست يافت . از همان اوان شهادتش تا كنون , دوستان و شيعيانش , و همه آنان كه به شرافت و عظمت انسان ارج مي گذارند, همه ساله سالروز به خون غلتيدنش را, سالروز قيام و شهادتش را با سياهپوشى و عزادارى محترم مي شمارند, و خلوص خويش را با گريه بر مصايب آن بزرگوار ابراز ميدارند. پيشوايان معصوم ما, هماره به واقعه كربلا و به زنده داشتن آن عنايتى خاص داشتند. غير از اين كه خود به زيارت مرقدش مي شتافتند و عزايش را بر پا مي داشتند, در فضيلت عزادارى و محزون بودن براى آن بزرگوار, گفتارهاى متعددى ايراد فرموده اند.
ابوعماره گويد: روزى به حضور امام ششم صادق آل محمد (ع ) رسيدم , فرمود اشعارى درسوگوارى حسين براى ما بخوان . وقتى شروع به خواندن نمودم صداى گريه حضرت برخاست , من مي خواندم و آن عزيز مي گريست , چندان كه صداى گريه از خانه برخاست . بعد از آن كه اشعار را تمام كردم , امام (ع ) در فضليت و ثواب مرثيه و گرياندن مردم بر امام حسين (ع ) مطالبى بيان فرمود. (21)
نيز از آن جناب است كه فرمود: گريستن و بي تابى كردن در هيچ مصيبتى شايسته نيست مگر در مصيبت حسين بن على , كه ثواب و جزايى گرانمايه دارد. (22) باقرالعلوم , امام پنجم (ع ) به محمد بن مسلم كه يكى از اصحاب بزرگ او است فرمود: به شيعيان ما بگوييد كه به زيارت مرقد حسين بروند, زيرا بر هر شخص باايمانى كه به امامت ما معترف است , زيارت قبر اباعبدالله لازم ميباشد. (23)
امام صادق (ع ) مي فرمايد: ان زيارة الحسين عليه السلام افضل ما يكون من الاعمال . همانا زيارت حسين (ع ) از هر عمل پسنديده اى ارزش و فضيلتش بيشتر است . (24) زيرا كه اين زيارت در حقيقت مدرسه بزرگ و عظيم است كه به جهانيان درس ايمان و عمل صالح مي دهد و گويى روح را به سوى ملكوت خوبي ها و پاكدامني ها و فداكاري ها پرواز مي دهد. هر چند عزادارى و گريه بر مصايب حسين بن على (ع ), و مشرف شدن به زيارت قبرش و بازنماياندن تاريخ پرشكوه و حماسه ساز كربلايش ارزش و معيارى والا دارد, لكن بايد دانست كه نبايد تنها به اين زيارت ها و گريه ها و غم گساريدن اكتفا كرد, بلكه همه اين تظاهرات , فلسفه ديندارى , فداكارى و حمايت از قوانين آسمانى را به ما گوشزدمينمايد, و هدف هم جز اين نيست , و نياز بزرگ ما از درگاه حسينى آموختن انسانيت و خالى بودن دل از هر چه غير از خداست ميباشد, و گرنه اگر فقط به صورت ظاهر قضيه بپردازيم , هدف مقدس حسينى به فراموشى مي گرايد.

-----------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 16:16  توسط رضا پورنجفی  | 

برنامه ها

هیئت محبان حضرت ابالفضل العباس برگزارمیکند

                                               دهه اول محرم الحرام

 

با روضه خوانی:              حاج علیرضا مشهدی

 

و با نوای:                 حاج  مهدی  کمانی

               و        

                     حاج رضا پورنجفی

 

 زمان: دهه اول محرم الحرام از ساعت ۲۰الی ۲۳ همراه با سخنرانی و 

قرائت زیارت عاشورا

مکان: تهران نو سیمتری نیروی هوایی فرعی ۳۴/۶

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 18:56  توسط رضا پورنجفی  |